 گويا انبان كهنه بود و مجروح شده بود از كثرت سجود روى و بينى او پس چون هارون را ديد خود را انداخت از حمارى كه سوار بود هارون فرياد كرد نه سوگند بخدا مگر آنكه وارد شوى باينحال بر بساط من دربانها وى را از پياده شدن منع نمودند و جميع ما بنظر جلالت و عظمت او با او رفتار كرديم و او را بملاحظه بزرگى شأن او اجلال نموديم پس مقدار قليلى بر حمار خود سوار بود تا اينكه ببساط رسيد و دربانها و ملازمان گرداگرد او احاطه كردند چون فرود آمد هارون برخاست و او را تا آخر بساط استقبال نمود و روى او و دو چشم او را بوسيد دست او را گرفت تا اينكه او را در صدر مجلس آورد و او را نشانيد
                          58
 (1) و روى خود را باو كرده و با او گفتگو ميكرد و احوال او را مى‏پرسيد پس از آن گفت يا أبا الحسن چه قدر عيال دارى فرمود زياده از پانصد نفر عرض كرد همه فرزندان شما هستند فرمودند بيشتر آنها از غلامان و خدم و حشم ميباشند اما اولاد پس مرا سى نفر و كسرى است فلان عدد از آنها پسر و فلان از آنها دخترند عرض كرد چرا تزويج نميكنى دختران را به پسران عم آنها و كسانى كه كفو آنها هستند فرمود دستم از مال كوتاه است عرض كرد املاك تو نفع بتو نمى‏بخشد فرمود گاهى عطاء مى‏شود و گاهى منع مى‏شود عرض كرد آيا قروض دارى فرمود بلى عرض كرد چه مقدار قرض دارى فرمود مقدار ده هزار دينار عرض كرد يا ابن عم من اين قدر مال بتو عطا كنم كه پسران را تزويج كنى و دختران را شوهر دهى و قرض را ادا كنى و املاك خود را معمور كنى تا غله بدهد.
پس حضرت فرمود كه يا ابن عم صله رحم كردى و بسبب اين نيت نيكو شكر پروردگار بجا آوردى خداوند جزاى شكر ترا عطاء كند اين نيت نيكو قصدى است و رحم و خويشى نزديك و قريب است و قرابت درهم‏كننده است و پيوست ميكند هر دو نفر را بديگرى و نسب يكيست عباس عم پيغمبر (ص) است و با پدران آن بزرگوار از يك سرچشمه است و خداوند ترا دور از اين عمل نكرده است و حال اينكه كف ترا با جود خلق كرده و وجود ترا گرامى داشته و ترا بلندى مرتبت و بزرگى شأن عطا فرموده پس از آن عرض كرد چنين ميكنم يا ابا الحسن با احترام و اكرام فرمود يا امير المؤمنين خداى عز و جل واجب كرده است بر اولياء عهد و متكفلان امر خلق كه فقراء امت را از عسرت نجات دهند و قرضداران را اداء دين آن‏ها كنند و اين بار گران را از دوش آنها بردارند و برهنگان را بپوشانند و حاجتمند را احسان كنند و تو اولى و سزاوارتر كسى هستى كه بايد چنين كنى عرض كرد ميكنم يا أبا الحسن پس از آن آن بزرگوار برخاست هارون نيز بجهت برخاستن آن حضرت برخاست و دو چشم و روى آن جناب را بوسيد پس از آن رو كرد بمن و امين و مؤتمن گفت يا عبد اللَّه و محمد و ابراهيم برويد پيش روى عم و سيد خودتان بگيريد ركاب و جامه او را جمع كنيد و او را تا منزل او مشايعت كنيد پس حضرت أبو الحسن موسى بن جعفر (ع) در خفا روى خود را بمن نموده و بغير از من و او كسى نفهميد گفتگوى او را و مرا بشارت بخلافت داد و بمن فرمود كه هر گاه مالك اين امر شدى باولاد من نيكى كن پس از آن ما مراجعت كرديم و نزد پدرم زياده از برادران جرأت داشتم.
پس چون كه مجلس خلوت شد گفتم يا امير المؤمنين كيست اين مرد كه او را اين قدر تعظيم و تجليل نمودى و از مجلس برخاستى و او را استقبال كردى و در صدر مجلس نشانيدى پس از آن ما را امر كردى ركاب او را بگيريم گفت اين امام مردم و حجت خدا بر خلق او بود و خليفه خدا بر بندگان او بود.
گفتم يا امير المؤمنين آيا اين صفات از براى تو نيست و در تو اين خصال نيست گفت‏
                          59
 (1) من امام جماعت هستم در ظاهر و امام قهر و غلبه هستم در باطن و موسى بن جعفر (ع) امام حق است و سوگند بخداوند كه او احق است از من و از جميع خلق كه جانشين رسول خدا باشد و سوگند بخداوند كه اگر تو كه فرزند من هستى با من منازعه كنى در اين امر خلافت هر آينه مى‏گيرم از تو چيزى را كه دو چشم تو در آنست يعنى سر ترا جدا ميكنم زيرا كه ملك عقيم است.
پس چون اراده كرد كه از مدينه بمكه رحلت كند امر كرد كيسه سياهى آوردند كه در آن دويست دينار بود و روى كرد بفضل بن ربيع و گفت اين كيسه را نزد موسى بن جعفر (ع) برده و باو بگو كه امير المؤمنين ميگويد ما در تنگدستى هستيم و بعد از اين وقت احسان ما بتو ميرسد پس در آن حال من برخاستم و گفتم يا امير المؤمنين تو بمهاجرين انصار و ساير قريش و بنى هاشم و كسانى كه حسب و نسب آنها معلوم نيست پنج هزار دينار و كمتر ميدهى و با اينكه قدر موسى بن جعفر را تعظيم و تجليل كردى دويست دينارش عطا ميكنى و اين كمتر و پست‏تر عطائى بود كه باحدى از مردم دادى گفت ساكت باش مادر از براى تو نباد من اگر اين مقدار كه تو تعيين ميكنى باو بدهم ايمن نيستم از او كه فردا صد هزار شمشير بروى من كشيده شود از شيعيان و غلامان او و فقير بودن اين مرد و اهل بيت او اسلم است از براى من و شما از اينكه مال‏دار و غنى باشند پس چون مخارق مغنى اين واقعه را ملاحظه نمود او را غيظ فرو گرفته و برخاست و گفت يا امير المؤمنين من در مدينه داخل شده‏ام و بيشتر اهل مدينه از من خير طلب ميكنند و اگر بيرون بروم چيزى بآنها ندهم ظاهر نخواهد شد از براى آنها تفضل امير المؤمنين در حق من و منزلت من در نزد او.
هارون امر كرد دو هزار دينار باو دادند مخارق باو گفت يا امير المؤمنين اين از براى اهل مدينه بود مرا قرضى است كه بايد ادا كنم امر كرد ده هزار دينار ديگر باو دادند پس از آن گفت يا امير المؤمنين ميخواهم دخترهاى خود را تزويج كنم و محتاجم جهاز آنها را درست كنم امر كرد ده هزار دينار ديگر باو دادند.
پس از آن گفت يا امير المؤمنين من لا بد بايد مقدارى از غله داشته باشم از براى قوت خود و عيال خود و دختران و شوهرهاى آنها امر كرد چند قطعه ملك باو دادند كه در هر سالى قيمت غله آنها ده هزار دينار شود و امر كرد كه تعجيل كردند و در اين ساعت اينها را باو دادند پس از آن في الفور مخارق برخاسته و رفت نزد موسى بن جعفر (ع) و عرض كرد كه چون من بر رفتار اين ملعون با تو واقف شدم و بر عطاى او از براى تو اطلاع يافتم از براى تو حيله نمودم و سى هزار دينار و چند قطعه ملك كه سالى ده هزار دينار غله داشته باشد از هارون گرفتم و سوگند بخداوند كه من بچيزى از اين‏ها محتاج نبودم و اين‏ها را نگرفتم مگر از براى تو و من حاضر ميكنم اين املاك را از براى تو و مال را هم از براى تو حمل نمودم.
حضرت فرمود بارك اللَّه خداوند اين مال را از براى تو نيكو كند و جزاى نيكو بتو
                          60
عطا كند من يك درهم از اين‏ها را نميگيرم و چيزى از اين املاك را نميخواهم و صله و احسان و عطاى ترا قبول كردم پس برگرد با حاجت برآمده و رجوع بمن نداشته باش در چيزى از اين‏ها مخارق دست آن حضرت را بوسيده و برگشت. (1) از ريان بن شبيب مروى است كه گفت من از مأمون شنيدم كه ميگفت من هميشه اهل بيت (ع) را دوست ميداشتم و ليكن نزد هارون اظهار دشمنى آنها را ميگردم تا اينكه نزد او تقرب داشته باشم.
پس چون كه ها