ون بحج بيت اللَّه رفت من و محمد و قاسم با او بوديم و چون وارد مدينه شد مردم اذن دخول خواسته بر او وارد مى‏شدند و آخر كسى كه اذن دخول خواست موسى بن جعفر (ع) بود پس چون بر هارون داخل شد هارون را نظر بر وى افتاد و از جاى خود حركت كرده گردن خود را كشيد و چشم خود را بر وى انداخت تا اينكه داخل شد در خانه كه هارون در آن نشسته بود.
چون كه نزديك هارون رسيد هرون بدو زانو نشست و دست در گردن وى كرد و روى خود را باو كرد و گفت چگونه است حال تو و چگونه است حال عيال تو و چگونه است حال عيال پدر تو چه ميكنيد حال شما چيست على الاتصال اينها را سؤال ميكرد و ابو الحسن مى‏فرمود خوبست خوبست پس چون برخاست هارون خواست برخيزد و حضرت أبو الحسن سوگند باو داد و با او معانقه كرد و او را نشانيد و تحنيت با او گفته و او را وداع كرد.
مأمون گفت كه جرأت من نزد پدرم از ساير برادران زيادتر بود پس چون حضرت ابو الحسن موسى بن جعفر (ع) بيرون رفت من بپدرم امير المؤمنين گفتم كه من هر چه ملاحظه كردم تو رفتارى كه با اين مرد كردى من نديدم چنان كنى با احدى از مهاجرين و انصار و و بنى هاشم اين مرد را حسب و نسب چيست گفت اى پسرك من اين وارث علم پيغمبران بود اين موسى بن جعفر بن محمد (ع) بود و اگر علم صحيح بخواهى نزد اين مرد يافت مى‏شود مأمون گفت در آن هنگام محبت اهل بيت در قلب من جاى گرفت. (2) على بن ابراهيم بن هاشم از پدر خود روايت كرده كه گفت من از مردى از اصحاب شنيدم كه ميگفت چون كه هارون الرشيد موسى بن جعفر (ع) را حبس نمود بعد از آنكه تاريكى شب عالم را فرو گرفت جناب موسى بن جعفر تجديد وضوء نموده و روى خود را بقبله نموده چهار ركعت نماز بجاى آورده و اين دعاها را خواند.
يا سيدى نجنى من حبس هرون و خلصنى من يده يا مخلص الشجر من بين رمى و طين و ماء و يا مخلص اللبن من بين فرث و دم و يا مخلص الولد من بين مشيمة و رحم و يا مخلص النار من بين الحديد و الحجر و يا مخلص الروح من بين الاحشاء و الامعاء خلصنى من يد هرون.
پس چون كه موسى بن جعفر (ع) اين دعا را خواند مرد سياهى در خواب هارون آمد كه يك دست او شمشيرى بود كه آن شمشير را از نيام كشيده و بالاى سر هارون ايستاده و ميگفت اى‏
                          61
هارون (1) رها كن موسى بن جعفر را و اگر رها نميكنى با اين شمشير گردنت را مى‏زنم هارون از هيبت آن مرد ترسيد و حاجب خود را طلب كرد پس چون حاجب آمد گفت برو در زندان و موسى بن جعفر را رها كن راوى گويد كه چون حاجب بيرون رفت بار زندان را كوبيد.
زندان‏بان جواب داد گفت كيست كوبنده در حاجب گفت خليفه گفته است موسى بن جعفر (ع) را از زندان بيرون بياور و او را رها كن پس زندانبانها فرياد كردند اى موسى خليفه ترا خوانده موسى برخاست در حالتى كه ترسناك و خوفناك بود و ميفرمود در اين نيمه شب مرا نخوانده است مگر بجهت شرى كه از براى من قصد كرده پس برخاست در حالى كه گريان و حزين و غمناك بوده و نااميد بود از زندگانى خود.
پس آمد نزد هارون در حالتى كه اركان بدن هارون مرتعش بود پس گفت سلام بر هارون آن ملعون رد كرد سلام او را و بآن جناب عرض كرد ترا بخدا سوگند ميدهم آيا در اين نيمه شب دعا كردى فرمود بلى عرض كرد آن دعا چيست فرمود تجديد وضو كردم و چهار ركعت نماز خواندم و روى خود را بآسمان كردم و گفتم‏
يا سيدى خلصنى من يد هرون و شره.
و آن دعاهائى را كه خوانده بود از براى وى مذكور داشت.
هارون عرض كرد كه خداوند دعاى ترا مستجاب كرده اى حاجب رها كن او را پس از آن آن جناب را نزد خود خواند و سه خلعت امر كرد از براى او آوردند و او را بر اسب خودش سوار ميكرد و اكرام مينمود و او را نديم خود قرار داده بود پس عرض كرد اين كلمات دعا را از براى من بيان كن آن جناب آن دعا را تعليم او نمود.
راوى گويد كه آن جناب را رها كرده و او را تسليم نمود بحاجب تا بخانه‏اش برساند و با او باشد پس حضرت موسى بن جعفر (ع) نزد هارون كريم و شريف شد و در هر روز پنج شنبه هارون را ديدن مينمود تا اينكه مرتبه دوم او را حبس نمود و آن جناب را رها نكرد تا اينكه او را تسليم نمود بسندى بن شاهك و آن ملعون او را بقتل برسانيد. (2) و از ثوبانى مرويست كه گفت حضرت أبو الحسن ده سال و كسرى بود كه هر روز بعد از طلوع آفتاب تا وقت زوال آفتاب از دائره نصف النهار را يك سجده بجا مى‏آورد و بسا بود كه هارون بالاى بامى ميرفت كه مشرف بر محبسى بود كه حضرت أبو الحسن در آنجا حبس بود و آن جناب در سجده بود پس بربيع گفت اى ربيع اين جامه چيست كه من هر روز آن را مى‏بينم در اين موضع.
ربيع گفت يا امير المؤمنين اين جامه نيست اين حضرت موسى بن جعفر (ع) است هر روز يك سجده بجا مياورد از بعد طلوع آفتاب تا وقت زوال ربيع ميگويد كه هارون گفت كه اين مرد از رهبان بنى هاشم است من باو گفتم كه پس چرا تو در حبس تنگ گرفته بر او گفت هيهات او لا بد بايد چنين باشد.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:594.txt">1</a><a class="text" href="w:text:595.txt">2</a></body></html> (1) «باب هشتم» در ذكر اخبارى كه روايت شده در صحت وفات ابى ابراهيم موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب (ع)
 (2) از على بن يقطين مروى است كه گفت هارون مردى را طلب كرد كه باطل كند امر حضرت أبو الحسن موسى بن جعفر را و قطع كند كلام او را و آن جناب را در مسجد خجلت بدهد پس مرد افسونگرى را با او برابر كرد چون طعام حاضر ساختند آن مرد افسونگر افسونى بنان خواند و در نان صنعتى كرد كه حضرت أبو الحسن هر گرده نانى را كه قصد ميفرمود تناول كند نان از ميان دست او طيران ميكرد و پرواز مينمود و هارون شادى ميكرد و خنده مينمود و خفيف ميكرد آن جناب را بسبب خنده‏هاى خود پس طول نكشيد كه حضرت أبو الحسن سر مبارك خود را بلند كرد و رو كرد بصورت شيرى كه بر بعضى از پرده‏ها نقش بود و فرمود اى شير بگير دشمن خدا را.
راوى گفت كه آن شير برجست مثل بزرگترين درنده‏ها يعنى اين شكل شير عظيم و بزرگ شد و مرد افسونگر را شكار كرد.
هارون و نديمان او برو افتادند و بيهوش شدند و عقل از سر آنها پريد بجهت ترس و هول آنچه مشاهده كردند پس بحال خود آمدند هارون بآن بزرگوار عرض كرد كه از تو سؤال ميكنم بحقى كه بر تو دارم كه از اين صورت بخواهى كه اين مرد را برگرداند حضرت فرمود اگر عصاى موسى برگردانيد رسن و چوب‏دستيها را كه سحر كرده بودند و بلعيد اين صورت هم برميگرداند اين مرد را كه بلعيده است پس اين تمامتر عملى است از اعمال كه باعث وفات موسى بن جعفر شد. «مترجم گويد» كه اين خبر دلالت بر صحت وفات آن جناب ندارد چه مقصود مصنف اخراج اخباريست كه دلالت بر صحت وفات آن بزرگوار دارد بجهت رد بر واقفيه چنانچه بعد از اين اشاره ميكند و جزء آخر روايت يا كلام راوى است يا كلام مصنف.
بهر حال مسلم نيست چه اين عمل حضرت باعث شدت بغض هارون شد و ليكن ملازمه ندارد با وفات حضرت كه گفته شود چون اين معجزه از آن جناب ظاهر شد هارون او را بقتل رسانيد بلكه اين عمل باعث خوف هارون مى‏شود از قتل آن بزرگوار.
 (3) حسن بن محمد بن بش