د و در پنهانى با او مراوده ميكنند در شب و روز و او را ترس فرو گرفت چه از جهت خودش و چه از جهت اغتشاش امر مملكتش فكر كرد كه آن جناب را بزهر جفا شهيد كند و فرمان داد قدرى رطب از براى او آوردند و قدرى از آن رطب را خورد پس از آن سينى طلب نمود و مقدارى بيست دانه رطب در آن سينى نهاد و رشته طلب كرده آن رشته را بزهر آغشته كرده و در تك سوزنى داخل نمود بعد از آن يك دانه رطب از آن بيست دانه برداشت و اين رشته را كه بزهر آلوده بود در آن رطب گذر داد تا اينكه يقين پيدا كرد كه زهر در رطب تأثير نمود دو مرتبه رشته را بزهر آلوده كرد و از رطب گذر داد تا چند مرتبه پس از آن بخادم گفت كه اين سينى را نزد موسى بن جعفر (ع) مى‏برى و باو ميگوئى كه امير المؤمنين از اين رطب خورد و بعضى از آن را از براى شما فرستاده و قسم داده است بحقى كه بر تو دارد كه مجموع اين رطب را تناول كنى و چيزى از آن را باقى نگذارى و باحدى اطعام نكنى پس خادم آن رطب را خدمت آن حضرت آورده و تبليغ سلام نمود حضرت فرمود خلالى از براى من بياور پس خادم خلال بآن جناب داد و در مقابل او ايستاد و آن بزرگوار رطب تناول ميفرمود و هارون را سگى بود كه او را عزيز ميداشت آن سگ خود را كشانيد و بيرون آمد در حالتى كه زنجيرهاى طلا و جواهرى كه در گردنش بود ميكشانيد بروى زمين تا اينكه آمد مقابل حضرت آن جناب آن خلال را داخل كرد در آن دانه رطبى كه بزهر آلوده بود و انداخت نزد سگ پس آن سگ آن رطب را خورد و طولى نكشيد كه آن سگ خود را بر زمين زد و فرياد كرد و گوشت او مضمحل و قطعه قطعه شد و آن جناب باقى رطب را تناول نمود و غلام سينى را برداشت و برد نزد هارون.
هارون بخادم گفت كه تمام رطب را تناول نمود گفت بلى يا امير المؤمنين گفت چگونه او را ديدى گفت من آنچه گفته بودى بجاى آوردم بعد از آن خبر كردن سگ را بهارون داد كه گوشت سگ مضمحل شد و سگ مرد هارون مضطرب شد باضطراب شديدى و اين واقعه بنظر او عظيم آمد و آن سگ را نزد هارون آوردند ديد آن سگ بجهت زهر مضمحل شده است هارون خادم را احضار نمود فرمان داد شمشيرى و سفره چرمى حاضر كردند و بخادم گفت كه يا راست بگو اين واقعه را يا اينكه ميكشم ترا خادم گفت يا امير المؤمنين من رطب را نزد موسى بن جعفر بردم و سلام ترا باو رسانيدم و در مقابل او ايستادم از من خلالى طلب كرد من خلال را باو دادم و او دانه دانه رطب را بر ميداشت و آن خلال را در جوف آن داخل مينمود و آن رطب را تناول ميفرمود تا اينكه آمد سگ از آنجا عبور كند
                          66خلال را در يك دانه از رطب داخل نمود (1) و آن دانه رطب را نزد سگ انداخت پس آن سگ آن دانه رطب را خورد و آن جناب باقى رطب را تناول نمود اين نوع شد كه مى‏بينى هارون گفت ما سودى از موسى (ع) نبرديم رطب پاكيزه باو اطعام كرديم و زهر خود را ضايع كرديم و سگ خود را بكشتن داديم چقدر حيله در موسى بن جعفر است پس از آن جناب موسى بن جعفر (ع) مسيب را خواست و اين خواستن مسيب سه روز پيش از وفات آن بزرگوار بود و مسيب موكل آن جناب بود و باو فرمود اى مسيب عرض كرد لبيك اى مولاى من فرمود من در اين شب ميخواهم بروم در مدينه جدم رسول خدا (ص) از براى اينكه با فرزندم على (ع) عهد كنم آن عهدى را كه پدرم با من نمود و او را وصى خود و خليفه خود كنم و امر خود را باو واگذار كنم مسيب گفت من عرض كردم اى مولاى من چگونه مرا امر ميكنى كه اين درها و قفلها را گشاده گذارم و حال اينكه پاسبانها نزديك درها با من حفظ و حراست ميكنند فرمود اى مسيب يقين تو در خدا و در حق ما ضعيف است من عرض كردم نه اى مولاى من فرمود پس سكوت كن عرض كردم اى سيد من خداوند را بخوان كه مرا ثابت بدارد پس آن جناب دعا كرد و گفت الهى يقين او را ثابت بدار پس از آن فرمود كه خداى عز و جل را بآن اسم عظيم ميخوانم كه آصف آن اسم را خواند و تخت بلقيس را پيشروى حضرت سليمان حاضر ساخت پيش از اينكه چشم او برهم بخورد كه جمع كند خداوند ميان من و فرزندم على در مدينه مسيب گويد كه من آن بزرگوار را ديدم كه دعا مينمود پس او را ديگر نديدم در محل نماز خود و من ايستاده بودم بر روى دو قدم تا اينكه آن بزرگوار را ديدم برگشت بمكان خود و آهن را بر روى پاى خود گذاشت پس من بر روى بسجده شكر افتادم بشكرانه اين نعمت معرفت آن بزرگوار را كه حقتعالى بمن كرامت فرمود پس بمن فرمود اى مسيب بردار سر خود را من ميدانم كه در سيم اين روز وفات ميكنم مسيب گويد كه من گريه كردم فرمود اى مسيب گريه مكن على فرزند من امام و مولاى تست بعد از من تمسك كن بولايت و محبت او و چنگ بزن بدوستى او كه اگر اين صفت پيوسته با تو باشد هرگز گمراه نخواهى شد من گفتم الحمد للَّه بعد از آن در شب سيم مولاى من مرا خواست و فرمود من بر تو شناساندم كه رحلت خواهم نمود بسوى خداوند عز و جل و اگر من شربتى از آب خواستم و آشاميدم و تو مرا ديدى كه نفخ نمودم و شكم من بالا آمد و رنگ من زرد و سرخ و سبز شد و برنگهاى مختلفه تغيير يافت پس خبر بده آن طاغى را كه مراد هارون باشد بوفات من و اين قضيه را كه ديدى البته بر احدى اظهار مكن مگر بعد از وفات من مسيب بن زهير گويد كه من على الاتصال منتظر وعده آن حضرت بودم تا اينكه شربت آبى خواست و آشاميد پس مرا خواند و فرمود اى مسيب اين نحس خبيث سندى بن شاهك را گمان ميرسد كه مباشر غسل و دفن من خواهد شد و چنين چيزى هرگز نخواهد شد و هر گاه مرا بردند بمقبره معروفه بمقابر قريش مرا در قبر بخوابانند و قبر مرا بيش از چهار انگشت گشاده نكنند و چيزى از خاك‏
                          67
قبر مرا از براى تبرك بر ندارند (1) زيرا كه خاك قبر ما حرام است مگر خاك قبر جدم حسين بن على (ع) چه حق تعالى در آن خاك شفا قرار داده از براى شيعه ما و دوستان ما پس من شخصى را ديدم كه شبيه‏ترين مردم بود بآن بزرگوار و در ذهن من چنين معهود بود كه مولاى من حضرت رضا (ع) است و هنوز بسن شباب نرسيده بود من خواستم از او سؤال كنم مولاى من موسى بن جعفر صيحه كشيد كه اى مسيب من ترا نهى نكردم پس من صبر كردم تا اينكه آن جناب رحلت نمود و بجوار رحمت الهى پيوست و آن شخص غائب شد من خبر آن حضرت را به هارون رسانيدم.
سندى بن شاهك آمد بحق خداوند قسم كه من بچشم خود ديدم كه دست آنها بحضرت نميرسيد و حال اينكه گمان ميكردند كه او را غسل ميدهند و حنوط مى‏كنند و كفن ميكنند و من مى‏ديدم كه هيچ يك از اين‏ها او را نميشناسند و آن شخص را ميديدم كه مباشر غسل و حنوط و كفن آن بزرگوار بود و در ظاهر اظهار ميكرد كه آنها را در اين اعمال يارى ميكند و ايشان او را نميشناختند.
پس چون از امر خود فارغ شد اين شخص بمن فرمود اى مسيب هر زمان شك ميكنى در چيزى در حق من شك مكن كه من امام تو و حجت خداوند بر تو هستم بعد از پدر بزرگوارم اى مسيب مثل من مثل يوسف صديق است و مثل اين‏ها مثل برادران يوسف است هنگامى كه بر يوسف داخل شدند چه يوسف آنها را شناخت و برادران يوسف را نشناختند پس آن جناب را برداشتند و در مقابر قريش دفنش نمودند و قبر او را زياده از آنچه فرموده بود 