خالد كسى كه شيعه ما است با اينها دوستى نكند و ايشان را يارى نكند. (2) 46- از حسن بن على الوشا مروى است كه گفت از حضرت على بن موسى (ع) پرسيدم و عرض كردم كه حقتعالى امر را ببندگان واگذار نموده و تفويض كرده فرمود حقتعالى عزيزتر است از اين نسبت كه تو باو ميدهى عرض كردم كه جبر ميكند بندگان را بر معاصى و گناهان فرمود حقتعالى عادل‏تر و حكومت او بهتر است از اين نسبت پس از آن فرمود كه حقتعالى فرموده اى فرزند آدم من بحسنات و عملهاى صالح تو سزاوارترم از تو و تو بگناهان خود سزاوارترى از من تو معصيت ميكنى بقوتى كه من در تو قرار دادم. (3) 47- از ابى الصلت هروى مروى است كه گفت از حضرت على بن موسى بن جعفر (ع) شنيدم كه ميفرمود كسى كه قائل باشد جبر زكاة باو ندهيد و شهادت او را هرگز قبول نكنيد زيرا كه حقتعالى بجبر نميكند و تكليف نميكند هيچ صاحب نفسى را مگر بقدر وسع او و تكليف بر او بار نميكند مگر بقدر طاقت او و كسب نميكند هر نفسى مگر آنچه بر اوست يعنى آنچه كرده است پاداش آن را مى‏بيند و حمل نميشود و بال كسى بر دوش كسى ديگر. (4) 48- سليمان بن جعفر حميرى از حضرت رضا (ع) روايت كرده است كه نزد آن جناب جبر و تفويض مذكور شد حضرت فرمود كه يك اصل و قاعده از براى شما بگويم كه در آن اختلاف نكنيد و كسى با شما گفتگو نكند مگر آنكه او را مغلوب كنيد ما عرض كرديم كه بفرما فرمود حقتعالى اطاعت كرده نشود باكراه و اجبار و معصيت و نافرمانى او نشود بقهر و غلبه و بندگان را مهمل نگذاشته است در ملك خود او مالكست آنچه را كه ايشان را بآن مالك گردانيده و قادر است بآنچه ايشان را بر آن قدرت داده و اگر بندگان بآن اقدام كنند بر اطاعت او آنها را سد و منع نميفرمايد و اگر اقدام كنند بر نافرمانى و معصيت و بخواهد حائل شود ميان ايشان و معصيت ايشان و نگذارد معصيت بكنند ميتواند و اگر حائل نشود و معصيت از ايشان صادر بشود پس خداوند ايشان را داخل معصيت ننموده است بلكه خودشان معصيت را متحمل ميشوند پس از آن فرمود هر كه ضبط كند حدود و اطراف اين كلام را ميتواند با كسى كه مخالف اوست مباحثه و مخاصمه كند. (5) 49- احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى از حضرت رضا (ع) روايت كرده كه من بآن جناب عرض كردم كه بعضى از اصحاب ما قائل بجبر هستند و بعضى قائل باستطاعت هستند يعنى افعال بندگان باستطاعت و ميل خود ايشان است آن جناب بمن فرمود بنويس آنچه ميگويم‏
                          95
 (1) حقتعالى فرموده اى فرزند آدم بمشيت و خواستن من است آنچه تو ميخواهى و بقوت من ادا ميكنى واجبات خود را كه من واجب كرده‏ام و بنعمت من قوت يافتى بر معصيت و نافرمانى من، من ترا قرار دادم شنوا و بينا و با قوت و آنچه حسنه و عمل نيكو از تو صادر شود از جانب خدا است و آنچه سيئه و عمل بد از تو صادر شود از جانب خودت خواهد بود از اين جهت كه من بحسنات تو سزاوارترم از تو و تو بسيئات خود سزاوارترى از من بسبب اينكه من سؤال كرده نميشوم از آنچه ميكنم و شما سؤال كرده ميشويد و من هر چيز را كه بخواهيد از براى شما مهيا كرده‏ام پس هر عملى خوبى كه از شما صادر مى‏شود بجهت نعمت من و قوت من بشما خواهد بود. (2) 50- حسين بن خالد از حضرت رضا (ع) روايت كرده است كه فرمود خداوند خير بتو عطا كند بدان كه خداوند تبارك و تعالى قديم است و قديم صفتى است كه راهنمائى ميكند عاقل را بر اينكه چيزى بيش از خدا نيست و چيزى با خدا نيست و دائمى بودن او و از براى ما ظاهر شده است.
با اعتراف عموم خلق و دلالت اين صفت كه چيزى پيش از خدا نيست و چيزى با خدا نيست و نبوده است در بقاء او و باطل است قول كسى كه گمان كرده است كه پيش از خدا يا با خدا چيزى بود زيرا كه اگر با خدا چيزى بود در بقاء او نميتوان گفت كه حقتعالى او را آفريده است زيرا كه او هميشه با خدا بوده است پس چگونه باشد كه خدا خالق و آفريننده باشد كسى را كه هميشه با او است و اگر پيش از خدا چيزى بود پس اول آن چيز بود نه خداوند و اول بهتر و سزاوارتر است باينكه آفريننده بعد از خود باشد پس از آن حقتعالى متصف نمود ذات پاك خود را باسماء خود كه چون خلق را آفريد و ايشان را مكلف فرمود و مبتلا نمود باحكام خود خواند آنها را باينكه بخوانند او را باين اسماء و اين اسماء اينست كه خود را مسمى نمود بسميع و بصير و قادر و قاهر وحى و قيوم و ظاهر و باطن و لطيف و خبير و قوى و عزيز و حكيم و لطيف و عليم و مانند اين اسماء و كسانى كه بر ما دروغ بستند و غلو در حق ما نمودند چون اين اسماء خدا را ديدند و از ما شنيدند كه از جانب خدا ميگفتيم كه چيزى مانند او نيست و چيزى از حالات و صفات خلق مثل حالت و صفت او نيست بما گفتند كه خبر دهيد ما را از اينكه با وجود اينكه شما گمان كرديد چيزى مثل و شبيه خدا نيست چگونه با او مشاركت كرديد در اسماء الحسنى و خود را ناميديد و مسما نموديد بجميع آن اسماء پس اين دليل است بر اينكه شما مثل خدا هستيد در حالات او تمام حالات يا بعضى دون بعضى زيرا كه شما جمع نموده‏ايد در خودتان اسماء طيبه حقتعالى را و جواب بايشان داده شد كه حقتعالى اسمائى از اسماء خود را ببندگان داده و ليكن باختلاف معانى چنان كه يك اسم را دو معنى مختلف باشد و دليل بر اين مطلب قول مردم است كه تجويز ميكنند استعمال اسماء خدا را در بندگان باختلاف معنى و اين اسم جامع دو معنى است كه حقتعالى خلق را بآن مخاطب كرده و بايشان تكلم نموده بآنچه توانند تعقل كنند تا اينكه بر ايشان‏
                          96
حجت و دليل روشن باشد (1) در تضييع آنچه را ضايع نمودند و بوظيفه خود عمل نكردند و بسا هست گفته مى‏شود بمردى سگ يا گاو يا حمار يا شيرين يا تلخ يا شير درنده و حال اينكه تمام اينها خلاف معنى مرد است زيرا كه اين اسماء واقع نشده است بر معانى كه از براى آن معانى وضع شده است بعلت اينكه انسان شير نيست و سگ نيست پس بفهم اينها را خداوند رحمت كند ترا اى حسين بن خالد و خداى عز و جل كه ناميده مى‏شود بعالم نه بجهت آن علم كه حادث است و اشياء را بآن دانسته و بآن استعانت نموده در حفظ كردن آنچه بعد از اين مى‏آيد از امر او و تفكر در آنچه ميفرمايند خلق خود را و فانى نمودن گذشتگان از مخلوق او از كسانى را كه فانى كرده است آن قسم علمى كه اگر آن علم و يقين نزد او حاضر نباشد جاهل و ضعيف خواهد بود چنانچه ما علماء مخلوق را مى‏بينيم كه آنها را عالم ميگويند بجهت علمى كه حادث است زيرا كه پيش از اخذ اين علم جاهل بودند و بسا هست كه اين علم از نظر آنها ميرود و چيزى نميدانند و جاهل ميشوند و حقتعالى را عالم ميگويند بجهت اينكه چيزى بر او مجهول نيست پس لفظ علم جامع ميان خالق و مخلوق است و در هر دو استعمال مى‏شود و ليكن در معنى مختلف است چنانچه بر تو معلوم شد و حقتعالى را سميع ميگويند و ليكن جزء از براى او نيست كه بآن جزء و عضو مخصوص صدا را بشنود و بتواند بآن جزء به بيند چنانچه ما مخلوق بآن جزئى كه مى‏شنويم قدرت نداريم با آن جزء به بينيم و لكن خداى عز و جل خودش خبر داده كه صداها بر او پوشيده نيست و لي