شريفه را تلاوت نمود قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى‏ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً بگو اى پيغمبر گرامى اگر جن و انسانى جمع شوند كه مثل اين قرآن بگويند نميتوانند مثل اين قرآن بگويند اگر چه بعضى ظهير و پشت بند بعضى ديگر شوند. (2) 27- و از حمدان بن سليمان النيشابورى مروى است كه گفت از حضرت رضا (ع) سؤال كردم از قول خداى عز و جل فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً چه اين بظاهر مفيد جبر است فرمود معنى آيه اينست كه كسى را كه خداوند اراده كند بسبب ايمانى كه در دنيا دارد كه او را راهنمائى كند بسوى بهشت خود و خانه كرامت و رحمت خود ميگشايد سينه او را و توسعه ميدهد از براى تسليم و رضا از براى خداوند و اعتماد باو و ساكن شدن قلب او بآنچه را كه با وعده فرمود. از ثواب او تا اينكه مطمئن خواهد شد بآن و هر كس را كه خواهد گمراه كند از
                          85
بهشت و خانه كرامت و مرحمت خود (1) بجهت كفر او و بجهت نافرمانى و معصيتى كه در دار دنيا نموده سينه او را تنگ ميكند و مى‏بندد تا اينكه در كفر خود ميماند و اعتماد قلبى او مضطربست تا اينكه بجائى ميرسد كه گويا بآسمان بالا ميرود كنايه از اينكه بكثرت قلب او و عقيده او مغشوش است و حقتعالى اين طور رجس را از براى كسانى كه باو نميگروند قرار ميدهد. (2) 28- از محمد بن عبد اللّه خراسانى خادم حضرت رضا (ع) مرويست كه گفت مردى از زنادقه وارد شد بر حضرت رضا (ع) در حالتى كه جماعتى نزد آن بزرگوار حضور داشتند حضرت رضا (ع) باو فرمود اگر قول شما كه ميگوئيد خدائى و بهشتى و جهنمى نيست درست و صحيح باشد و حال اينكه درست نميگوئيد ما و شما مساوى هستيم و اين نماز و روزه و زكاة و اقرارى كه ما ميكنيم ضرر از براى ما ندارد اگر منفعت نداشته باشد آن دهرى سكوت كرد حضرت فرمود اگر قول ما كه ميگوئيم خدائى و بهشتى و جهنمى است درست باشد چنانچه قول درست اين است آيا چنين نخواهد بود كه شما هلاك ميشويد و ما نجات مى‏يابيم پس چرا شما قول ما را قائل نميشويد عرض كردم بحضرت رحمك اللَّه بمن بنما كه چگونه است خدا و در كجا است فرمود واى بر تو اين خيالى كه كرده غلط و باطلست چه خداى ما ايجادكننده مكان است و او را مكانى نيست و ايجادكننده كيف و كيفيت است پس بود او را كيفيتى نيست پس شناخته نميشود بكيفيت و مكان و ادراك نميشود بحواس پنجگانه و چيزى را نميتوان باو قياس نمود آن مرد عرض كرد چيزى نيست كه بيكى از حواس درك نشود.
حضرت فرمود واى بر تو چون كه چشم و گوش و دماغ و دهن و دست تو بديدن و شنيدن و بو كردن و چشيدن و باليدن عجز پيدا كرده‏اند كه ادراك كنند خدا را تو انكار ميكنى ذات خدا را و ما چون عجز پيدا كرده اين حواس ما از ادراك او يقين پيدا كرده‏ايم كه او پروردگار ما است و اينكه او چيزيست بخلاف اين چيزها.
دهرى عرض كرد پس مرا اخبار كن كه خداى شما چه زمان بوده است حضرت فرمود تو اخبار كن مرا كه چه زمان نبوده است تا من اخبار كنم كه چه زمان بوده است دهرى عرض كرد بفرما دليل آن را.
فرمود چون كه من نظر ميكنم ببدن خود كه ممكن نيست مرا كم و زياد كنم در عرض يا در طول و ممكن نيست مرا كه مكاره و ناخوشيها را دفع كنم از بدن خود و هر چه منفعت دارد از براى آن يعنى خوبى آن را جلب كنم پس ميدانم كه از براى اين بنيان بناكننده هست و كسى هست كه اين بنيان را درست كرده است پس اقرار نمودم باينكه مى‏بينم چرخ را كه پيوسته در گردش است بقدرت او و همچنين پيدا شدن ابر در آسمان و وزيدن بادهاى مختلفه و جارى شدن آفتاب و ماه و ستارگان و غير از اينها از علامات عجيبه غريبه محكمه پس دانستم كه كسى هست كه اينها را ايجاد فرمود.
دهرى گفت پس چرا اين خدا از ما پوشيده است حضرت فرمود حجاب بر خلق بجهت‏
                          86
بسيارى گناهان ايشانست (1) اما خداوند چيزى بر او مخفى و پوشيده نيست در ساعات شب و روز عرض كرد پس چرا چشم ما او را نمى‏بيند.
فرمود تا اينكه فرق باشد ميان او و ميان مخلوق او كه چشم آنها را مى‏بيند و خداوند جل شأنه بزرگتر است از اينكه چشم او را درك كند و وهم باو احاطه كند و عقل او را ضبط كند.
عرض كرد پس تحديد كن او را از براى من حضرت فرمود احدى از براى او نيست عرض كرد چرا حدى از براى او نيست فرمود زيرا كه هر محدودى متناهى خواهد شد بحدى و چيزى كه مى‏توان او را تحديد نمود زياده در آن متصور است و چيزى كه احتمال زياده داشته باشد احتمال نقصان دارد پس خداوند نه محدود است و نه قبول زياده ميكند و نه قبول نقصان و نه اجزاء دارد و نه بوهم مى‏آيد.
دهرى عرض كرد پس اخبار كن مرا از گفته خودتان كه ميگوئيد خدا لطيف است و سميع است و حكيم است و بصير است و عليم است آيا شنيدن مگر بغير از گوش است و ديدن مگر بغير از چشم است و لطافت و نازكى كار مگر بغير از عمل بدو دست است و حكمت مگر بغير از صنعت است:
حضرت فرمود لطيف از ما بر حد ساختن صنعت است آيا نديدى مرديكه بسازد چيزى را كه در ساختن آن لطافت و نازكى و استقامت بكار برده باشد پس ميگويند چقدر لطيف ساخته فلان چيز را پس چگونه از براى خالق جليل نميگويند كه لطيف است بجهت اينكه آفريده است مخلوق لطيف و جليل را و مركب كرده است و ساخته است در حيوان از اين مخلوقات نر و ماده را و آفريده است هر جنسى را متباين و متحالف از همجنس خود در صورت هر جنسى صورت بعضى از آن ببعضى ديگر شباهت ندارد پس هر يكى از اين‏ها از براى آن لطافت است از خالق لطيف خبير در تركيب نمودن صورت آن پس از آن نظر كنيم بدرختان كه اين ماكولات پاكيزه و غير ماكولات از آنها ميرويد پس درين حال ميگوئيم كه خالق و آفريدگار ما لطيف است نه مثل لطف خلق او در صنعت‏هاى خودشان و ميگوئيم كه خالق سميع است يعنى مخفى نمى‏ماند بر او صداهاى ميان آسمان و زمين از ذره و بزرگتر از آن در بيابانها و درياها و بر او اشتباه نيست و ميداند همه لغات و زبانهاى مخلوق را پس در اين وقت گوئيم كه سميع و شنوا است نه بگوش و ميگوئيم كه بصير و بينا است نه بچشم زيرا كه او مى‏بيند اثر و جاى پاى مورچه سياه را در شب بسيار تاريك بر روى سنگ سياه سخت و مى‏بيند جاى راه رفتن مورچه كه آهسته راه رود در شب تاريك و مى‏بيند ضررها و منفعتهاى آنها را و اثر برجستن نر بماده از آنها و جوجه آنها و نسل آنها پس در اين وقت ميگوئيم كه بصير است و مى‏بيند نه مثل ديدن خلق خود.
راوى گويد كه بر نخواست آن مرد مگر آنكه اسلام آورد نزد آن حضرت و در اين مقام كلام و گفتگو است غير از آنچه ذكر شد.
                          87
 (1) 29- ابى الفتح بن يزيد جرجانى از حضرت ابى الحسن (ع) روايت كرده است كه ميگويد از آن جناب سؤال كردم از اقل مراتب معرفت و شناختن خداوند عالم فرمود اقل مراتب معرفت اقرار باينست كه نيست خدائى غير از پروردگار بى‏نياز و شبيه و نظير ندارد و 