 وفات ميكند و موسى بن جعفر وفات نميكند بخدا سوگند كه وفات كرد و اموال او قسمت شد و كنيزكان او بشوهر رفتند.
(1) باب نهم «در ذكر كسانى از اولاد رسول كه در يك شب هارون الرشيد آنها را بقتل رسانيد»
بعد از كشتن آن ملعون موسى بن جعفر را بزهر سواى كسانى از اولاد رسول را كه در ساير ايام و ليالى بقتل آورده. (2) از عبيد اللّه بزاز نيشابورى كه مرد مسن بود مروى است كه گفت ميان من و حميد بن قحطبة الطائى الطوسى معامله بود من در بعضى ايام وارد بر او شدم چون خبر آمدن من باو رسيد در آن وقت مرا استحضار نمود و من جامه سفر را تغيير نداده بودم و آن زمان ماه رمضان در وقت نماز ظهر بود چون من بر او داخل شدم ديدم او را در خانه كه آب در آن خانه جارى بود من سلام كردم بر او و بشستم پس طشتى و ابريقى آوردند و دست او را شستند و مرا نيز امر نمود دستم را شستم و غذا حاضر ساختند در اين حال بخيال من خطور كرد كه ماه رمضان است پس چون متذكر شدم دست خود را نگاه داشتم حميد بمن گفت چرا غذا نميخورى گفتم ايها الامير ماه رمضانست و مرا مرضى و علتى نيست كه موجب شود بر اينكه روزه خود را افطار كنم شايد امير را عذرى يا علتى باشد كه موجب افطار باشد گفت مرا علتى نيست كه موجب افطار باشد بدن من صحيح است و اشك از ديده‏اش سيلان نمود و گريه كرد بعد از آنكه از طعام خوردن فارغ شد من باو گفتم ايها الامير چه چيز ترا بگريه درآورده گفت وقتى كه هارون در طوس بود شبى كسى را نزد من فرستاد كه بيا نزد امير المؤمنين هارون چون كه من بر او وارد شدم ديدم پيش روى او شمعى برافروخته است و شمشير سبزى كشيده گذاشته است و برابر او خادمى ايستاده است سر خود را بلند كرد و گفت اطاعت تو نسبت بامير المؤمنين چگونه است من گفتم بنفس و مال اطاعت ميكنم سر خود را بزير افكند و مرا اذن داد كه مراجعت كنم در منزل خود درنگى نكردم كه مجددا شخصى را نزد من فرستاد و گفت بيا نزد امير المؤمنين من در نزد خود گفتم إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ و بر خود ترسيدم كه عزم كرده باشد بر قتل من و چون مرا ديد حيا كرد از من پس رفتم و پيش روى او نشستم سر خود را بلند كرد و گفت چگونه است اطاعت تو نسبت بامير المؤمنين گفتم بنفس و مال و عيال و فرزند اطاعت ميكنم تبسمى نمود و مرا اذن داد مراجعت كنم چون در منزل خود رسيدم طولى نكشيد باز كسى را نزد من فرستاد كه اجابت كن امير المؤمنين را چون پيش روى او حاضر شدم بر همان حالت اولى بود سر خود را بلند كرد و گفت چگونه است حالت تو نسبت بامير المؤمنين گفتم تا بنفس و مال و عيال و فرزند و دين اطاعت ميكنم خنده كرد و گفت بگير اين شمشير را و هر چه اين خادم ميگويد عمل كن‏
                          71
 (1) خادم شمشير را بمن داد و مرا برداشته آورد بر در خانه كه بسته بود در خانه را گشود ديدم در وسط آن خانه چاهى است و در آن خانه سه خانه است كه درهاى آن خانه‏ها بسته است پس در يكى از آن خانه‏ها را گشودم ديدم در آن خانه بيست نفر را كه بعضى پير بودند و بعضى بر سن كهولت و بعضى جوان بودند و همه گيسوى بافته شده داشتند و موى سر آنها تراشيده نبود و در قيد بودند.
خادم بمن گفت كه امير المؤمنين ترا امر كرده است كه اينها را بقتل آورى و تمام آنها سادات علويه هستند و از اولاد على و فاطمه (ع) هستند و اينجا در قيد هستند پس يكى يكى را بيرون آورد و من گردن زدم تا تمام آنها را گردن زدم و جسدها و سرهاى آنها را ريخت در ميان آن چاه و در خانه ديگر را گشود ديدم در آن خانه نيز بيست نفر سادات علويه از اولاد على و فاطمه در قيد هستند خادم گفت:
امير المؤمنين ترا امر كرده است كه اينها را نيز بقتل آورى پس يكى يكى را بيرون آورد و من گردن زدم و او بدن آنها را در چاه ميانداخت تا تمام آنها را گردن زدم پس از آن در خانه سيم را گشود ديدم مثل آن دو خانه بيست نفر از اولاد على و فاطمه (ع) در قيد هستند و همه گيسوى بافته شده داشتند و سر آنها تراشيده نشده بود و خادم بمن گفت كه امير المؤمنين ترا امر كرده است كه اينها را همه بقتل آورى و او يكى يكى را بيرون آورد و من ميزدم گردن آنها را و او بدن آنها را در چاه ميانداخت تا آنكه نوزده نفر آنها را گردن زدم و يك مرد پيرى باقى ماند كه موى سر او هم بلند بود بمن گفت:
واى بر تو اى تباهكار بدبخت در روز قيامت نزد جد ما رسول خدا چه عذر مى‏آورى كه شصت نفر از اولاد او را بقتل آوردى كه مجموع آنها از اولاد على و فاطمه بودند.
بدن من مرتعش شد و گوشتهاى بدن من بلرزه آمد خادم نظرى غضبانه بمن نمود مرا ترس فرو گرفت و او را نيز بآنها ملحق كردم و خادم بدن او را در چاه انداخت پس عمل من باين نوع باشد كه شصت نفر از اولادان رسول خدا را بقتل آورده‏ام نماز و روزه چه ثمر دارد از براى من و حال آنكه ميدانم كه مخلد خواهم بود در آتش. (2) (مصنف) اين كتاب گويد كه از منصور هم چنين عملى نسبت بذريه رسول خدا صادر شد (3) و از حاكم ابا احمد محمد بن محمد بن اسحق الانماطى النيشابورى باسناد متصله مروى است كه چون منصور عمارتهاى بغداد بنا مينهاد سادات علويه را بسعى تمام پيدا ميكرد و آنها را ميان ستونهاى ميان خالى ميگذاشت كه از گچ و آجر بنا ميكرد.
روزى جوان نيكو روئى كه موى سياهى داشت و از فرزندان حسن بن على بن ابى طالب (ع) بود پيدا كرد و او را به بنائى كه از براى او اين بناها را ميساخت تسليم نمود كه او را در ميان ستون گذارد و بر روى او بنا كند و بعضى از معتمدين خود را بر وى گماشت كه در حضور او آن جوان را در ميان ستون گذارند و روى او را بچينند.
بنا او را ميان ستون گذاشت در آن حال آن بنا بر آن جوان رقت كرد و بر او رحم كرد و در آن ستون سوراخى قرار داد كه باد داخل آن ستون شود و آن غلام خفه نشود و بغلام گفت باكى بر تو نيست صبر كن كه چون تاريكى شب عالم را فرو گرفت من بزودى مى‏آيم‏
                          72
و ترا از ميان اين ستون بيرون مى‏آورم. (1) پس چون ظلمت شب عالم را فرو گرفت آن بنا در آن تاريكى آمد و آن علوى را از ميان آن ستون بيرون آورد و باو گفت بپرهيز از خداوند از ريختن خون من و خون اين فعله‏ها كه با من كار ميكردند و خودت را ظاهر مكن من تو را در اين تاريكى شب بيرون آوردم از ميان اين ستون بجهت اينكه ترسيدم اگر ترا واگذارم در ميان اين ستون جد تو رسول خدا (ص) در روز قيامت خصم من باشد در پيشگاه حضرت اللَّه پس موى آن جوان را بالاى گچ برى هر قدر ممكن بود چيد و باو گفت:
خودت را پنهان كن و نفس خودت را نجات بده و نزد مادرت مرو جوان گفت اگر چنين است كه بايد من ديگر نزد مادر خود نروم پس اين واقعه را بمادرم بگو كه من نجات يافتم و گريختم تا اينكه خوشدل شود و جزع نكند و گريه زياد نكند اگر بهيچ وجه من نتوانم نزد او معاودت كنم.
پس جوان گريخت و معلوم نشد كه بكدام طرف از روى زمين خداوند رو نهاد و كسى ندانست كه بكدام شهر رفت شخص بنا ميگويد كه آن جوان مكان مادرش را بمن نمايانده و موى خود را بجهت نشانى بمن داده بود پس رفتم نزد مادر او از آن راهيكه آن جوان بمن نما