 متولد شد اسم نجمه را تغيير داده و طاهره ناميد و از براى آن مخدره اسماء بسيار بود چه او را نجمه و اروى و سكن و سمانه و تكتم گفتندى و تكتم آخر نامهاى او بود و على بن ميثم گويد كه از پدرم شنيدم كه مى‏گفت:
از مادرم شنيدم كه او ميگفت كه چون حميده نجمه را ابتياع نمود باكره بود (4) و از هشام بن‏
                          16
احمد مرويست كه گفت (1) ابى الحسن اول يعنى موسى بن جعفر (ع) بمن فرمود كه اى هشام آيا اطلاع دارى كه از اهل مغرب كسى باين سرزمين آمده باشد من عرض كردم نميدانم فرمود بلى مرد سرخ موئى آمده است پس مرا همراه خود برد و سوار شد و من هم با آن جناب سوار شدم تا اين كه رفتيم نزد آن مرد ديدم كه آن مرد از أهل مغربست و مملوك همراه دارد پس آن جناب فرمود عرضه كن بر ما آنچه دارى آن مرد تا نه جاريه نزد آن جناب آورد و تمام آنها را بآن جناب نمود فرمود حاجتى بآنها ندارم پس از آن آن جناب فرمود اى مرد عرضه كن بر ما عرض كرد ديگر نزد من چيزى نيست آن جناب فرمود چرا هست بياور نزد ما عرض كرد بخدا قسم كه نيست نزد من مگر يك كنيزك ناخوشى فرمود پس چه باعث شد كه عرضه نكردى آن كنيزك را آن مرد امتناع كرد از آوردن آن كنيز پس از آن آن جناب مراجعت فرمود و روز ديگر مرا فرستاد نزد آن مرد و فرمود بگو چه قدر قيمت اين جاريه مى‏شود و هر قدر گفت بگو خريدم او را باين قيمت پس من رفتم نزد آن مرد و باو گفتم گفت از فلان قيمت كمتر نميدهم او را گفتم خريدم او را و فلان قيمت از آن تست آن مرد گفت:
اين كنيزك هم از آن تو و ليكن آن مرديكه روز گذشته همراه تو بود كيست گفتم مردى است از بنى هاشم گفت از كدام صنف از بنى هاشم گفتم از نقبا و خوبان ايشانست پس از آن گفت اراده بيش از اين قيمت دادم گفتم بيش ازين نزد من نيست پس ازين گفت:
ترا خبر دهم ازين كنيزك براستى و درستى كه من اين كنيزك را از اقصى بلاد مغرب خريدم پس ملاقات كرد مرا زنى از اهل كتاب و گفت:
چه كار دارد اين كنيزك با تو گفتم من اين را از براى خودم خريده‏ام گفت، سزاوار نيست كه اين كنيزك نزد مثل تو باشد و سزاوار است كه نزد بهترين اهل زمين باشد و درنگ نكند نزد آن شخص مگر اندكى تا اينكه پسرى از او متولد شود كه مشرق و مغرب زمين از وجود او مزين گردد.
هشام گويد پس من اين كنيزك را نزد آن جناب آوردم و درنگ نكرد نزد او مگر اندكى تا آنكه نور پاك حضرت على بن موسى از آن كنيزك از براى آن جناب اين توده خاك را منور نمود و بطريق ديگر از هشام اين حديث بعينه روايت شده است.
 (2) باب سيم در ذكر مولد آن حضرت (ع) است‏
 (3) از عتاب ابن اسيد مرويست كه ميگفت از جماعتى از اهل مدينه شنيدم كه ميگفتند آن جناب در مدينه متولد شد در روز پنج شنبه يازدهم ربيع الأول سنه صد و پنجاه و سيم هجرى بعد از وفات جد بزرگوار خود حضرت صادق (ع) به پنج سال و
                          17
در طوس وفات نمود (1) در قريه كه آن را سناباد ميگفتند از بلوك نوقان و در خانه حميد بن قحطبة الطائى در قبه كه در آن قبه قبر هرون الرشيد بود در يكطرف كه سمت قبله باشد مدفون شد و وفات آن جناب در ماه رمضان نه روز مانده بآخر آن در روز جمعه سنه دويست و سه اتفاق افتاد و مدت عمر آن حضرت چهل و نه سال و شش ماه بود بيست و نه سال و دو ماه از اين مدت در زمان حيات پدر بزرگوارش موسى بن جعفر (ع) بود و بعد از پدر بزرگوارش ايام امامتش بيست سال و چهار ماه بود و سن شريف او بيست و نه سال و دو ماه بود كه ولى امر و صاحب لواى امامت شد و در ايام امامت او بقيه سلطنت هرون الرشيد بود و بعد از هرون سه سال و بيست و پنج روز محمد معروف بامين پسر زبيده سلطنت كرد بعد از خلع لباس سلطنت ازو عم او ابراهيم بن شكلمه چهارده روز بر سرير حكومت استقرار يافت پس از آن محمد بن زبيده را از حبس بيرون آورد و ثانيا خلق باو بيعت نموده يك سال و شش ماه و بيست و سه روز بر تخت خلافت مستقر شد پس از آن عبد اللَّه مأمون بيست سال بيست و سه روز سلطنت كرد و بدون رضايت حضرت على بن موسى الرضا (ع) در مملكت خود اخذ بيعت نمود از مسلمين از براى آن جناب كه بعد ازو وليعهد باشد و اين اخذ بيعت بعد از آن بود كه آن جناب را تهديد بقتل كرد و مكرر الحاح نمود و آن جناب ابا و امتناع ميفرمود تا آنكه آن جناب از انكار اين معنى مشرف بهلاكت شد.
پس از آن عرض كرد پروردگارا تو نهى فرمودى مرا از اينكه بدست خود خود را بمهلكه اندازم و مرا اكراه و اجبار كردند.
مضطر شدم چنانچه از جانب عبد اللَّه بن مأمون من مشرف بر قتل شدم چون قبول ولايت عهد او ننمودم و الحال مضطر شدم چنانچه يوسف و دانيال (ع) مضطر شدند در قبول ولايت از طاغى زمان خود پروردگار انيست عهدى مگر عهد تو و نيست ولايتى از براى من مگر از جانب تو پس توفيق بده مرا از براى امامة دين تو و زنده گردانيدن سنت پيغمبر تو محمد (ص) پس توئى مولا و ناصر من و تو خوب مولى و ناصرى هستى از براى من پس از آن با حزن و گريه قبول كرد ولايت عهد را از مأمون بشرط اينكه ولى نكند كسى را و عزل نكند كسيرا و تغيير ندهد رسمى را و نه سنتى و آن جناب در آن امر خلافت اشاره كند از دور يعنى كمتر متوجه امر خلافت شود پس از آن مأمون بيعت گرفت از خواص و عوام مردم از براى آن حضرت و هر زمان كه از آن جناب از براى مأمون فضل و علم و نيكى تدبيرى ظاهر ميشد حسد ميبرد بر او تا اينكه كينه او ظاهر و زياد شد و سينه او تنگ شد و مكر نمود در كار آن جناب و او را بسم جفا شهيد ساخت و روح او بشاخسار جنان و كرامت و رضوان حق سبحان شتافت (2) و على بن ميثم از پدرش روايت كرده است كه گفت:
از مادرم شنيدم كه ميگفت از نجمه مادر حضرت رضا (ع) شنيدم كه ميفرمود چون من حامله شدم به پسر خود على سنگينى حمل خود را نميفهميدم و در خواب كه بودم از شكم خود صداى تسبيح و تهليل و تمجيد ميشنيدم و اين صدا مرا بفزع در مى‏آورد و هولناك ميشدم پس چون بيدار شده گوش فرا ميداشتم چيزى نه مى‏شنيدم تا اينكه وقت وضع حمل من شد آن‏
                          18
جناب بر زمين واقع شد (1) در حالى كه دو دست خود را بروى زمين نهاده بود و سر خود را رو بآسمان بلند كرده بود و حركت ميداد دو لب خود را گويا تكلم ميكرد پس داخل شد بر من پدر بزرگوارش موسى بن جعفر (ع) و فرمود بمن كه اى نجمه گوارا باد از براى تو كرامت پروردگار تو پس من آن طفل را در خرقه سفيدى پيچيده بدست آن حضرت دادم پس در گوش راست او اذان گفت:
و در گوش چپش اقامه و آب فرات خواست پس آن آب را در كام او ريخت و آن طفل را رد كرد بمن و فرمود او را بگير كه اين است بقية للَّه در زمين او
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:578.txt">1</a><a class="text" href="w:text:579.txt">2</a></body></html>(2) باب چهارم (در ذكر نصوصى كه از ابى الحسن موسى بن جعفر (ع) وارد شده است بر امامت و وصايت فرزند دلبندش على بن موسى الرضا (ع)
مشتمل بر بيست و دو خبر منصوص (3) از محمد بن اسماعيل بن فضل الهاشمى مرويست كه گفت:
داخل‏شدم بر ابى الحسن موسى بن جعفر (ع) در حالى كه شكايت ميكرد شكايت سختى من باو عرض كردم كه اگر خدا نكرده ديگر چشم بآن جمال عديم المثال ت