ادت ميدهم كه حسين بن على وصى پدر تست و بر پا كند حجت او را بعد از تو و شهادت ميدهم كه على بن الحسين قائم بامر حسين است بعد از او و شهادت ميدهم كه محمد بن على قائم بامر على بن الحسين است بعد از او و شهادت ميدهم كه جعفر بن محمد قائم بامر محمد بن على است بعد از او و شهادت ميدهم كه موسى بن جعفر قائم بامر جعفر بن محمد است بعد از او و شهادت ميدهم كه على بن موسى قائم بامر موسى بن جعفر است بعد از او و شهادت ميدهم كه محمد بن على قائم بامر على بن موسى است بعد از او و شهادت ميدهم كه على بن محمد قائم بامر محمد بن على است بعد از او و شهادت ميدهم كه حسن بن على قائم بامر على بن محمد است بعد از او و شهادت ميدهم كه مردى از فرزندان حسن بن على كه كنيت و اسم او برده نشود تا اينكه امر او در زمين ظاهر شود.
پس پر كند زمين را از عدالت چنان كه پر شده بود زمين از جور قائم بامر حسن بن على است و السلام عليك يا امير المؤمنين و رحمت اللَّه و بركاته.
اينها را گفت و رفت پس از آن جناب امير المؤمنين بحضرت حسن فرمود ابا محمد از عقب او برو و نظر كن كه قصد كجا كرده است اين مرد پس حضرت حسن از عقب او برآمد و فرمود كه چون پاى خود را از مسجد بيرون گذاشت ندانستم بكدام طرف از زمين رفت‏
                          44
پس مراجعت كردم و بامير المؤمنين واقعه را عرض كردم فرمود اى ابا محمد شناختى او را عرض كرد خدا و رسول خدا و امير المؤمنين (ع) داناترند فرمود اين خضر (ع) بود. (1) از عبد الرحمن بن سليط مروى است گفت حسين بن على بن ابى طالب (ع) فرمود كه دوازده نفر از ما راه راست و طريق درست را مى‏پيمائيم اول آنها امير المؤمنين على بن ابى طالب (ع) و آخر آنها هم از فرزندان من است و او است كسى كه بر پا كند حق را و حقتعالى بواسطه او زنده ميكند زمين را بعد از موت آن و بسبب او دين خود را ظاهر كند و تمام اديان را باطل كند اگر چه مشركان را كراهت است و او را غيبتى است كه در آن غيبت جمعى مرتد شوند و فريقى ديگر بر دين ثابت قدم باشند.
پس آنها را اذيت كنند و بآنها بگويند اگر شما راست گوئيد پس چه زمان است موسم وعده ظهور او و اما هر كس در زمان غيبت او صبر كند بر اذيتها و تكذيبها بمنزله كسى خواهد بود كه با شمشير در پيش روى رسول خدا (ص) جهاد كند. (2) و ابى بصير از حضرت صادق (ع) روايت كند كه از آن جناب شنيدم كه ميفرمود دوازده نفر از ما براه راست و طريق درست قدم زنيم شش نفر گذشته‏اند و شش نفر ديگر باقى هستند و حقتعالى در حق ششمى از باقى ميكند آنچه را كه دوست ميدارد (3) «مؤلف گويد» اخبارى را كه در اين مطلب روايت كرده‏ام آنها را اخراج كرده‏ام در كتاب كمال الدين و تمام النعمة في اثبات الغيبة و كشف الحيره و الله اعلم‏
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:588.txt">1</a><a class="text" href="w:text:589.txt">2</a><a class="text" href="w:text:590.txt">3</a><a class="text" href="w:text:591.txt">4</a><a class="text" href="w:text:592.txt">5</a></body></html>(4) «باب هفتم» «در ذكر برخى از اخبارى كه وارد شده است در احوال موسى بن جعفر (ع) و هرون الرشيد و با موسى بن مهدى»
 (5) على بن محمد بن سليمان النوفلى از صالح بن على بن عطبه نقل كرده است كه سبب وقوع جناب موسى بن جعفر (ع) ببغداد اينست كه هارون را خيال بر اين استقرار يافت كه امر خلافت را بعد از خودش از براى پسرش محمد بن زبيده مستحكم كند و وى را چهارده پسر بودى سه تن از آنها را اختيار نمودى يكى محمد بن زبيده و او را وليعهد خود قرار دادى و ديگر عبد اللّه مأمون و او را بعد از محمد بن زبيده صاحب امر خلافت كردى و سيم قاسم موتمن و او را بعد از مأمون ولى امر مقرر داشتى.
پس از آن مقصد و منظور او اين بود كه اين امر را شهرت تمام داده و خاص و عام را بر اين مطلب اعلام دارد و در سال صد و هفتاد و نهم حج بيت اللَّه نمود و بجميع آفاق نوشت و امر نمود باحضار فقهاء و علماء و قراء و امراء در مكه معظمه در اوان اجتماع مردم براى حج كردن و خود از راه مدينه روانه مكه شد.
على بن محمد نوفلى گويد كه پدرم از براى من حديث كرد كه سبب بدى يحيى بن خالد با موسى بن جعفر (ع) و سخن چينى او در نزد هارون اين است كه هارون الرشيد مقرر داشت پسر خود محمد بن زبيده در نزد جعفر بن محمد الاشعث باشد يحيى را از اين مطلب بد آمد
                          45
 (1) و نزد خود خيال كرد كه هر گاه هارون الرشيد بميرد و امر خلافت بدست محمد آيد دولت من و دولت فرزندان من فانى خواهد شد و منصب وزارت بدست جعفر بن محمد الاشعث و فرزند او افتد و يحيى اين مطلب را ميدانست كه جعفر مذهب او مذهب تشيع است.
پس آمد نزد جعفر باو اظهار كرد كه من هم مذهب ترا دارم جعفر باين سبب مسرور شد و جميع امور خود را باو اطلاع داد و هر طريقه كه داشت نسبت بحضرت موسى بن جعفر از براى او مذكور داشت پس چون يحيى بر مذهب او و رفتار و كردار او نسبت بحضرت اطلاع يافت نزد هارون الرشيد افشاء نمود و سخن چينى كرد چون كه هارون الرشيد هميشه مراعات جعفر و پدر او را مينمود نسبت باعيان دولت خود و آنها را احترام ميداشت و در امر او ترديد مينمود كه بطرز خوبى تمام شود و يحيى قدرت نداشت بر اينكه بدى جعفر را اظهار كند.
تا اينكه روزى بر هارون الرشيد وارد شد و هارون اظهار اكرام نسبت بجعفر نمود كه او را بايد گرامى داشت و ميان هارون و يحيى گفتگوى تشخيص و مزيت جعفر واقع شد چه خود او محترم بود و پدر او نيز محترم بود.
هارون الرشيد امر كرد كه بيست هزار دينار بجعفر بدهند يحيى آن روز خود را نگاه داشت و حرفى نسبت بجعفر از او صادر نشد تا اينكه آن روز را شام نمود پس از آن بهارون گفت يا امير المؤمنين من هر وقت خبر ميدهم ترا از جعفر و مذهب او تكذيب ميكنى از جانب او مرا و در اينجا امرى هست كه دروغ و راست مرا متشخص و معلوم ميكند هارون گفت آن چيست يحيى گفت كه اين امر اينست كه هيچ مالى از هيچ طرفى از اطراف بجعفر نميرسد مگر آنكه خمس آن را بموسى بن جعفر (ع) ميرساند و من شك و شبهه ندارم كه خمس آن بيست هزار دينارى كه تو باو عطا كردى از براى موسى بن جعفر فرستاده هارون گفت كه اين مطلب جداكننده ميان حق و ناچيز است پس در شب فرستاد كه جعفر را بياورند و جعفر فهميده بود كه يحيى نزد هارون نسبت باو افساد كرده است و بواسطه اين مرحله با يك ديگر اظهار عداوت نموده بودند و بينونيت كليه حاصل شده بود پس چون كه جعفر در شب فرستاده هارون را ديد ترسيد كه هارون گفتگوى يحيى را گوش داده و او را نزد خود خوانده تا بقتلش رساند.
پس آبى بر خود ريخت و غسل نمود و گفت قدرى مشك و كافور از براى او آوردند و آنها را حنوط نمود و بالاى جامه‏هاى خود بردى پوشيد و رفت نزد رشيد پس چون كه چشم رشيد باو خورد و بوى كافور شنيد و در برش برد را ديد از وى پرسيد كه جعفر اين چيست گفت يا امير المؤمنين چون كه من ميدانستم كه نزد تو بدگوئى مرا كرده‏اند و در اين ساعت كه رسول و فرستاده تو آمد نزد من ايمن نبودم كه آنچه نسبت بمن نزد تو گفته شده است در قلب تو تأثير كرده باشد پس تو مرا خواسته كه بقتل رسانى هارون گفت هرگز من چنين كارى نكنم 