 قدر كم است نشستن تو با او و حال اينكه او كسى است كه گويا مثل او بوجود نيامده پس هر گاه از سفر خود رجوع كردى امر خود را باصلاح آور و از آنچه اراده كرده در گذر چه تو ازو رو گردانيده با غير او مجاورت مينمائى پس فرزندان خود را جمع آورى نموده و گواه گردان خداوند را بر آنها تماما چه حقتعالى در گواهى كافيست پس از آن جناب ابو الحسن (ع) فرمود اى يزيد من در اين سال وفات ميكنم و على (ع) فرزند دلبند من همنام على بن ابى طالب و همنام على ابن الحسين است و فهم و علم و بصيرت و راى از اول يعنى على ابن ابى طالب باو عطا شده است و او تكلم نكند مگر چهار سال بعد از هرون پس چون چهار سال گذشت هر چه خواهى از و سؤال كن تا جواب دهد ترا (2) و از عباس ابن نجاشى اسدى مرويست كه گفت من بحضرت رضا (ع) عرض كردم توئى صاحب امر خلافت فرمود
                          21
بلى بخدا قسم بر تمام انس و جن صاحب اختيارم. (1) نص ديگر از سليمان ابن حفص مروزى مروى است كه گفت من وارد شدم بر ابى الحسن موسى بن جعفر (ع) و من ميخواستم كه سؤال كنم از او كه بعد از او حجة بر مردم كيست پس چون بمن نظر نمود او ابتدا بكلام كرده فرمود اى سليمان براستى و درستى على فرزند من وصى منست و حجه است بر مردم بعد از من و او افضل پسران من است، پس اگر تو بعد از من باقى ماندى شهادت بده نزد شيعه من و اهل ولايت من و دوستى من از كسانى كه استخبار و استعلام كنند از خليفه من بعد از من (2) نص ديگر از على بن عبد اللَّه الهاشمى منقول است كه گفت ما شصت نفرمود بوديم كه بعضى از آنها ما بوديم و بعضى ديگر از دوستان ما و نزد قبر بوديم (مراد قبر رسول خداست (ص) هنگامى كه ابو ابراهيم موسى بن جعفر (ع) وارد شد و دست فرزند ارجمندش على (ع) در دست او بود فرمود آيا ميدانيد من كيستم عرض كرديم تو آقا و مهتر ما هستى فرمود نام و نسب مرا بگوئيد عرض كرديم توئى موسى بن جعفر بن محمد فرمود اين كيست با من عرض كرديم على بن موسى بن جعفر است فرمود پس شهادت دهيد كه او وكيل من است در حيات من و وصى منست بعد از موت من. (3) نص ديگر از عبد اللَّه بن مرحوم مرويست كه گفت رفتم بيرون از بصره و اراده مدينه را داشتم چون بعضى از مسافت راه را طى كردم ملاقات كردم ابا ابراهيم موسى بن جعفر (ع) را و او عازم بصره بود پس كسى فرستاد نزد من وارد شدم بر او چند نوشته بمن داد و فرمود بمن كه اين نوشتها را بمدينه برسان عرض كردم فداى وجودت اين نوشتها را بكدام يك از اهل مدينه دهم فرمود بفرزندم على بدرستى كه او وصى من و قائم بامر منست و بهترين فرزندان منست. (4) نص ديگر از فرزندان جعفر بن ابى طالب مروى است كه گفتند ابا ابراهيم (ع) نزد ما فرستاد و ما را جمع نمود پس از آن فرمود آيا ميدانيد من چرا شما را جمع كرده‏ام ما عرض كرديم نميدانيم.
فرمود شهادت و گواهى دهيد كه اين على (ع) فرزند من وصى من است و قيم امر من است و خليفه من است بعد از من از براى هر كسى كه نزد من قرضى باشد. يعنى از من طلب داشته باشد بايد از اين فرزند من بگيرد و از براى هر كسى كه نزد من وعده باشد بايد بخواهد ازو تا منجز كند آن را ظاهرا مراد اين باشد كه اگر كسى حسابى نزد من گذرانيده باشد و اختيار فسخ آن را بمن واگذاشته باشد بايد ازو بخواهند تا معامله را منجز كند و هر كس كه لا بد است مرا ملاقات كند ملاقات نخواهد كرد مگر نوشتهائى كه باو نوشته‏ام. (5) نص ديگر حيدر بن ايوب از محمد بن يزيد هاشمى روايت ميكند كه گفت آگاه باشيد كه شيعه بايد على ابن موسى را امام بداند حيدر گويد كه من گفتم از چه رهگذر ميگوئى گفت ابو الحسن موسى بن جعفر (ع) او را نزد خود خواند و وصيش قرار داد (6) نص ديگر از حيدر بن ايوب مرويست كه گفت ما در مدينه در محلى بوديم كه معروف بقبا بود
                          22
 (1) و محمد بن زيد بن على در آنجا بود و مسائل دين ميگفت و نماز جماعت ادا ميكرد و آن روز را بعد از زمانى كه هر روز مى‏آمد وارد شد ما باو عرض كرديم خداوند ما را فداى تو كند چه چيز ترا نگاه داشت فرمود.
ابا ابراهيم (ع) امروز هفده نفر مرد از ما را از اولاد على و فاطمه (ع) احضار فرمود و گواه گرفت ما را از براى فرزند خود على (ع) باينكه وكيل در حياة و وصى در ممات او باشد و اينكه عمل فرزندش از براى او مجزى و نافذ باشد چه بر ضرر او و چه بر منفعت او پس از آن محمد بن زيد فرمود اى حيدر قسم به ذات خداوند كه امروز امامت از براى فرزندش منعقد ساخت و بايد بعد از وفات او شيعه قائل شود بامامت فرزند او حيدر عرض كرد خداوند ابو ابراهيم (ع) را باقى بدارد شما از چه جهت ميگوئيد اين مطلب را فرمود اى حيدر هر گاه او را وصى نمود عقد امامت از براى او كرد على بن حكم گويد كه حيدر وفات كرد و هنوز شك در اين مطلب داشت. (2) نص ديگر از عبد الرحمن بن حجاج مرويست كه گفت موسى بن جعفر (ع) فرزند خود على را وصى كرد و نوشته براى او نوشت و شصت نفرمود از اعيان اهل مدينه را گواه برداشت در آن نوشته. (3) نص ديگر از حسين بن بشير مرويست كه گفت موسى بن جعفر فرزند خود على را بر ما امام قرار داد چنانچه رسول خدا (ص) در روز غدير خم على (ع) را امام قرار داد پس فرمود اى اهل مدينه يا اينكه فرمود اى اهل محله اين وصى منست بعد از من (4) نص ديگر از حسن بن على الخزاز منقولست كه گفت ما بمكه ميرفتيم و على بن ابى حمزه با ما بود و با او مال و متاع بود پس ما باو گفتيم اينها از براى كيست گفت اينها از عبد صالح موسى بن جعفر (ع) است مرا امر كرده است كه اينها را حمل كنم از براى على (ع) فرزند او و او را وصى قرار داده است (5) و مصنف اين كتاب گويد كه على بن ابى حمزه بعد از وفات موسى بن جعفر منكر شد و اين مال را نگاه داشت و تسليم حضرت رضا (ع) نكرد (6) نص ديگر از سلمة بن محرز منقولست كه گفت بحضرت صادق (ع) عرض كردم كه مردى از عجليه بمن گفت كه نهايت عمر اين شيخ مراد حضرت صادق (ع) است يك سالست يا دو سال تا اينكه وفات ميكند پس از اين كسى نيست كه باو روى آوريد حضرت فرمود آيا نگفت كه آن شخص موسى بن جعفر (ع) خواهد بود كه درك ميكند آنچه را كه تمام مردم درك ميكنند و ما از براى او كنيزى خريده‏ايم و گويا تو او را درك كنى و متولد خواهد شد از براى او فرزندى كه دانا است بمسائل و جانشين او خواهد شد. (7) نص ديگر از جعفر بن خلف مرويست كه گفت از موسى بن جعفر (ع) شنيدم كه ميفرمود سعيد است مردى كه نميرد تا اينكه جانشين او ديده شود و حقتعالى از اين فرزند من بآن نماياند جانشين مرا و اشاره بحضرت رضا (ع) كرد (8) نص ديگر از اسماعيل بن خطاب مرويست كه گفت حضرت موسى بن جعفر (ع) ابتدا به ثنا و مدح فرزند خود على (ع) مينمود و نيكو ستايش ميكرد او را و آنقدر از فضل و نيكى او ذكر
                          23
مى‏كرد كه از غير او ذكر نميكرد گويا اراده آن را داشت كه او را رهنما كند (1) نص ديگر از حسين بن مختار منقولست كه گفت از موسى ابن جعفر زمانى كه در حبس بود چند تخته نوشته بيرون آمد كه در آنها نوشته بود عهد من با بزرگترين از فرزند من است (2) و نيز از حسين بن مختار مرويست كه گفت چون موسى بن جعفر (ع) در بصره ب