ند عرض كرد نه فرمود پس روزه خود را قضا ميكند عرض كرد بلى فرمود پس چه فرق است ميان اينها عرض كرد از شارع مقدس چنين وارد شده است حضرت فرمود آن مسأله همچنين وارد شده است مهدى بابى يوسف گفت نمى‏بينم ترا كه بتوانى جواب دهى گفت سنگ شكننده بمن انداخت كنايه از اينكه جواب نقضى بمن داد كه ديگر نميتوانم جواب بگويم. (3) و از على بن يقطين مروى است كه گفت جماعتى از اهل بيت حضرت موسى بن جعفر (ع) نزد او حاضر بودند كه به آن جناب خبر دادند بآنچه را كه موسى بن مهدى نسبت به آن جناب عزم كرده بود آن حضرت باهل بيت خود فرمود از باب مشورت كه چه مصلحت مى‏
                          51
دانند (1) گفت ما مصلحت در اين ميدانيم كه تو دور شوى از او كه شخص ترا نه بيند زيرا كه ايمنى از شر او نيست آن حضرت تبسمى كرد و اين شعر را فرمود.
         زعمت سخينة ان ستغلب ربها             و ليغلبن مغالب الغلاب‏
يعنى كسى از طائفه مخصوصه قريش را گمان رسيد كه بپروردگار خود غلبه كند غافل از اينكه پروردگار البته غلبه خواهد نمود بر غلبه‏كنندگان بر كسانى كه بر هر كسى غلبه كنند پس از آن دست مبارك خود را بآسمان بلند نمود و عرض كرد.
اللهم كم من عدو شحذ لي ظبة مديته و ارهف لى شبا حدِّه و داف لى قواتل سمومه و لم تنم عنى عين حراسته فلما رأيت ضعفى عن احتمال الفوادح و عجزى عن ملمات الجوائح صرفت ذلك عنى بحولك و قوتك لا بحولى و قوتى فالقيته في الحفير الذى احتفره لى خائبا مما امله في دنياه متباعدا مما رجاه في آخرته فلك الحمد على ذلك قدر استحقاقك سيدى اللهم فخذه بعزتك و اقلل حده عنى بقدرتك و اجعل لى شغلا فيما يليه و عجزا عمن يناويه اللهم و اعدنى عليه من عدوى حاضرة تكون من غيظى شفاء و من حقى عليه وقاء وصل اللهم دعائى بالاجابه و انظم شكايتى بالتغير و عرفه عما قليل ما وعدت الظالمين و عرفنى ما وعدت في اجابة المضطرين انك ذو الفضل العظيم و المن الكريم‏
على بن يقطين گويد بعد از آنكه آن جناب اين دعا را تلاوت نمود جمعيت پراكنده شدند و ديگر اين جمعيت جمع نشدند مگر از براى خواندن نوشته كه بآن جناب رسيد در حكايت موسى بن مهدى و در اين واقعه بعضى از كسانى كه نزد آن جناب حاضر بودند از اهل بيت آن بزرگوار چند شعر انشاء نمود
          و ساريه لم تسر في الارض تبتغى             محلا و لم يقطع بها البعد قاطع‏
             سرت حيث لم تحذى الركاب و لم تنخ             لورد و لم يقصر لها العمر ضايع‏
             تمر وراء الليل و الليل ضارب             بجثمانه فيه سمير و هاجع‏
             تفتح ابواب السماء و دونها             اذا قرع الابواب منهن قارع‏
             اذا وردت لم يرد اللَّه و قدها             على اهلها و الله رأى و سامع‏
            - و انى لأرجو اللَّه حتى كانما             ارى بجميل الظن ما الله صانع‏
 (2) حديث كرد ما را ابو احمد هانى بن محمد بن محمود عبدى و گفت پدرم بسند مرفوع روايت كرده است كه موسى بن جعفر (ع) بر هارون وارد شد هارون بآن جناب عرض كرد كه يا ابن رسول اللَّه خبر بده مرا از طبايع چهارگانه آن جناب فرمود.
اما ريح كه مراد بآن نسيمى است از هوا كه در اندرون انسان ميرود و مايه حيوة و زندگانى شخص است بمنزلت پادشاهى است كه مدارا كند يعنى على الدوام در صدد اصلاح مزاح است و اما خون بمنزله بنده خاسر و زيانكار است و بسا هست كه بنده مولاى خود را بقتل ميرساند و اما بلغم بمنزله دشمنى است كه در جدال و نزاع باشد اگر از جانبى او را مسدود كند از طرف ديگر مفتوح خواهد شد و اما صفراء بمنزله زمينى است هر گاه‏
                          52
بلرزد بر ميگردد. بطرف بالاى خود چه محسوس است كه صفراوى المزاج هميشه اثر صفرا در او نمايان است و اثر صفرا ببيرون اثر ميكند نه اندرون پس از آن هارون به آن جناب عرض كرد يا ابن رسول اللَّه انفاق كن بر مردم گنجهاى خدا و رسول خدا را (1) و محمد بن محمود بسند مرفوع از موسى بن جعفر (ع) روايت كرده است كه:
آن جناب فرمود چون بر هارون وارد شدم سلام كردم پس از رد سلام گفت اى موسى بن جعفر بسوى دو خليفه جمع مى‏شود خراج يعنى تو نيز خليفه خواهى بود حضرت فرمود يا امير المؤمنين پناه ميبرم بخدا كه تو بازگشت كنى بگناه كشتن من و گناه خود چه قبول خواهى كرد قول باطل از دشمنان ما را بر ضرر ما و حال آنكه بعد از وفات رسول خدا (ص) دروغ بسيار بر ضرر ما گفتند و اين مقدار كه دروغ از براى من نزد تو گفتند بر تو معلومست پس تو اگر قرابت و خويشى خود را نسبت برسول خدا قبول دارى اذن ميدهى كه بگويم حديثى را كه خبر داده مرا پدر بزرگوارم از پدران خود از جد بزرگوارم رسول خدا (ص) هارون گفت اذن دادم آن جناب ميفرمايد كه من گفتم خبر داده است مرا پدر بزرگوارم از پدران خود از جد بزرگوارم كه آن جناب فرمود كه خويشى و رحم هر گاه نزديك شود خويش و رحم را قرابت و خويشى بحركت و هيجان مى‏آيد پس دست خود را بسوى من دراز كن فداى وجودت هارون گفت نزديك بيا من نزديك او رفتم دست مرا گرفت و مرا بخود چسبانيد و معانقه طولانى با من نمود پس مرا واگذاشت و گفت اى موسى بنشين باكى بر تو نيست پس من باو نظر نمودم ديدم كه اشك از دو چشم او جارى شد چون بخود آمدم گفت راست گفتى و درست فرموده جد تو خون من بجوش آمد و رگهاى من بحركت آمد و رفت بر من دست داد و اشك از دو چشمم روان شد و من خيال دارم كه سؤال كنم از تو چيزهائى را كه چون تا بحال از كسى سؤال نكرده‏ام در سينه من گره شده است و سينه من از آنها گرفته است:
پس اگر در اين مسائل جواب مرا ميدهى ذهن خود را از شوائب و خيالاتى كه در حق تو كرده‏ام خالى ميكنم و قول كسى را در حق تو قبول نميكنم و چنين بمن رسيده است كه تو هرگز دروغ نميگوئى.
پس براستى و درستى جواب بده مرا آنچه از تو سؤال ميكنم از چيزهائى كه در قلب من است من باو گفتم كه آنچه ميدانم بتو خبر ميدهم اگر امان دهى مرا گفت امان مر ترا است اگر راست بگوئى و ترك كنى تقيه را كه بنى فاطمه بآن معروفند و هميشه تقيه ميكنند پس من گفتم كه يا امير المؤمنين هر چه خواهى سؤال كن گفت خبر بده مرا كه از چه سبب شما را مزيت و فضيلت بر ماست و حال آنكه ما و شما از شاخه يك درخت هستيم و فرزندان عبد المطلب هستيم و ما و شما يكى هستيم ما از اولاد عباس هستيم و شما از فرزندان ابى طالب و حال اينكه اين دو نفر دو عم رسول خدا هستند و قرابت و خويشى اين دو نفر نسبت بآن جناب مساوى است من گفتم كه ما نسبت بآن جناب نزديكتر هستيم گفت چگونه مى‏شود گفتم بجهت‏
                          53
نام کتاب : حیله المتقین

نویسنده : علامه محمد باقر مجلسى (ره)

سازنده کتاب : غلامرضا زهره منش ( www.zlib.orq.ir )

منبع :  سایت غدیر www.ghadeer.orgاينكه عبد اللّه پدر رسول خدا با ابو طالب از يك پدر و يك مادرند و جد شما عباس از مادر عبد اللّه و ابو طالب نيست. (1) گفت چرا شما ادعا ميكنيد كه وارث پيغمبر هستيد و حال اينكه عم حاجب و مانع است از ارث بردن پسر عم و زمانى كه رسول خدا وفات كرد ابو طالب وفات كرده بود پيش از آن جناب و عباس عم او بعد از زمان وفات پيغمبر زنده بود پس گفتم امير المؤم