يار سخت کرده است. و متأسفانه در اين ميان حتي تصوير خداوند قادر متعال نيز تحت تأثير آن قواعد و اصول دستخوش دگرگوني شده است.

آنچه از معنا و معنويت در اين دوران گفته مي‌شود نيز، عاري از آن عمق حقيقي و معناي ناب است، چرا که فضاي زندگي امروز سراسر ناسوتي و رها از ساحت قدسي است. به همين خاطر در گوشه و کنار اين عالم هستي انواع فرقه‌ها و دسته‌ها را مي‌بينم که در تلاش‌اند تا به زندگي امروزين خود رنگي معنوي دهند، اما چه سود که اغلب آنها جز گمراهي و گرفتاري در هواهاي نفساني چيزي براي مريدان خود ندارند. و حتي در اين ميان پاره‌اي از جريانهاي عرفاني هم که خود را به منبع غني و ارزشمند ديني وصل کرده‌اند، باز هم نتوانسته‌اند در مريدان خود انسان‌هاي قدسي تربيت کنند. به تعبير حضرت امام (رحمۀ الله عليه) « روزگار ما روزگار عرفان لفظي و به حجاب کشيده شدن قرآن است. ما در روزگار عرفان لفظي به سر مي‌بريم . همه سخن از قدوسيت و قدسيان مي‌گويند، اما اثري از قدوسيت و قدسيان را در زندگي خودمان نمي‌بينيم يا بسيار کم مي‌بينيم»[7] چرا که قواعد پنهان مدرنيته طرحي را در انداخته که ما در آن طرح اسيريم و براي رهايي از آن راهي جز درانداختن طرحي نو نداريم.

جالب آن که حتي براي فکر کردن و انديشه ورزي با واژگان و اصطلاحاتي مواجهيم که معناي آنها با معنايي که مطلوب فرهنگ ديني است فاصله دارد. بسياري از واژه‌هايي که امروز در علوم انساني و در محافل علمي کشور ما رايج است معاني را به ذهن متبادر مي‌کنند که با معاني آن واژگان در فرهنگ ديني فاصله دارد. اساساً بين جهان‌بيني و زبان رابطه‌ي نزديکي وجود دارد. برخي واژگان در فرهنگي معنايي خاص براي خود دارد و در فرهنگي ديگر ( در صورتي که تفاوت‌هاي ماهوي داشته باشند) اصلاً قابل فهم نيستند. بنابراين « به سختي مي‌توان واژۀ عربي «اجل» و «‌تقدير» را که تعيين‌کننده‌ي زمان مرگ يک شخص هستند، به زبان‌هايي ترجمه کرد که با جهان بيني‌هاي داراي مفهوم تقدير، مربوط نيستند.»[8]

امروزه بسياري از واژگان حتي واژگاني که در ظاهر ديني و ارزشي به نظر مي‌رسند از آن معناي ارزشي خود تهي شده‌اند و درون مايه‌اي کاملاً دنيايي به خود گرفته‌اند. و به راستي که اين خود يکي از معناي سکولاريسم است. اصول و قواعد پنهان مدرنيته اگر چه تأثير خود را بر معاني واژگان و لغات مصطلح در حوزۀ فرهنگ و هنر و علوم انساني گذاشت اما به دليل اهميت بالاي آن ، اين تغيير و دگرگوني رنگ و لعاب سياسي نيز به خود گرفت.

پروفسور مولانا در اين زمينه مي‌گويد: « يکي از بزرگترين ابزار‌هاي سلطه‌گرايي غرب در دو قرن اخير و بويژه در قرن بيستم، واژه‌سازي و اشاعۀ اصطلاحات و مفاهيم علوم اجتماعي است. اين زبان و تفکر غرب است که بر ديگران حکومت مي‌کند و دستور روز به اصطلاح «نخبگان» و «روشنفکران» جوامع ديگر را تشکيل مي‌دهد».[9]

اصول و قواعد مدرنيته علاوه بر آنکه معاني واژگان را دستخوش تغيير و دگرگوني کرد و محتواي ارزشي برخي از واژگان را کاملاً دنيوي نمود، در ارائۀ الگوي زندگي و شهر مطلوب و حتي انسان کامل نيز جنبه‌هاي متعالي را تحت الشعاع جنبه‌هاي داني و دنيوي قرار داد. از گذشته‌هاي دور ترسيم يک مدينۀ فاضله و تصوير انسان مطلوب امري معمول و مرسوم در ميان فرهنگ‌هاي مختلف بوده است . اين امر هم در دورۀ باستان و هم در فرهنگ ديني و هم در عصر جديد اتفاق افتاده است. اما محتواي مدينۀ فاضله و انسان مطلوب در دوران باستان و فرهنگ ديني با آنچه در عصر جديد به تصوير درآمده کاملاً متفاوت است. آرمان شهرهاي دوران باستان تصويري از خوبي‌ها و نيکي‌ها را پيش روي انسان مي‌نماياند و آدمي در چنين شهرهايي در تلاش‌ است تا لحظه به لحظه ملکات انساني و اخلاقي خود را ارتقاء دهد. آرمان شهرهايي هم که در فرهنگ ديني طرح‌ريزي شده‌اند از چنين ويژگي‌هايي برخوردارند و در تلاش‌اند تا آدمي به قرب الهي برسد. نمونۀ آن «شهر‌خدا» در آثار آگوستين است. « در دستگاه نظري آگوستين دو گروه انسان خود را مي‌نمايانند. انسان‌هاي برگزيده و انسان‌هاي نفرين شده و مراد او از اين دو گروه، دو شهر، و «شهر خدا» و «شهر خاکي» است. در شهر خاکي زندگي مادي، اصل و انسان ملاک است. شهروندان نيز خود‌خواه و مغرورند. اما شهر مينويي از معنويت روحي برخوردار است و شهروندش خدا را ملاک قرار مي‌دهد.»[10]

اما آرمان شهرهايي که پس از دوره‌ي رنسانس ترسيم شده‌اند، عاري از حال و هواي سابق بوده است. آرمان شهرهاي اين دوره بستري است براي ظهور هواهاي نفساني آدمي و در اين ميان ديگر اعتلا و عروج آدمي براي تقرب به ملکوت الهي به فراموشي سپرده مي‌شود. نمونه‌ي آن را مي‌توان به « دنياي قشنگ نو» اثر آلدوس‌ هايکسلي ويا « 1984» اثر ژرژ اورول اشاره کرد. از رنسانس به بعد گو اينکه هبوط آدمي امري مادام العمر است که تا ابد ادامه دارد. و تقرب به ساحت قدسي ديگر ذهن و دل انسان امروزي را به خود مشغول نمي‌دارد.

اما براي آدمي در پيش از اين دوره واقعيت قدسي جايگاه و شأني ويژه داشت:

« براي يک مسيحي واقعيت قدسي عبارت بود از خطاب و وحي خداوند. اين وحي به صورت يک واقعيت وجود داشت و فرد مسيحي خود را در برابر آن مي‌يافت. در مدرنيته اين تجربه از بين رفته است. در مدرنيته اتصال آسمان به زمين وجود ندارد. اين تجربه ديگر وجود ندارد که انسان در برابر يک واقعيت قدسي قرار دارد.»[11]

به هر تقدير آدمي در هر عصري با اصول و قواعدي مواجه بوده است که به عنوان زمينه و بستري به تمام فعاليت‌هاي او جهت داده است و اغلب اين قواعد، براي اکثر افراد جامعه پوشيده است. اما جالب اينکه اين قواعد به بسياري از رفتار‌هاي ما بدون آنکه مطلع باشيم جهت مي‌دهد. لذا، تعيين نسبت خود با اين اصول و قواعد يک ضرورت است.

[1]- علل گرايش به ماديگري، ص 177 .

[2]- موج سوم ، ص 33.

[3]- حقيقت و هنر ديني ، ص 22 .

[4]- سيد حسين نصر، جوان مسلمان و دنياي متجدد، ص 320 – 319 .

[5]- همان، ص 156 .

[6]- علل گرايش به ماديگري ، ص 47 .

[7]- نقل از محمد مددپور، حقيقت و هنر ديني، ص 70 – 69.

[8]- ويليام مونتگمري وات، حقيقت ديني در عصر ما، ص 24 – 23.

[9]- ظهور و سقوط مدرن، ص 124.

[10]- اسماعيل شفيعي سروستاني، تفکر، فرهنگ و ادب، تمدن، ص 109.

[11]- محمد مجتهد شبستري، تأملاتي در قرائت انساني از دين، ص 40.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2098.txt">اشاره</a><a class="text" href="w:text:2099.txt">1</a><a class="text" href="w:text:2100.txt">2</a></body></html><html><body><img src="/image/images.jpg"/><p>نوشته شده توسط عباس شاه منصوری	   
از آنجایی که قسمت عظیمی از تربیت دینی دانش آموزان این مرز و بوم از طریق سیستم آموزش و پرورش رقم می خورد؛ به نظر می رسد ضروری باشد که با دقتی تام و حساسیتی ویژه به این بخش نگریسته شود تا در سایه ی این مراقبت ثمری نیکو به بار نشیند و هر اندازه توجه بیشتری بدان مبذول شود باز هم همتی بیشتر و کاری مضاعف می طلبد.

در این وارسی عناصری چند ر