ار از مردى از عامه نقل ميكند كه مقبول القولست كه او گفت من بعضى از اهل بيت رسالت را كه مردم اقرار ميكنند بفضل او ديده‏ام و هرگز كسى را مثل او نديده‏ام در كردار او بر فضل او حسن ميگويد كه من گفتم كيست و چه از او ديده گفت در ايام سندى بن شاهك ما هشتاد نفر مرد جمعيت كرديم و بر موسى بن جعفر وارد شديم سندى گفت نظر كنيد باين مرد آيا حادثه از براى او رو داده و صدمه باو واقع شده است چه مردم‏
                          63
را گمان ميرسد كه صدمه باو زده‏اند (1) و بسيار اين سخن را از زبان ميرانند و اين منزل او و خوابگاه اوست كه وسيع است و بر او تنگ نيست و امير المؤمنين بدى از براى او اراده نكرده است امير المؤمنين او را منتظر ساخته است كه بيايد و با او مناظره و محاجه كند و شما مشاهده كنيد اين مرد صحيح و سالم است و از او سؤال كنيد ببينيد چنين است كه من ميگويم حضرت فرمود اما مطلبى را كه گفت از بابت وسعت مكان چنين است كه مذكور داشت بغير از اينكه من بشما مردم خبر ميدهم كه مرا زهر داده‏اند و در نه دانه خرما آن زهر را ريخته‏اند و فردا رنگ بدن من سبز مى‏شود و بعد از فردا وفات ميكنم و آن مرد راوى گفت كه چون نظر كردم بسندى بن شاهك ديدم كه اركان بدن او معرتعش است و مثل برك خشك درخت خرما ميلرزد و حسن گفت كه اين مرد راوى از خوبان عامه است و شيخى است راستگو و مقبول القول و معتمد نزد مردم (2) و از عمر بن واقد مرويست كه گفت در شب سندى بن شاهك نزد من فرستاده و مرا استحضار نمود و من در بغداد بودم پس ترسيدم كه بدى از براى من اراده كرده باشد عيال خود را بهر قدر محتاج بودم وصيت كردم و گفتم إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ پس از آن سوار شدم چون سندى مرا ديد مى‏آيم گفت يا ابا حفص شايد ما از اين عمل كه در اين شب كرديم ترا ترسناك و فزعناك كرده باشيم.
گفتم بلى گفت چيزى نيست بجز خير و خوبى من گفتم كه پس كسيرا ميفرستى در خانه من كه عيال مرا اطلاع دهد بر خير و سلامتى من گفت بلى پس از آن گفت يا ابا حفص آيا ميدانى من چرا عقب تو فرستاده‏ام گفتم نميدانم گفت موسى بن جعفر را ميشناسى گفتم بلى سوگند بخدا كه من او را مى‏شناسم و روزگارى ميان من و او صداقت و رفاقت بود.
گفت كيست در اينجا كه او را بشناسد و مقبول القول هم باشد من جمعى را اسم بردم و در اين حال بقلب من گذشت كه آن حضرت وفات يافته و سندى فرستاد و تمام آنها را آوردند چنانچه مرا آورده بود پس از آن بآنها گفت آيا مى‏شناسيد قومى كه موسى بن جعفر (ع) را بشناسند آنها هم جمعى را شمردند آنها را هم حاضر ساخت پس چون صبح كرديم ما من ملاحظه كردم پنجاه نفر و كسرى مرد بوديم كه در خانه بوديم از كسانى كه مى‏شناختند موسى بن جعفر را و مصاحب او بودند عمر بن واقد گفت كه سندى برخاست و داخل خانه شد و ما نماز خوانديم پس كاتب او بيرون آمد و طومارى با او بود و اسماء ما را نوشت و منزلها و شغلها و نسبهاى ما را نوشت پس از آن در منزل سندى بن شاهك داخل شد و سندى بيرون آمد و دست خود را بمن زد و گفت برخيز يا ابا حفص من برخاستم و اين جمعيت هم برخاستند و داخل منزل سندى شديم سندى بمن گفت اى ابا حفص برادر اين جامه را از روى موسى بن جعفر (ع) من جامه را برچيدم ديدم آن بزرگوار وفات يافته بود من گريه كردم و كلمه استرجاع از زبان جارى ساختم پس از آن گفت بآن جمعيت نظر كنيد باو آنها هم هر يك نزديك شدند و باو نظر ميكردند پس چون همه ديدند گفت تمام شما شهادت دهيد كه اين موسى بن جعفر بن محمد
                          64
است (1) ما گفتيم بلى ما شهادت ميدهيم كه اين موسى بن جعفر بن محمد (ع) است پس از آن گفت اى غلام دستمالى بر روى عورت او بپوش و او را برهنه كن غلام آن بدن طيب و طاهر را برهنه كرد گفت آيا مى‏بينيد اثر منكرى يا جراحتى در بدن او ما گفتيم كه ما چيزى نمى‏بينيم در بدن او و او را نمى‏بينيم مگر آنكه وفات يافته است گفت پس بيرون رويد تا آنكه او را غسل دهيد و او را كفن نمائيد و دفنش كنيد پس ما بيرون نرفتيم تا آنكه غسل داده شد و كفن كرده شد و حمل شد بجائى كه نماز ميخوانند و سندى بن شاهك بر او نماز گزارده و ما او را دفن كرديم و مراجعت كرديم و عمر بن واقد ميگفت كه احدى بهتر از من حال موسى بن جعفر (ع) را نميداند چگونه ميگويند او زنده است و حال اينكه من او را دفن كرده‏ام (2) و عتاب ابن اسيد از جماعتى از مشايخ اهل مدينه روايت كرده است كه چون پانزده سال از سلطنت هارون گذشت ولى خدا موسى بن جعفر (ع) را شهادت يافت بزهر جفا و سندى بن شاهك لعنه اللَّه بامر هارون ملعون او را مسموم ساخت در حبسى كه معروف بخانه مسيب بود و رباب كوفه و در آنجا درخت كنارى مغروس بود و آن بزرگوار برضوان و رحمت و كرامت خداوند جل شانه پيوست در روز جمعه پنجم ماه رجب سنه صد و هشتاد و سيم هجرى و عمر شريف او پنجاه و چهار سال بود و تربت و محل دفن او در بغداد در جايى كه مشهور بمدينة السلام است در طرف غربى در باب التين در مقبره معروفه بمقابر قريش است. (3) حسن بن عبد اللَّه صيرفى از پدرش روايت كرده است كه حضرت موسى بن جعفر (ع) در دست سندى بن شاهك وفات يافت پس او را بروى تابوت گذاشته و فرياد ميكردند كه اينست امام رافضيها بشناسيد او را پس چون كه نعش نزديك فراش خانه رسيد چهار نفر برخاستند و فرياد كردند كه هر كس بخواهد خبيث پسر خبيث را به‏بيند بيرون بيايد و ملاحظه كند از اتفاق سليمان بن ابى جعفر از قصر خود بيرون آمده روى بسوى شط ميرفت شنيد صيحه و آواز مردم را بغلامان و فرزندان خود گفت چه خبر است گفتند سندى بن شاهك است بر نعش موسى بن جعفر فرياد ميكند و بد ميگويد پس بفرزندان و غلامان گفت كه نزديكست اين عمل در جنب غربى بلد واقع شود پس چون عبور آنها باين طريق افتاد كه طرف غربى است با غلامان فرود بيائيد و نعش را از دست آنها بگيريد و اگر ممانعت كردند آنها را بزنيد و جمعيت آنها را برهم زنيد پس چون بآن طرف عبور كردند فرود آمدند و نعش را از دست آنها گرفتند و آنها را زدند و جمعيت آنها را زدند متفرق ساختند و نعش را بر دوش چهار نفر از ملازمان گذاشتند و منادى فرياد كرد كه هر كس بخواهد ببيند طيب پسر طيب موسى بن جعفر (ع) را بيرون بيايد و خلق حاضر شدند و او را غسل دادند و حنوط نمودند و او را كفن كردند بكيفيتى كه در آن نوشته شده بود كه دو هزار و پانصد دينار در او كار كرده بودند و تمام قرآن را بر او نوشته بودند و سليمان پاى برهنه و پياده تشييع جنازه او نمود در حالتى كه پيراهن خود را پاره كرده بود و سر خود را نيز برهنه كرده بود تا قبرستانهاى قريش و در آنجا آن بزرگوار را
                          65
دفن نمود و اين مطلب را بهارون نوشت هارون بسليمان نوشت كه عمو صله رحم بجا آوردى خداوند جزاى نيكو بتو عطا كند و سوگند بخداوند كه اين عمل را سندى بن شاهك كرده است و بامر ما اين عمل را نكرده است. (1) از عمر بن واقد مروى است كه گفت سينه هارون تنگ شد از بسكه فضل موسى بن جعفر بر او ظاهر ميشد و باو ميرسيد كه شيعيان قائل بامامت او هستن