بیرون رفت. من عرض کردم: فدایت گردم اسماعیل را چیست( چرا) که با شما همراه نمی شود تا هر گاه شما از دنیا رفتید کارها پس از شما به اوبرسد همچنان که پس از پدرتان امور به شما رسید، حضرت فرمود: ای فیض: وضع اسماعیل[ نسبت به من] مانند وضع من با پدرم نیست. عرض کردم: فدایت گردم من تردید نداشتم در اینکه پس از شما مردم به او روی خواهند آورد، پس اگرچیزی که ما از آن بیم داریم ( وفات آن حضرت) روی دهد که البته ما از خدا عافیت از آن می طلبیم دراین صورت به چه کسی باید روی نمود؟ حضرت از پاسخ به من خودداری فرمود: پس زانوی او را بوسیدم وعرض کردم : به پیری من رحم کنید که سر وکار با آتش دوزخ خواهد بود، به خدا قسم اگر من طمع می داشتم که پیش از او بمیرم  غمی نداشتم اما می ترسم پس از تو زنده بمانم، پس به من فرمود: تو در جای خود باش وبرخاست و به سوی پرده ای که دراطاق بود رفت وآن را بالا زده داخل شد واندکی آنجا ماند سپس مرا صدا زد ای فیض به درون آی، من داخل شدم ودیدم او در نمازخانه خویش است و نمازگزارده واز قبله به درون آی، من داخل شدم و دیدم اودر نمازخانه خویش اس و نمازگزارده واز قبله منحرف شده من مقابل اونشستم، پس ابوالحسن موسی ع بر او وارد شد که در آن هنگام اوپسر بچه ا ی بود و دردست او تازیانه ای بود حضرت او را بر زانوی خود نشاند وبه او فرمود: پدر و مادرم فدایت این تازیانه( چوبین) که به دست داری چیست؟ گفت: به برادرم علی می گذشتم که دیدم این را به دست داشت و چهارپائی را با آن می زد من آنرا از دستش گرفتم ، پس  امام صادق ع به من فرمود: ای فیض همانا صحیفه های ابراهیم و موسی ع به رسول خدا ع رسید و اوعلی را بر ا«ها امین دانست، سپس علی ع حسن را بر آن ا مین گرفت، سپس علی بن حسن ع محمدبن علی را بر آنها امین گرفت وپدرم مرا بر آنها امین گرفت، ومن این فرزندم را با اینکه کم سن اس بر آنها امین قرار دادم و آنها نزد اوست.
من مقصود آن حضرت را دریافتم ، پس عرض کردم: فدایت گردم مرا بیش از این چیزی بفرمائید. فرمود: ای فیض هرگاه پدرم می خواست که دعایش رد نشود مرا درسمت راست خود می نشاند و دعا می کرد ومن آمین می گفتم، پس دعایش رد نمی شدف من نیز با این فرزندم همچنان می کنم، و دیروز در همین موقف تو به یادم آمدی و من تو را به نیکی یاد کردم. فیض گوید: من از خوشحالی گریستم،سپس به آن حضرت عرض کردم: ای سرور من برایم بیشتر بفرمائید، پس فرمود: هرگاه پدرم می خواست به سفری برود ومن همراهش بودم و  او را خواب می گرفت وبرشترش سوار بود من شتر سواری خود را به مرکباو نزدیک می کردم وساعد خود را به بالش  او می کردم در کی یا دو میل   راه تا از خواب رفع نیاز می نمود، و  این فرزندم نیز با من همین گونه رفتار می کند، به ان حضرت عرض کردم: فدایت گردم برایم بیشتر بفرمائید. پس فرمود: ای فیض آنچه را که یعقوب از یوسف می یافت من از این فرزندم می یابم، عرض کردم: سر.ر کم بیشتر بفرمائید، فرمود: او همان صاحب تو است که او را پرسیدی ، برخیز و به حقانیت او اقرار کن ،من برخاستم تا دست وسر او را بوسیدم ودعایش کردم،پس امام صادق ع فرمود: بدان که در بار اول که سئوال کردی به من اجازه داده نشده بود. عرض کردم: فدایت گردم: می توانم آ« را از تو نقل کنم؟ فرمود: آری برای عیال  و اولاد ورفیقانت ، و در آن هنگام همسرم وفرزندانم با من بودند و از رفیقانم نیز یونس بن ظیبان با من بود، هنگامی که این خبر را به انان گفتم ایشان خدا را به پاس  این نعمت شکرگزاری کردند،  و یونس گفت: به خدای قسم نپذیرم مگر اینکه آن را از خود آن حضرت بشنوم وشتاب داشت، پس بیرون رفت و من از پی او رفتم، هنگامی که به در خانه آن حضرت رسیدم یونس از ما پیشی گرفت، شنیدم امام صادق ع می فرماید: ای یونس مطلب همچنان است که فیض به تو گفته، ساکت باش و بپذیر، یونس گفت: شنیدم و اطاعت کردم،سپس من داخل شدم امام صادق  ع موقعی که وارد می شد م به من فرمود: ای فیض او را با خود ببر[اورا با خود ببر]  ( یعنی مطلب نزد خودت بماند) عرض کردم : همین کار را کردم.
3. ولید بن صحبیح گوید: میان من و مردی که عبدالجلیل نامیده می  شد[از قدیم] سخنی بود و به من میگفت: که امام صادق ع وصایت خود را به اسماعیل سپرده است ( او را وصی خود ساخته)، گوید: من این مطلب را به امام صادق ع عرض کردم که عبدالجلیل به من بازگو کرده که شما اسماعیل را وقتی سه سال پیش از مرگش وصی خود قرار داده اید، فرمود: ای ولید نه به خدا قسم واگر  چنین کاری کرده ام نسبت به فلانی بوده یعنی اباالحسن موسی ع ونامش را برد.
4. جماعه صائغ گوید: من شنیدم که مفضل بن عمر از  امام صادق ع می پرسید: آیا خداوند فرمانبرداری از یک بنده را واجب میسازد و بعد از اخبار آسمانی را از اوپوشیده بدارد؟ امام صادق ع به او فرمود: خداوند بزرگوارتر وکریم تر و به بندگانش دلسوزتر ومهربان تر از آن است که فرمانبرداری از بنده ای را واجب گرداند آنگاه هر  بامداد و شام خبرهای آسمانی را از او مکتوم بدارد. ولید گوید: سپس ابوالحسن موسی ع از راه رسید، امام صادق ع به مفضل فرمود: آیا خشنود می شوی بیش از این می تواند مرا خوشحال کند. پس فرمود: این همان صاحب کتاب علی ع است.آن کتاب مکونی که خدای  عز و جل فرموده است: جز پاکان کسی آن را مس نمی کند.
5. محمد بن اسحاق از پدر خود روایت کرده که گفت: بر امام صادق ع وارد شدم و از آن حضرت درباره صاحب امر پس از او سئوال کردم، به من فرمود: او دارای بهمه ( بره یا بزغاله) است، و موسی ع کودکی بود و با او ماده بزغاله ای مکی بودکه به آن می گفت: به خدائیکه تو را آفریده است سجده کن.
6. معاویۀ بن وهب گوید: بر امام صادق ع وارد شدم و اباالحسن موسی ع را دیدم به گردن  آن بود و به آن بزغاله می گفت: به خدائی که تورا آفریده، سجده کن ، و آن حضرت سه بار این کار را کرد، پس پسر بچه ای به او گفت: آقای من به او بگو بمیرد، موسی ع به او گفت: ای وای تو، من زنده کنم و بمیرانم؟ خداوند است که زنده می سازد. ومی میراند.
7. و از سخنان مشهور امام صادق ع است به هنگام ایستادن آن حضرت در کنار قبر اسماعیل که : اندوه من به خاطر خود توبیش از دلتنگی از مرگ تو بر من دست یافت است، خداوندا من هر آنچه را که اسماعیل از حق من که توبر او واجب کرده بودی کوتاهی ورزیده بدو بخشیدم، و تو نیز هر آنچه را که او از حق تو در آنچه بر او واجب فرموده بودی کوتاهی نموده، به خار من ببخش.
8. و از زرارۀ بن أعین روایت شده که گفت: بر امام صادق وارد شدم، و در سمت راست آن حضرت میر فرزندان او موسی ع و روبرویش رختخواب وبستری پوشیده شده قرار داشت، پس به من فرمود: ای زراره، داود بن کثیر رقی و حمران و ابابصیر را نزد من بیاور، و در این میان مفضل بن عمر به محضر آن حضرت وارد شد، من بیرون رفتم و کسانی را که آن حضرت دستوربه احضارشان داده بود نزد او آوردم،  ومردم یک یک از پی هم وارد می شدند تا اینکه سی نفر در آن خانه جمع شدیم، هنگامی که مجلس پر شد، آن حضرت فرمود: ای داود پوشش روی اسماعیل را برایم کنار بزن، داود صورت او