ش گراييده است، همه سجاياي انساني مرده است و انسان در لجن سيئات اخلاقي فرو رفته است و بدان سبب جامعه و انسان‌ها در راه سقوط مي‌افتند.»[1]</p></body></html>تلقي اوليه ما از محيط آن چيري است که با چشم ظاهر مي‌بينم اما با تأمل دقيق‌تر بايد گفت که در وراي اين محيط ظاهري فکر و انديشه‌اي نهفته است که کمتر به‌آن توجه مي‌کنيم، و به بررسي نسبت آن با دينداري خود مي‌پردازيم. اما جالب است بدانيم آن فکر و انديشه از پيش نسبت خود را با دينداري ما مشخص کرده است، و محصولات او لحظه به لحظه در زندگي کنوني به دينداري ما جهت مي‌دهد. دنيايي که ما در آن زندگي مي‌کنيم چيزي فراتر از مظاهر صنعتي، شهري و ... است. به قول تافلر « نظام صنعتي چيزي بيش از دود‌کش‌ها و خط توليد کارخانه‌ها و توليد انبوه بود. يک نظام اجتماعی غني و چند وجهي را تشکيل مي‌داد که بر تمام جنبه‌هاي زندگي اثر گذارد.»[2] اساساً هر تمدني قواعد و اصولي خاص خود را دارد که شايد حتي براي مردماني که در آن تمدن زيست مي‌کنند نيز چندان روشن نباشد اما به هر تقدير بر ذهن و دل آنها تأثير مي‌گذارد و به زندگي آنها جهت مي‌دهد.

دنياي امروز ما متأثر از فضايي است به نام « مدرنيته» که قواعد و اصول خاص خود را دارد و به بسياري از فعاليت‌هاي ما جهت مي‌دهد، حال از اين موضوع آگاه باشيم يا ناآگاه . چرا که قواعد پنهان مدرنيته بر ذهن و دل ما رسوخ کرده است و در اين بستر ما به دنبال يک زندگي مطلوب ديني هستيم، و صد افسوس که به هنگام عدم موفقيت به هزار و يک علت متوسل مي‌شويم و کمتر به اين قواعد پنهان که بر ذهن و دل ما ريشه دوانده است توجه مي‌کنيم. اين قواعد پنهان مدرنيته است که حتي به فعاليت‌هاي ديني نيز عمق و روحي غير ديني مي‌دهد.

براي تحقق فعاليت هاي ديني نيازمند بستري متناسب با آن فعاليت هستيم. به طور مثال اگر در گذشته هنرمند مسلمان، اثري هنري را خلق مي‌کرد، از آن اثر چنان معنويتي ديني ساطع مي‌شد که مخاطب را سراسر به عالم معنا نزديک مي‌کرد، چرا که آن هنر در بستر و عالمي ديني خلق شده بود. به تعبير مرحوم دکتر محمد مدد‌پور «هنر‌هاي سنتي کبير و صغير يک عالم را اقامه مي‌کنند، همان عالمي که پيامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ در آن حضور داشته است، و آنگاه که عالمشان مستور شد يا زوال يافت، ديگر اثر انکشافي خويش را از دست داده ، به ياد‌گار‌هايي از عصري گمشده و فراموش شده، تبديل مي‌شود.»[3]

در روزگار ما و در بستر موجود آثار ديني فاخر به شدت کاهش مي‌يابد و اگر هنرمندي هم توانست به خلق چنين آثاري دست يازد، مسلماً از بستر موجود خود را رهانيده، و با سير در عالمي ديگر توانسته است به خلق اثر ديني خود دست يابد. چرا که اصول و قواعد پنهان مدرنيته بستري مناسب براي خلق آثار ديني فاخر نيستند و حتي اگر در اين فضا اثري ديني هم بخواهد خلق شود آن روح ديني را ندارد، به طور مثال بناي جديد واتيکان:

« بناي جديد، يعني مرکز مذهب کاتوليک تا روزگار ما ، که به جاي بناي قديمي ويران شده در دوران رنسانس ساخته شده است نيز چندي از زيبايي‌هاي آسماني کليسا‌هاي جامع قرون وسطايي با خود ندارد، بلکه حال و هواي قصري را تداعي مي‌کند که قول به قدرت جهان و همۀ ويژگي‌هاي اومانيستي عصري که اين بنا در آن ساخته مي‌شده در آن متجلي است».[4]

در چنين فضايي حتي اگر عکس حضرت مسيح(عليه‌السلام) و حضرت مريم(ع) نيز کشيده شود باز هم ردپاي روح اومانيستي و بستر نفسانيت مدار انسان امروزي در آن قابل لمس است. و از همين جا است که بايد گفت وقتي به فرهنگ و هنر گذشته خويش مي‌نگريم، اگر عينکي که به چشم زده‌ايم را بر نداريم همه چيز را وارونه مي‌بينيم.

هنر اصيل اسلامي را که پلي است براي نزديکي آدمي به ساحت قدس را به گونه‌اي هنر دنيوي مي‌بينيم. و اساساً نمي‌توانيم ارتباط حقيقي با شعر اسلامي، معماري اسلامي، تفکر اسلامي، فرهنگ و آداب و سنن اسلامي برقرار کنيم. چنين قضاوتي را به راحتي مي‌توانيم در نگاه برخي محققان غربي نسبت به تمدن اسلامي بيابيم. و صد افسوس که چنين نگرشي نسبت به مظاهر فرهنگي گذشته نيز در ميان برخي از ما وجود دارد. اصول و قواعد پنهان مدرنيته بستري را فراهم آورده است که در آن هر چيزي که با اصول و قواعدش ناسازگار باشد به حاشيه رانده مي‌شود.

اصول و قواعد فرهنگ و تمدن اسلامي در روح و جان مسلمين بستري را فراهم کرده بود که مسلمانان هر آنچه را که با آن اصول و قواعد متناسب نمي‌ديدند به صورت خود جوش به حاشيه مي‌راندند. «در تمدن اسلامي نسبت به شعر که علاوه بر ايرانيان و عرب‌ها، در ميان همۀ اقوام اسلامي ديگر، از آفريقا تا شرق آسيا، نيز منزلتي رفيع دارد، عنايت خاصي شده است با اين حال، صورت‌هاي ديگري از ادبيات مثل نوول يا داستان بلند که امروز در غرب بازار پر رونقي دارد، هرگز در ميان مسلمين نباليده است. دليل اين امر آن بوده که اينگونه اشکال ادبي، بويژه به صورتي که در قرن نوزدهم و بيستم شکل گرفته ، در واقع اغلب تلاش‌هايي براي خلق يک جهان خيالي و موهوم بوده که خواننده در آن فارغ از واقعيت خداوند سير مي‌کند، و اسلام همواره به نحوي اصولي با چنين خيالبافهاي غفلت انگيزي مخالفت بوده است.»[5]

از سوي ديگر، مدرنيته نيز براي خود اصول و قواعدي پنهان دارد که بواسطه‌ي آن اصول و قواعد، زمينه‌اي فراهم مي‌شود و در اين زمينه‌ي فراهم شده بسياري از فکر‌ها، ايده‌ها، رفتار‌ها و ... شکل مي‌گيرد و براي ما کاملاً عادي و بديهي به نظر مي‌رسد. و کمتر به ما مجال و فرصت مي‌دهد که کمي تأمل کنيم که آيا واقعاً اين فکر‌ها، ايده‌ها، رفتار‌ها و ... صحيح است يا خير؟ به عنوان نمونه کتاب‌هايي که با عنوان « تاريخ اديان» به رشتۀ تحرير در‌مي‌آيد، عمدتاً تحت تأثير فضاي مدرنيته به بررسي و تحليل دينداري بشر مي‌پردازند. و در غالب اين کتاب‌ها به طور مستقيم يا غير مستقيم اين پرسش مطرح مي‌شود که چرا بشر به دين گرايش پيدا کرد؟ اين سؤال امروز براي همه‌ي ما امري عادي و مورد قبول است و براي آن به دنبال پاسخ‌هايي نيز مي‌گرديم و اساساً اين سؤال‌ حتي براي متدينين ما هم سؤالي مقبول و پذيرفته شده است. اما اگر کمي تأمل کنيم درمي‌يابيم که اين سؤال جهت‌دار بوده و تحت تأثير فضاي مدرنيته مطرح شده است و اساساً سؤال صحيح آن است که پرسيده شود چرا برخي از افراد گرايش به بي‌ديني پيدا مي‌کنند؟ آري اساساً گرايش به دين امري فطري و اصيل است و نياز به پرسش ندارد و اين بي‌ديني است که گونه‌اي انحراف از مسير طبيعي زندگي آدمي است. به تعبير شهيد مطهري « از نظر ما گرايش ديني نيازي به پرسش ندارد. آن کشش فطرت است. بلکه بايد کاوش کرد که چرا بشر گرايش به بي‌ديني پيدا کرد؟»[6]

اين گونه سؤالات، فکر‌ها و نگرش ها تحت تأثير همان قواعد و اصول پنهان مدرنيته است که امروز ذهن و دل ما را به خود مشغول ساخته و حتي تفکر خارج از آن قواعد و اصول را براي ما بس