ذات خداوند دانسته‏اند! بديهى است هر كس زير بار اعتقاد به معناى واقعى "خلقت و آفرينش الهى" نرود، و نپذيرد كه خداوند متعال اشيا را بدون سابقه وجودى آن‏ها لا من شى‏ء، آفريده است، (كه البته تمامى اهل فلسفه و عرفان اين چنينند)، براى فرار از التزام به "وحدت شخصى وجود" هيچ راهى نداشته، بايد "ذات خدا و خلق" را عينا يك چيز دانسته، و تعدد و تغاير آن‏ها را صرفا امرى اعتبارى و غير واقعى ـ مانند تفاوت بين "كل و اجزاى آن" يا "دريا و امواج آن" ـ بشمارد. آنگاه شگفت اينكه چه بسيار متفكرين ناپخته‏اى كه عمر گران‏بهاى خود و ديگران را در جست و جوى تفاوت‏هاى مشرب‏هاى مختلف فلسفى و عرفانى (مانند تفاوت بين قائلين به "صدور" يا "تشكيك" يا "حصص" و "وحدت وجود" يا "وحدت وجود و موجود")، مشغول مى‏دارند!

ريشه‏ هاي عقيده وحدت وجود

از اولين كساني كه عالم را جوهر واحد و آن را عين صانع دانسته است اكسيوفان يوناني (فيلسوف شش‏صد قبل از ميلاد مسيح) بوده و شاگردش برمانيدس نيز از وي پيروي كرده است.

برمانيدس تلميذ اكسيوفان (متولد 634 قبل از ميلاد) مي‏گويد:

عاقل جز به وجود واحدي كه همو كل وجود و وجود كل است اعتقاد ندارد.[69]

مؤسس عرفان در مسيحيت فلوطين (متولد 204 ميلادي) مي‏گويد:

خدا مجموعه اشياست و هيچ‏يك از آن‏ها به تنهايي نيست. موجودات جوشش و ترشح ذات اويند.[70] بايد براي رسيدن به اين مطلب از عقل و حس گذشته و به كشف و شهود متوسل شد.[71]

و از عقايد عرفاي هند است كه: ذات مقدس حق به هر صورتي در مي‏آيد... [72] و بر او لازم است كه از اطلاق در آمده در هر نوعي از مخلوقات ظهور كند... و از هر ذرّة تا خورشيد همه ذات حقند.[73]

آسمان‏ها و زمين‏ها و موجودات عالم و تعيّنهاي آن از هر رنگ و هر گونه شكل، سراسر ظهور هستي مطلق و جلوه "برهم" است... و وحدت و يگانگي اوست كه به رنگ كثرت و دويي و دوگانگي ظاهر مي‏شود. اين مني و تويي، و اين "از من" و آن "از او" هم از "برهم" است، و گوينده اين عبارت كه "اين منم" نيز ذات "برهم" و نور غيب است ، و غير ذات او را در تمام مراتب وجود و ظهور بود و نمود نيست.[74]

و از عقايد ايران قديم و زرتشت است كه:

عالم وجود خارجي نداشته، همه چيز حق است[75] و جز وجود خدا همه وهم است و خيال.[76]

عرفان‌هاي نو ظهور و نو معنويت گرايان

هيچ تفاوتي بين عرفان‌هاي نو ظهور و باستاني و شرقي و غربي و يوناني و هندي و مصري و اروپايي و مسيحي و يهودي و سرخ‌پوستي و اسلامي و سني و شيعي جز در مقام ادعاي واهي و ظاهري وجود ندارد, چرا که نو معنويت گراها نيز مي‌گويند:

خداوند، از شدت حضور ، پنهان است... او در بيرون ماست، او در درون ماست، او از بس که هست و همه جا و همه چيز را از خود سرشار کرده است، ديده نمي‌شود! ماهي شيدا، در دريا، به دنبال آب مي‌گردد. ماهي از آب است و در آب مي‌رود و در آب مي‌خوابد. بديهي است که ماهي، بدين گونه، در طلب بي پايان آب بماند! ... منزل ما، سفر بي پايان ديدار سيمرغ است... خدا با ماست. خدا در ماست! [77]

"اوشو" مي‌گويد:

خدا جدا از شما نيست. خدا نهايت هستي شماست... مثل يک رقاص که از رقصش جدا نيست.[78]

و مي‌گويد: خداوند در همه جا هست پس چگونه مي‌تواند در آن بت ها نباشد. پس او در يک بت سنگي نيز هست. اگر او در يک قطعه سنگ معمولي وجود دارد، چرا در يک سنگ کنده کاري شده نباشد؟[79]

ديگري از رهبران عرفان‌هاي نو ظهور مي‌گويد:

جهان هستي همانند عكسي از روي اوست كه در آيينه هستي انعكاس يافته است و آنچه را كه مشاهده مي‌كنيم ، تجلي الهي محسوب شده، هر كجا را كه نگاه كنيم، پرتو روي اوست. زماني كه من جلوي آيينه ايستاده‌ام، در مقابل تصوير در آيينه، من حقيقت دارم و آنچه كه در آيينه وجود دارد، مجاز است. اما من و آينه و تمام جهان هستي در مقابل شعور كيهاني مجاز و شعور كيهاني "حقيقت"است و زماني كه شعور كيهاني را با سطح بالاتر يعني با خداوند مقايسه كنيم، شعور كيهاني مجاز و حقيقت محض است... فقط يك حقيقت مطلق وجود دارد و غير از آن همه چيز مجازي است...

عرفا نيز به مجاز بودن عالم هستي وقوف كامل داشته اند:

عطار:

جز خيالي چشم تو ، هرگز نبيند از جهان

از خيال جمله بگذر ،‌ تا جهان آيد پديد

... مولانا صحبت از آن دارد كه عوامل مجازي خود را به ما تحميل نموده و به شكل "هست " ظاهر شده و جاي هست حقيقي را گرفته و او هم اين تاكيد را دارد كه اگر اين هست مجازي را كنار بگذاريم به دنبال آن هست حقيقي پيدا مي‌گردد:

غير خدا، در دو جهان هيچ نيست

هيچ نگو غـــير،‌ كه آن هيچ نيست

اين كــــمـــر هستي موهوم را

چون بگشايي،‌ به ميان هيچ نيست

ساير عرفاي ايران نيز ‌همگي اين نظر را داشته اند؛ براي مثال شاه نعمت الله ولي، تعريفي از ‌عالم ارايه داده و آن را در واقع نقش و خيالي خوانده و تاكيد دارد كه معني اصلي اين قضيه را محققان مي‌دانند زيرا افراد معمولي اين گفته‌ها را صرفاً به اين معني دانسته‌اند كه دنيا ارزشي ندارد و زود گذر است و نبايد به آن دل بست.

نقش و خيالي است ‌كه عالم خوانند

معني سخن، محققان مي‌دانند

شيخ محمود شبستري نيز به روشني به "وهم" بودن آنچه كه با آن سر و كار داريم، اشاره دارد:

تو در خوابي و اين ديدن، ‌خيال است

هر آنچه ديده‌اي از آن، مثال است

بـــه روز حشر، چون گردي تو بيدار

ببيني كين همه،‌ وهم است و پندار

عرفاي ما همگي به صراحت عنوان مي‌كنند كه آنچه را مي‌بينيم ، خواب و خيال است و ما در واقع مانند كسي هستيم كه در خواب به سر مي‌برد...

مهم ترين اصل عرفاني در هند که اوپانيشادها منادي آن است، اصالت وحدت يا مونيسم است. کل اشياء، چه مادي و چه غير مادي ، در درياي حقيقت و وحدت مستغرقند. عالَم وحدت فوق عالَم محسوسات است و در منتهاي عالَم ماده قرار دارد و ذاتا قائم به نفس است و از آن معمولا به "برهمن" تعبير مي‌شود. غير از آن هر چه هست وهم و خيالي بيش نيست که به آن "مايا" گفته مي‌شود.[80]

برخي افراد از حقيقت مباني عرفاني و فلسفي اطلاعي ندارند و باورشان هم نمي‌شود که عرفا و فلاسفه چنين حرف‌هاي عجيب و غريبي زده باشند لذا با ناباوري تمام بر اساس ذهنيات خود به دفاع از آنان مي‌پردازند و يا بر اساس حسن ظني که به اولياي خود دارند با دل بستگي تمام به مطالب ايشان, عرفان سنتي را پذيرفته ولي عرفان‌هاي نو ظهور را رد مي‌کنند. در حالي که اگر بدون تعصب و با پرهيز از جانب داري‌هاي نابجا و گمراه کننده تأمل مي‌کردند به روشني مي‌ديدند که هيچ تفاوتي بين آن دو وجود ندارد.

کشف و شهود عرفا و خود باختگي ديگران

از آنجا كه ادعاهاي عارفان وحدت وجودي با مقتضاي عقل و برهان موافق نمي‏باشد، پيوسته به مذمت عقل و استدلال پرداخته، و ادعاهاي خويش را به كشف و شهود مستند مي‏سازند.

ابن عربي در ابتداي كتاب "فصوص الحكم" مي‏گويد:

رسول خدا صلي اللّه‏ عليه وسلم را در اواخر محرم در خواب ديدم... در دست آن حضرت صلي اللّه‏ عليه وسلم كتابي بود، به من گفت: "اين كتاب فصوص ‏الحكم است"، آن را بگير و براي مردمان 