 از روى مكر و خدعه چشانيد 

باب شصت و يكم در ذكر خبر ديگر در وفات آن جناب از طريق خاصه 

باب شصت و دويم در ذكر
حديثى كه از ابو الصلت هروى روايت شده است در وفات آن جناب و اينكه آن جناب را زهر چشانيدند و زهر را
در انگور كرده بودند 

باب شصت و سيم در ذكر خبرى كه از هرثمة بن اعين روايت شده است در وفات آن جناب
و اينكه زهر را در انگور و انار هر دو با هم ريخته بودند 

باب شصت و چهارم در ذكر بعضى از مراثى كه در وفات
آن جناب گفته شده است 

باب شصت و پنجم در ذكر ثواب زيارت آن جناب است و در ذيل اخبار اين باب خبرى
از دعبل خزاعى و آنچه بر قبر دعبل نوشته شده است مذكور خواهد شد 

باب شصت و ششم در ذكر خبرى است
از آن جناب در ثواب زيارت خواهر خود فاطمه (ع) بشهر قم 

باب شصت و هفتم در كيفيت زيارت آن جناب
بطوس 

باب شصت و هشتم در زيارت وداع با آن جنابست 

باب شصت و نهم در زيارتيست كه مجزى است از براى
جميع ائمه صلوات اللَّه عليهم اجمعين و از آن جناب مروى است

باب هفتادم در ذكر زيارت جامعه است از براى
آن جناب و از براى ائمه صلوات اللَّه عليهم اجمعين 

باب هفتاد و يكم در ذكر معجزاتيست كه از براى مردم ظاهر
شده است در زمان ما از بركت اين مشهد مقدس و علامات آن و استجابت دعا در آنباب اول در ذكر سبب مسمى شدن على بن موسى برضا (ع) است :
متعدده از احمد بن محمد بن ابى نصر البزنطى مرويست كه گفت به ابى جعفر محمد بن على (ع) عرض كردم
كه قومى از مخالفين شما را گمان اينست كه سبب ناميدن مأمون پدر بزرگوار ترا برضا آنست كه راضى شد
بوليعهدى او آن بزرگوار فرمود قسم بذات خداوند دروغ گفتند و فاجر شدند بلكه حقتعالى او را رضا ناميد چه او
راضى بود بخداوندى ذات احديت در آسمان و برسول خدا و ائمه هدى بعد از او و در زمين احمد گويد كه من
عرض كردم آيا هر يك از آباء و امجاد تو راضى

نبودند ( 1) بخداوند و رسول او و ائمه بعد از او فرمود بلى راضى بودند عرض كردم پس چرا از ميان ايشان پدر
ن جناب مخالفين از دشمنان او چنانچه راضى بودند بآن جناب مخالفين از دشمنان او چنانچه راضى بودند باو موافقين از دوستان او و هيچ يك از آباء آن جناب باين مثابه نبودند پس ازين جهت او از ميان ايشان مسمى برضا
شد ( 2) و از سليمان بن حفص مروزى مرويست كه گفت:
موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب فرزند خود على را رضا ناميد و هر زمان نام او
را بدون خطاب باو بر زبان مبارك جارى مينمود ميفرمود بگوئيد فرزند من رضا را نزد من بيايد و بفرزند خود رضا
چنين گفتم و فرزند من رضا چنان گفت و هر گاه آن جناب را مخاطب مينمود ميفرمود يا ابا الحسن (3) باب دوم در ذكر اخبارى كه وارد شده است در حق مادر آن حضرت و اسم آن مخدره‏
 (4) ابو على حسين بن احمد البيهقى در خانه خود نيشابور در سال سيصد و پنجاه و دويم هجرى از براى ما روايت كرده كه محمد بن يحيى الطولى خبر داده كه ابو الحسن الرضا همان على ابن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على ابن ابى طالب (ع) بود و مادر او ام ولد بود يعنى اصل او كنيز بود و آن جناب ازو متولد شد و اسم او تكتم بود و آن جناب فرمود كه اين اسم بر آن مخدره استقرار يافت هنگامى كه أبو الحسن امام موسى (ع) مالك او شد و اين اسم و نسب را از براى او گفته بود و از خود نمى‏گفت:
 (5) و از عون بن محمد الكندى مرويست كه گفت:
ابا الحسن على بن هيثم مردى بود با خبر از امور ائمه (ع) و اخبار ايشان و تزويجهاى ايشان و من كسيرا آشناتر از او در اين امور نديدم و ازو شنيدم كه گفت:
حميده مادر امام موسى (ع) كه از اشراف و بزرگان عجم بود كنيزى خريد كه قبل از اين هم زائيده بود و اسم شريف او تكتم بود و افضل زنان بود در عقل و دين و تعظيم نمودن مولاى خود حميده و اين قدر احترام حميده را ميداشت كه تا حميده مالكه او بود پيش روى او ننشست بجهة احترام او پس حميده بفرزند خود موسى (ع) گفت:
اى پسرك من تكتم كنيزيست كه من تا بحال كنيزى بهتر و افضل از او نديده‏ام و شك و شبهه ندارم كه اگر نسلى از براى او باشد بزودى خدا آن را ظاهر كند و من او را بتو بخشيدم، پس سفارش كن نيكى كنند باو پس چون حضرت رضا از او متولد شد آن جناب اسم او را طاهره ناميد و جناب رضا (ع) بسيار طلب شير مينمود و تام الخلقه بود پس تكتم گفت:
اعانت كنيد مرا بكسى كه شير دهد اين طفل را پس از آن باو گفتند آيا شير تو كم است گفت:
من دروغ نميگويم قسم به پروردگار كه شير من كم نيست و ليكن در دو ذكرى با من بود كه مرا اعانت ميكرد بذكر و تسبيح من و از آن زمان كه حمل گذاشته‏ام تا بحال ناقص شده و مرا اعانت‏
                          15
نميكند يعنى كه ميخواهم اعانت من كند تا من عبادت خود را بانجام رسانم (1) و صولى گويد كه دليل بر اينكه اسم آن مخدره تكتم است قول شاعر است كه مدح نموده جناب امام رضا (ع) را باين دو بيت‏
          الا ان خير الناس نفسا و والدا             و رهطا و اجدادا على المعظم‏
             اتتنا به للعلم و الحلم ثامنا             امامم يودى حجة الله تكتم‏
 و نيز صولى گويد كه قومى اين شعر را بعم پدر من ابراهيم بن عباس نسبت داده‏اند و مادامى كه از بابت روايت يا سماع مطلبى ازو بمن نرسد تثبيت يا ابطال نميكنم و چيزى را كه شبهه ندارم در اينكه از عم پدر من ابراهيم بن عباس است اين اشعار است‏
          كفا بفعال امرء عالم على اهله             عادلا شاهدا ارى لهم طارقا مونقا
             و لا يشبه الظارف التالدا             يمن عليكم بأموالكم‏
             و تعطون من مائء واحد             فلا يحمد الله مستبصر
             يكون لاعدائكم حامدا             فضلت قسيمك في تعدد
             كما فضل الوالد الوالدا

 و صولى گويد كه من اين ابيات را بخط پدرم پشت دفتر او يافتم و در آن دفتر ثبت كرده بود پدر من كه تفسيرى آراسته و پيراسته برادر من از عم خود از براى من خواند و چون نظر كردم آن جناب را با مأمون قسيم در تعدد قرار داده بود يعنى در جد بزرگ باين معنى كه جدى كه از براى دو نفر است و اين دو نفر از او منشعب خواهند شد جد قريب نيست بلكه جد بعيد است چه آن عبد المطلب است و او هشتم از پدران اين دو نفر است و تكتم از اسماء زنان عربست و در اشعار عرب زياد استعمال شده چنانچه شاعر گويد
          طاف الخيالان فهاجا سقما             خيال تكنى و خيال تكتما
 و نيز صولى گويد كه از براى ابراهيم بن عباس الصولى عم پدر من مدح‏هاى بسيارى بود در حق آن حضرت اولا آنها را اظهار كرد پس چون مضطر شد از ترس اعداء گردش كرد و از هرجا آنها را گرفت و مخفى نمود (2) و قومى روايت كرده‏اند كه مادر آن جناب مسماة بسكن النوبيه بود و اروى و نجمه و سمان نيز نام داشت و كنيه او ام البنين بود (3) و على بن ميثم از پدرش روايت كرده كه گفته چون حميده مادر موسى بن جعفر (ع) مادر حضرت رضا (ع) نجمه را خريد حميده گفت:
كه رسول خدا (ص) را در خواب ديدم كه بمن فرموده اى حميده ببخش نجمه را بفرزندت موسى (ع) پس بزودى متولد شود از براى موسى (ع) از نجمه بهترين اهل زمين پس حميده نجمه را بموسى (ع) بخشيد پس چون حضرت رضا (ع) از براى آن جنا