م امير المؤمنين را باو رسانيده و او را اعلام كردم بآنچه مرا امر نموده بود در امر آن جناب و حاضر كردم آنچه را كه امر بايصال بآن جناب شده بود.
پس از آن فرمود كه اگر مأمورى بچيزى غير از اين چنان كن گفتم نه بحق جدت رسول اللَّه كه من مأمور نيستم مگر اينكه عرض كردم فرمود مرا حاجتى باين خلعت و مركب و مال نيست زيرا كه حقوق امت در اينهاست گفتم ترا قسم بخداوند ميدهم كه اينها را رد مكن مبادا غيظ كند فرمود هر چه خواهى چنان كن.
پس من دست او را گرفته و او را از زندان بيرون آوردم و گفتم يا ابن رسول اللَّه خبر بده مرا كه چه چيز است سبب اينكه تو باين كرامت رسيده ازين مرد و حق من بر تو واجبست چه من ترا مژده داده‏ام و حقتعالى اين امر را بر دست من جارى ساخته يعنى بر تو حق دارم پس بجهت آن حق بمن اين بياموز فرمود شب چهارشنبه پيغمبر را در خواب ديدم كه فرمود اى موسى تو محبوسى و مظلومى گفتم بلى يا رسول اللَّه محبوس و مظلومم تا سه مرتبه اين مطلب را مكرر نمود و اين آيه شريفه را تلاوت كرد وَ إِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَكُمْ وَ مَتاعٌ إِلى‏ حِينٍ و فرمود فردا را كه صبح ميكنى روزه بگير و پنجشنبه و جمعه را هم كه بعد از آن روز است روزه بگيرد و در وقت افطار دوازده ركعت نماز ميگذارى و در هر ركعتى بعد از حمد دوازده مرتبه سوره قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ را ميخوانى پس هر گاه چهار ركعت از آن دوازده ركعت را بجا آوردى سجده كن پس از آن بگو
يا سابق الفوت و يا سامع كل صوت يا محيى العظام و هى رميم بعد الموت أسألك باسمك العظيم الاعظم ان تصلى على محمد عبدك و رسولك و على اهل بيته الطيبين و ان تعجل لى الفرج مما انا فيه‏
پس من چنين كردم ثمرش اينست كه مى‏بينى. (2) و عبد اللّه بن فضل از پدرش روايت كرده كه گفت من حاجب و دربان هارون الرشيد بودم روزى آن ملعون روى بمن آورد در حالى كه غضبناك بود و شمشيرى در دست داشت و ميگردانيد پس گفت بمن اى فضل بحق قرابتى كه من برسول خدا (ص) دارم كه اگر پسر
                          49عم مرا نياوردى الآن هر آينه ميگيرم چيزى را كه در او است دو چشم تو. «مترجم گويد» شايد اين تعبير كنايه از سر او است زيرا كه دو چشم در سر است (1) فضل گويد كه من گفتم كيست كه حكم كردى كه او را بياورم گفت اين حجازى را گفتم كدام حجازى را گفت موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب (ع) فضل گويد من از خداوند ترسيدم او را بياورم پس از آن فكر كردم در مفاسدى كه مترتب مى‏شود و بلائى كه بمن وارد مى‏آيد گفتم باو كه ميكنم اين عمل را گفت حاضر كن دو نفر كسانى كه تازيانه ميزنند و دو نفر از شمشير دارها را و دو نفر از جلادها را فضل گويد كه من اينها را حاضر ساخته و رفتم بمنزل موسى بن جعفر (ع) پس آمدم بخانه كه روزنه نداشت و از شاخه‏هاى خرما بود ناگاه غلام سياهى را ديدم باو گفتم خدا ترا رحمت كند اذن از مولاى خود حاصل كن تا من بر او وارد شوم بمن گفت داخل شو از براى او حاجب و دربانى نيست پس بر آن جناب داخل شدم ناگاه غلام سياهى را ديدم كه بدست او مقراضى بود كه مى‏چيد گوشت دو جبين و بالاى بينى نزديك بابروى آن جناب را كه از بسيارى سجده كردن آن جناب اين گوشتها پائين آمده بود پس باو عرض كردم السلام عليك يا ابن رسول اللَّه اجابت كن هارون الرشيد را.
فرمود چه كار است رشيد را با من و چه افتاده است مرا باو آيا نعمتهاى دنيوى او را مشغول نكرده است تا از من احتراز كند پس از آن بسرعت تمام شروع نمود برفتن و ميفرمود اگر از جدم رسول خدا (ص) در حديث نشنيده بودم كه اطاعت سلطان بجهت تقيه واجب است هر آينه نمى‏آمدم پس من عرض كردم يا ابا ابراهيم خداوند ترا رحمت كند مستعد و آماده عقوبت باش فرمود آيا با من نيست كسى كه مالك دنيا و آخرتست و ان شاء اللَّه كه هارون امروز را قدرت ندارد بر بدى من، فضل بن ربيع گويد كه من آن جناب را ديدم كه دست خود را ميگرداند و ميگذاشت با سر مبارك خود سه مرتبه پس بر رشيد وارد شدم گويا مثل زن فرزند مرده ايستاده و حيران بود پس چون مرا ديد گفت اى فضل گفتم لبيك گفت آوردى پسر عم مرا گفتم بلى گفت نترساندى او را گفتم نه گفت اعلام نكنى او را كه من بر او غضب كرده‏ام و من بر خود قرار دادم چيزى را كه نميخواستم اذن دخول بده او را اذن دادم چون او را ديد برجست و ايستاد و دست در گردن او در آورد و گفت مرحبا اى پسر عم من و برادر من و وارث نعمت من پس از آن آن جناب را ببالش خود نشانيد و گفت به آن جناب كه چه چيز واداشت ترا بر اينكه ديدن از ما نكنى.
فرمود وسعت مملكت تو و دوستى تو دنيا را پس گفت بياوريد حقه غاليه را چون غاليه را آوردند بدست خود بوى خوش بصورت آن جناب ماليد پس از آن امر كرد كه پيش روى آن جناب خلعتهاى چندى و دو بدره دينار حاضر كردند پس موسى بن جعفر فرمود قسم بخداوند كه اگر نميخواستم عزب‏هاى فرزندان ابى طالب را تزويج كنم تا اينكه‏
                          50
نسل او منقطع نشود ابد الدهر هر آينه اينها را قبول نميكردم (1) پس از آن مراجعت فرمود و ميگفت الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ فضل بهارون گفت يا امير المؤمنين تو اراده داشتى كه او را عقوبت كنى پس چرا وى را خلعت دادى و اكرام نمودى.
گفت اى فضل بعد از آنكه تو رفتى او را بياورى طوائف چندى را ديدم كه احاطه كردند بخانه من و حربه‏ها در دست ايشان بود كه آنها را در وسط خانه غرس كردند و ميگفتند كه اگر فرزند رسول خدا را اذيت كند او را نابود ميكنيم و اگر احسان كند ميرويم و او را واميگذاريم پس من تعاقب كردم آن جناب را باو عرض كردم چه چيز فرمودى تا اينكه هرون الرشيد را از قصد او بازداشتى فرمود دعاى جدم على ابن ابى طالب (ع) را خواندم كه هر وقت آن جناب اين دعا را ميخواند نميرفت بسوى لشكرى مگر آنكه روى بهزيمت مينهادند و فرار مينمودند و نميرفت بسوى سوارى مگر اينكه او را معذب ميكرد و چون اين دعائى است كه كفايت بلا ميكند عرض كردم چيست آن دعا فرمود اين دعا را خواندم.
اللهم بك اساور و بك احاول و بك اجاور و بك اصول و بك انتصر و بك اموت و بك احيا اسلمت نفسى اليك و فوضت امرى اليك و لا حول و لا قوت الا بالله العلى العظيم اللهم انك خلقتنى و رزقتنى و سترتنى عن العباد بلطف ما خولتنى اغنيتنى اذا هويت رددتنى و اذا عثرت قومتنى و اذا مرضت شفيتنى و اذا دعوت اجبتنى يا سيدى ارض عنى فقد ارضيتنى‏
 (2) و عثمان بن موسى از اصحاب خود روايت كرده كه حضرت موسى بن جعفر (ع) نزد مهدى بود ابو يوسف نيز حضور داشت ابو يوسف بمهدى گفت كه اذن ميدهى از موسى (ع) سؤال بكنم از مسائلى كه چيزى از آن مسائل نزد او نباشد يعنى نداند گفت سؤال كن بحضرت موسى بن جعفر (ع) عرض كرد كه سؤال كنم فرمود بلى گفت چه ميفرمائيد در سايه از براى شخصى كه محرم شده باشد فرمود جايز نيست عرض كرد اگر در زمينى خيمه بزند و از زير خيمه داخل خانه مكه معظمه شود يعنى خانه خدا كه كعبه باشد جايز است فرمود بلى عرض كرد چه فرقيست ميان اين دو تا.
آن جناب فرمود آيا ضعيفه حائض نماز خود را قضا ميك