لكن بمن خبر دادند كه هر چه عايد تو مى‏شود خمس آن را براى موسى بن جعفر ميفرستى و اين بيست هزار دينارى كه من از براى تو فرستادم‏
                          46
خمسش را از براى او فرستاده و من خواستم بدانم صدق و كذب آن را (1) جعفر گفت اللَّه اكبر يا امير المؤمنين شما بعضى از ملازمان خود را امر كنيد كه بروند و اين بيست هزار دينار بآن نوعى كه مهر زده است بياورند هارون بخادمى گفت كه مهر جعفر را بگير و برو اين مال را بياور و جعفر اسم كنيزى كه مال نزد او بود بوى گفت پس بدره‏هاى زر را بآن نوعى كه مهر سلطانى زده بود آوردند نزد هارون جعفر باو گفت اين اول مطلبى است كه تو بآن ميدانى دروغ كسى را كه بد گوئى مرا نزد تو كرده است هارون گفت راست ميگوئى جعفر برگرد و بكمال امن و امان آسوده خاطر باش من در حق تو قبول نميكنم قول احدى را راوى ميگويد كه يحيى حيله ميكرد در اينكه جعفر را از نظر بيندازد «مترجم گويد» كه يك سبب قتل حضرت موسى يحيى بن خالد شد بجهت عنادى كه با جعفر اشعث داشت.
نوفلى گويد كه على بن حسن بن على بن عمر بن على از بعضى از مشايخ خود روايت كرده و اين روايت در حجى بود كه هارون پيش از آن حج كه در حديث سابق ذكر شد بجا آورد كه آن شيخ گفت كه على بن اسماعيل بن جعفر بن محمد (ع) مرا ملاقات كرد و گفت چه شده است كه خود را واگذاشته‏اى و خاموش نشسته چرا تدبر و تفكر در امر وزير يعنى يحيى بن خالد نميكنى چه او نزد من فرستاده است من او را امتثال كردم و حاجتهاى خود را از او برميآورم يعنى تو هم چنين كن و باعث اين مطلب آن بود كه يحيى بن خالد به يحيى بن ابى مريم گفت كه دلالت و راهنمائى نميكنى مرا بسوى مردى از ابى طالب كه او را ميلى و رغبتى در دنيا باشد.
پس من دنياى او را وسعت دهم گفت بلى دلالت ميكنم ترا بمردى كه باين صفت متصف باشد و او على بن اسماعيل بن جعفر باشد پس يحيى بن خالد رسولى نزد وى فرستاد او را احضار نمود و گفت خبر ده مرا از عم خود موسى بن جعفر و شيعه او و مالى كه بسوى او حمل مى‏شود اسماعيل گفت اين گونه اخبار نزد من است و بد گوئى عم خود را نمود و از جمله بدگوئيهاى او اين بود كه گفت از بسيارى مال نزد عم من چنان است كه مزرعه خريد يشتريه بمبلغ سى هزار دينار پس چون كه ثمن آن را حاضر نمود بايع گفت من از اين پول نميخواهم و من پول فلان قسم و فلان طور ميخواهم آن جناب امر كرد آن پول را ريختند در بيت المال و سى هزار دينار از آن نوع پول كه بايع ميخواست بيرون آورده و بشماره و ميزان درآورده ثمن مزرعه داد.
نوفلى ميگويد كه پدرم گفت كه حضرت موسى بن جعفر (ع) هميشه امر ميفرمود بعلى بن اسماعيل مال ميدادند او بوى اعتماد داشت تا اينكه بسا بود كه آن جناب نوشته كه ببعضى اصحاب مى‏نوشتند بخط على بن اسماعيل بود پس از آن آن جناب از او وحشت نمود و هارون الرشيد چون كه خواست كوچ كند بعراق بموسى بن جعفر (ع) رسيد كه على پسر برادر او اراده كرده كه با سلطان بعراق رود كسى را نزد وى فرستاد كه چه كار است ترا با بيرون رفتن با سلطان.
                          47
 (1) گفت قرض دارم فرمود قرض ترا ميدهم گفت عيالم را چه كنم فرمود عيالت را هم كفايت ميكنم گفت ممكن نيست مگر آنكه با سلطان بيرون روم پس آن حضرت سيصد دينار با چهار هزار درهم از براى او و برادرش محمد بن اسماعيل بن جعفر فرستاد و فرمود اين را در جهاز خود گذار و اولاد مرا يتيم مكن. (2) و از على بن جعفر مروى است كه گفت محمد بن اسماعيل بن جعفر بن محمد آمد نزد من و ذكر كرد كه از براى من كه محمد بن جعفر داخل شد بر هارون الرشيد وى را درود و تهنيت گفت بر خلافت پس از آن بهارون گفت چه گمان ميبرى كه در زمين دو خليفه باشد و من برادرم موسى بن جعفر را ديدم كه تحيت گفته شد بر خلافت و از جمله كسانى كه بدگوئى حضرت موسى بن جعفر (ع) نمود يعقوب بن داود بود و زيدى مذهب بود. (3) و از ابراهيم بن ابى البلاد مرويست كه گفت يعقوب بن داود خبر داد مرا كه حضرت موسى امامت خود را ظاهر كرده است پس از آن در شبى كه حضرت امام موسى بن جعفر (ع) را در صبح آن شب گرفتند در مدينه بر يعقوب وارد شدم گفت كه من در اين ساعت نزد وزير يعنى يحيى بن خالد بودم از براى من حديث كرد كه از هارون الرشيد شنيدم كه نزد قبر رسول خدا (ص) مثل كسى كه بآن جناب خطاب كند وى را مخاطب ساخته عرض ميكرد كه پدر و مادرم فداى تو باد يا رسول اللَّه من از تو معذرت ميخواهم در امرى كه بر آن عزم كرده‏ام بدرستى كه من اراده كرده‏ام كه موسى بن جعفر (ع) را گرفته و او را حبس كنم زيرا كه مى‏ترسم در ميان امت تو نزاعى بر پا كند كه بسبب آن در ميان امت خون ريزش شود وزير گفت كه گمان من اين است كه فردا هارون آن جناب را بگيرد پس چون صبح شد آن ملعون فضل بن ربيع را نزد آن جناب فرستاده و آن حضرت در مقام رسول اللَّه ايستاده بنماز مشغول بود پس امر كرد كه آن جناب را گرفته حبس نمود (4) از فضل بن ربيع مرويست كه گفت شبى را با بعضى از كنيزان خود در جامه خواب خفته بودم چون نصف شب برآمد حركت باب قصر را شنيدم و اين مرا بوحشت آورد كنيزك گفت شايد اين حركت بسبب باد باشد پس از آن اندكى گذشت ديدم باب خانه كه در آن خفته بودم مفتوح شد و يكى از ملازمان هارون كه مسرور كبير نام داشت داخل و گفت امير ترا احضار نموده او را اجابت كن و سلام نكرد بر من پس من از جان خود مأيوس شدم و نزد خود گفتم كه اين مسرور است بدون اذن داخل شده و سلام نكرد و منظورى ندارد بجز كشتن و من جنب بودم و جرأت نكردم كه از او مهلت بگيرم تا اينكه غسل كنم پس آن كنيز چون تفكر و تحير مرا ديد گفت توكل كن بخداوند عالم و برخيز پس من برخاستم و جامه‏هاى خود را پوشيدم و با مسرور بيرون آمدم تا اينكه وارد شدم در قصر امير المؤمنين و بر او سلام كردم و او در محل خواب خود بود سلام مرا رد نمود و من افتادم گفت ترا رعب فرو گرفته گفتم بلى يا امير المؤمنين پس ساعتى مرا واگذاشت تا اينكه ساكن شدم پس گفت برو در حبس ما و موسى بن جعفر بن محمد را بيرون آور از محبس و سى هزار درهم باو بده و پنج خلعت او را مخلع كن و سه مركب سوارى باو بده و او را
                          48
مخير كن ميان اقامه او با مادر اينجا و كوچ كردن بهر شهرى كه اراده كند و دوست دارد (1) پس من گفتم يا امير المؤمنين امر ميكنى برها كردن موسى بن جعفر گفت بلى تا سه مرتبه مكرر كردم گفت بلى واى بر تو اراده دارى كه تا من نقض عهد كنم گفتم يا امير المؤمنين چيست عهد تو گفت در اين وقت من در اين محل خواب خودم بودم بناگاه شخص سياهى سر مرا گرفت كه از اشخاصى كه سياه بودند بالاتر از او نديده بودم پس نشست بر سينه من و حلقوم مرا گرفت و گفت از روى ظلم موسى بن جعفر (ع) را حبس كرده گفتم او را رها ميكنم و مى‏بخشم و خلعتش ميكنم پس عهد و ميثاق خداوند را از من گرفت و برخاست از روى سينه من و نزديك بود كه جان من بيرون رود فضل بن ربيع گويد كه من از نزد هارون بيرون آمدم و خدمت موسى بن جعفر (ع) رسيدم و او در حبس بود و من او را ديدم كه نماز ميگذارد نشستم تا اينكه سلام نماز را گفته و سلا