 نزد او وفات يافت و اللَّه اعلم (2) و از على بن محمد بن سليمان نوفلى مروى است كه گفت از پدرم شنيدم كه ميگفت چون هارون موسى بن جعفر را گرفت او را بالاى سر پيغمبر گرفت در حالتى كه ايستاده بنماز مشغول بود پس نماز او را قطع نمودند و او را حمل كردند و آن بزرگوار گريه ميكرد و عرض ميكرد.
يا رسول اللَّه شكايت ميكنم بسوى تو از اين بليه كه در آن واقع شده‏ام و مردم از هر طرف رو كرده گريه ميكردند و ضجه و صيحه آنها بلند شد پس چون آن جناب را پيش روى هارون ملعون آوردند دشنام داد و بآن جناب جفا كرد پس چون ظلمت شب عالم را فرو گرفت فرمود تا دو قبه مهيا كردند جناب موسى بن جعفر را در خفا بيكى از اين دو قبه سوار كرده و آن جناب را بحسان السروى داد و وى را گفت كه وى را در ميان اين قبه ببصره رسانيده و تسليم عيسى بن جعفر بن ابى جعفرش كن و او امير بصره بود و قبه ديگر را در ملاء ميان روز روانه كوفه نمود و جماعتى را با آن قبه روانه كرد تا اينكه امر موسى بن جعفر را بر مردم اشتباه كند پس حسان يك روز پيش از روز ترويه وارد بصره شد و آن بزرگوار را تسليم عيسى بن جعفر بن ابى جعفر نمود و در ملاء ميان روز تا اينكه اين مطلب معروف شود و اين خبر شايع گردد.
پس عيسى آن جناب را در خانه از خانه‏هاى مجلس كه هميشه در آن مى‏نشست حبس كرد و قفلى بر باب آن خانه زد و عيد او را مشغول كرده و حضرت از ياد او رفته پس باب آن خانه را نميگشودند مگر در دو حالت يك حالت آنكه آن جناب بيرون رود براى طهارت كردن و يك حالت كه از براى آن بزرگوار طعام ميبردند على بن محمد بن سليمان گويد پدرم گفت كه فيض بن ابى صالح مردى نصرانى بود و اظهار اسلام كرده بود و ليكن زنديق‏
                          56
بود (1) و كاتب عيسى بن جعفر بود و رفيق خاص من بود و فيض گفت اى ابا عبد اللّه اين مرد صالح اين ايام كه در اين خانه حبس بود اين قدر از فواحش و عملهاى بد و اشياء منكره شنيده است كه من ميدانم و شك ندارم كه هرگز اينها بخاطر مباركش خطور نميكرد و پدرم گفت كه على بن يعقوب بن عون بن عباس بن ربيعه رقعه نوشته و بدگوئى مرا نوشته در آن رقعه و در اين ايام آن رقعه را باحمد بن اسيد حاجب عيسى داده بود و او بعيسى بن جعفر بن ابى جعفر داده و على بن يعقوب از مشايخ بنى هاشم و بزرگتر بود از بنى هاشم در سن و با اين كبر سن شراب ميخورد و احمد بن اسيد را بمنزل خود ميخواند و محفلى از براى او مياراست و طفلهاى مغنى و زنهاى مغنيه مى‏آورد از براى او و طمع او اين بود كه او را نزد عيسى ياد كند و مضمون رقعه را كه باحمد بن اسيد داده بود اين بود كه تو مقدم ميدارى بر ما محمد بن سليمان و او را اذن و اكرام و مخصوص ساخته او را باينكه ظرف مشك باو ميدهى و حال اينكه در ميان ما كسى هست كه سنش از او زيادتر است و او متدين است بطاعت موسى بن جعفر كه نزد تو محبوس است.
پدرم گويد كه من در روز گرمى در خواب قيلوله بودم در وقتى كه حلقه باب خانه حركت كرد من گفتم از چه سبب است اين حركت حلقه غلام گفت قعنب ابن يحيى درب خانه ميگويد لا بد من بايد در اين ساعت ترا ملاقات كنم من گفتم اين نيامده است مگر از براى امرى اذن دهيد او را.
پس چون كه داخل شد خبر داد بمن آنچه كه از فيض بن صالح شنيده از بابت آن رقعه و گفتگوئى كه از بابت من شده بود گفت بعد از آنكه فيض اين واقعه را بمن خبر داد گفت به ابا عبد اللَّه محمد بن سليمان خبر مده مبادا محزون شود چه رافع يعنى احمد بن اسيد در نزد امير بهره در گفته خود نيافت زيرا كه من بامير گفتم كه آيا در نفس تو چيزى از اين مطلب تاثير كرده تا اينكه خبر كنم ابا عبد اللّه محمد بن سليمان را بيايد نزد تو قسم بخورد بر كذب اين مطلب امير گفت او را اخبار نكن تا اينكه مغموم شود پسر عم او بجهت حسد با او اين عمل را كرده است.
پس گفتم ايها الامير تو ميدانى كه با احدى بقدر محمد بن سليمان خلوت نميكنى آيا هرگز واداشته است ترا بر پيروى كسى گفت معاذ اللَّه گفتم پس اگر او را مذهبى سواى مذهب مردم بود هر آينه دوست ميداشت كه ترا ترغيب بر آن مذهب كند گفت بلى معرفت من نسبت باو بيشتر از تست على بن محمد بن سليمان گويد كه پدرم گفت من در آن ساعت كه اين مطالب را از قعنب شنيدم اسب خودم را خواسته و سوار شدم و رفتم در نزد فيض و قعنب هم در عقب سر من با من آمد پس از فيض اذن دخول خواستم كسى را فرستاد بسوى من و گفت جعلت فداك در مجلسى واردشده كه شأن تو اجل است از اينكه در آن مجلس نشينى و در آن هنگام فيض در مجلس شراب نشسته بود.
پس من كسى را نزد او فرستادم كه قسم بخداوند لا بد بايد من ترا ملاقات كنم پس بيرون آمد در حالتى كه پيرهن نازكى و جامه گلرنگى پوشيده پس وى را اخبار نمودم بآنچه بمن رسيده بود بقعنب گفت جزاى خير نبينى پيشتر من بتو نسپردم كه محمد بن سليمان را
                          57
اخبار مكن كه او را محزون ميكنى (1) پس از آن گفت باكى نيست در قلب امير چيزى از اينها تأثير نكرده پدرم گويد كه نگذشت مگر ايام قليلى تا اينكه هارون حمل كرد موسى بن جعفر را بسوى بغداد او را حبس كرد پس از آن او را رها كرد پس از آن او را حبس كرد پس از آن او را تسليم نمود بسندى بن شاهك و آن ملعون آن جناب را حبس كرد و بر او تنگ گرفت پس از آن هارون در ميان رطب زهر ريخته و از براى سندى فرستاد و او را امر كرد كه نزد آن حضرت برده و واجب و متحتم كند بر آن حضرت تا تناول كند پس آن ملعون چنين كرد و آن جناب وفات كرد صلوات اللَّه عليه. (2) و از سفيان بن نزار مروى است كه گفت روزى نزد مامون بودم گفت آيا مى‏شناسيد كسى را كه بمن تشيع تعليم نموده حضار جميعا گفتند سوگند بخدا كه نميدانيم اين گفت مرا تعليم كرده باو گفتند چگونه خواهد شد و حال آنكه اهل بيت را بقتل ميرسانيد گفت هارون اين طائفه را بجهت ملك بقتل ميرساند زيرا كه ملك عقيم است و من با هارون يك سال حج گزاردم پس چون بمدينه رسيد بدربانهاى خود سپرد كه احدى از اهل مدينه و مكه از مهاجر و انصار و بنى هاشم و ساير قريش بر من وارد نشود مگر آنكه اصل و نسب خود را بيان كند و هر كسى كه وارد بر او ميشد ميگفت منم فلان پسر فلان تا اينكه خود را بجد خود ميرساند از هاشمى يا قرشى يا مهاجرى يا انصارى پس او را پنج هزار دينار يا كمتر تا دويست دينار ميداد بمقدار شرف و هجرت پس پدران او بيشتر بود زيادتر باو ميداد و از پنج هزار زيادتر باحدى نداد و از دويست دينار كمتر بكسى عطا نكرد.
و من روزى ايستاده بودم ناگاه فضل بن ربيع داخل شد و گفت يا امير المؤمنين مردى درب خانه ايستاده و گمان ميكند كه موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب است پس رو كرد بما و ما بالاى سر او ايستاده بوديم با امين و موتمن و ساير آن سپاه پس گفت نگاهداريد خودتان را بر من يعنى اعتقاد شما در حق من تغيير تبديل نكند و بهمان عقيده كه بوديد ثابت و مستحكم باشيد بس بخادم گفت اذن بده او را و وى را فرود نياور مگر بر بساط من ما در اين حال بوديم كه داخل شد مرد پيرى كه زرد رو و نحيف بود و لاغر كرده بود او را عبادت ك