كن نه بآن حد و وصفى كه از براى ما مخلوق مقرر است پس لفظ سميع جامع ميان خالق و مخلوق است و بر هر دو اطلاق مى‏شود اما در معنى مختلف است و همچنين است بصير كه خداوند را بصير ميگويند نه بجهت آنكه او را جزئى باشد كه بسبب آن جزء به بيند چنانچه ما مى‏بينيم بجزئى كه ثمر در غير ديدن نميكند و ليكن حقتعالى بنا است يعنى چيزى كه نظر كرده مى‏شود بآن بر او مجهول نيست پس اسم بصير جامع ميان خالق و مخلوق شد در لفظ اما در معنى مختلف است و ميگويند كه حقتعالى قائم است نه مقصود ايستادن بر ساق پاى در قطعه از زمين است چنانچه ايستادن اشياء ديگر چنين است لكن حقتعالى خبر داده است كه او قائم است يعنى حافظ است چنان كه تو ميگوئى مردى كه قائم بامر ماست فلانست يعنى متكفل امور ما است و حفظ ميكند اطراف كار ما را و حقتعالى قائم است بر هر نفسى آنچه را كه عمل نموده و قائم نيز در كلام مردم بمعنى باقى است و قائم نيز مشعر بمعنى كفايت است مثل قول تو كه خطاب كنى مردى قائم بامر فلان را و ليكن قائم نسبت بمخلوق كسى است كه بر ساق پاى ايستاده باشد پس لفظ قائم جامع ميان خالق و مخلوق است و در لفظ متحد است و ليكن در معنى مختلف است و اما لطيف در حقتعالى پس مراد قلت و نازكى و كوچكى نيست بلكه مراد نفوذ در اشياء و امتناع از درك شدن است يعنى همه چيز را درك ميكند و چيزى او را درك نميكند مثل قول تو لطف عنى هذا الامر يعنى ناپديد شد از من اين امر يا اينكه لطف فلان في مذهبه و قوله يعنى پوشيدن فلان مذهب و قول خود را پس مراد بلطيف در اسم خدا اخبار از اينست كه وجود حق خفاء يافته از نظر
                          97
خلق (1) پس عقل از درك آن منقطع شده و در طلب آن زوال يافته پس از آن عود كرده در حالتى كه بچيزى از آن نرسيده و وهم نيز درك آن ننموده پس چنين است لطافت خداوند و بلند است مرتبه الهى از اينكه درك شود بحدى و معنى شود بوضعى و ليكن مراد از لطافت در مخلوق قلت و كوچكى است پس لطيف در لفظ متحد است نسبت بخالق و مخلوق و در معنى مختلف است.
و اما خبير نسبت بخداوند كسى است كه چيزى از او پوشيده نشود و از او فوت شود و اين نه بسبب تجربه و اعتبار باشياء باشد يعنى بتجربه و اعتبار اشياء اين علم را تحصيل كرده باشد زيرا كسى كه اين طور تحصيل كند علم باشياء را جاهل بوده است و حقتعالى هميشه عالم بمخلوقات خود بوده است و ليكن خبير بمردم كسى است كه طلب خير كرده باشد از روى نادانى مثل متعلم پس لفظ خبير جامع ميان خالق و مخلوق است در لفظ متحد است اما در معنى مختلف است.
اما ظاهر پس نسبت بخدا مراد اين نيست كه بلندى بر اشياء داشته باشد باينكه فوق اشياء باشد و بر روى آنها نشسته باشد و بر بالاى آن قرار گرفته باشد بلكه مراد آنست كه قهر و غلبه داشته باشد بر اشياء و قدرت داشته بر آنها چنانچه مردى گويد ظهرت على اعدائى و اظهرنى الله على خصمى يعنى غلبه يافتم بر دشمنان خود و خداوند غلبه دهد مرا بر دشمن من پس چنين است ظهور خداوند بر اشياء و معنى ديگر اينست كه حقتعالى ظاهر است از براى كسى كه اراده كند او را و چيزى بر او مخفى نيست و او تدبير كند و منظم كند هر چه خواهد پس چه ظاهريست كه ظاهرتر و امر او واضح‏تر از خداوند باشد زيرا كه تو هر زمان بخواهى مى بينى صنعت او را و در وجود تو اين قدر از صنعت الهى جارى شده است كه ترا از صنايع ديگر بى‏نياز ميكند و ليكن در ظاهر نسبت بمخلوق كسى است كه وجود او بروز يافته و بتعين و حد و وصف معلوم و معين شده است پس در لفظ ظاهر خالق و مخلوق متحد است در استعمال و ليكن در معنى مختلف است.
اما باطن نسبت بخداوند مراد از آن واقف شدن بدرون اشياء نيست باينكه فرو رود در مطلب تا اينكه بر آن مطلع شود بلكه مراد واقف بودن بدرون اشياء است از جهت علم و حفظ و تدبير در آن مثل قول قائل ابطنته يعنى واقف شدم بر آن و دانستم اسرار پنهانى آن را و ليكن باطن نسبت بخلق بمعنى فرو رونده در چيزى پنهانى است تا آن را درك كند پس لفظ باطن نسبت بخالق و مخلوق متحد است اما در معنى مختلف است اما قاهر پس نسبت بخداوند مراد مكر و حيله و خدعه و مدارا و علاج نيست چنانچه بعضى از بندگان بعضى ديگر را مقهور ميسازند پس مقهور و مخذول از ايشان غالب و قاهر مى‏شود بر ديگرى و قاهر از ايشان مقهور و مغلوب مى‏شود بر ديگرى بلكه مراد نسبت بخداى عز و جل اينست كه جميع آنچه كه آفريده است ملبس بلباس ذلت هستند نسبت بصانع خود كه خداوند است و آنچه اراده كند نسبت بايشان نميتوانند امتناع كنند و بقدر يك چشم بهمزدن از حكم‏
                          98
او بيرون نتوانند بود و هر زمان كه بگويد فلان نوع باش نميتوانند تخلف نمود (1) و ليكن قاهر از مخلوق بآن معنى است كه مذكور شد و معين گرديد پس لفظ قاهر جامع ميان خالق و مخلوق است و در معنى مختلف است و همچنين ساير اسماء حقتعالى كه ما نگفتيم و افتراق ميان خالق و مخلوق را در آنها تقرير نكرديم و ما اكتفاء ميكنيم بآنچه گفتيم و حقتعالى معين و ناصر ما و شما باشد در ارشاد و توفيق ما.
(2) خطبه حضرت رضا (ع) در توحيد
 (3) 51- از محمد بن يحيى بن عمر بن على بن ابى طالب (ع) مروى است كه گفت از حضرت رضا (ع) شنيدم كه تكلم فرمود باين كلام نزد مأمون در توحيد و از قاسم بن ايوب بن علوى نيز مروى است كه چون مأمون اراده كرد كه حضرت رضا (ع) را وليعهد خود كند بنى هاشم را جمع كرد و بايشان گفت كه ميخواهم حضرت رضا (ع) را وليعهد خود كنم كه بعد از من متصدى امر خلافت باشد بنى هاشم بر او حسد بردند و گفتند كه متولى اين امر ميكنى مرد جاهلى را كه بصيرت در تدبير خلافت ندارد پس كسى را بفرست نزد او تا بيايد و نادانى او را به بينى و بدانى بصيرت ندارد، مأمون فرستاد آن جناب آمد بنى هاشم عرض كردند يا ابا الحسن برو بالاى منبر و علامتى از براى وحدانيت حقتعالى تقرير كن تا اينكه ما خدا را بآن علامت عبادت كنيم حضرت بالاى منبر رفت و زمانى طولانى نشست كه سر خود را بزير انداخته تكلم نميفرمود و پس از آن خم شد و راست نشست و حمد و ثناى حقتعالى را بجا آورده و درود بر پيغمبر و آل او فرستاده و فرمود اول بندگى و عبادت خداوند معرفت او است و اصل معرفت خداوند توحيد اوست و نظام رشته‏هاى توحيد خدا نفى صفات است از او بجهت شهادت عقول كه هر صفت و موصوفى مخلوقست و شهادت هر موصوفى كه او را خالقى است كه نه صفت است و نه موصوف و شهادت هر صفت و موصوفى باقتران اين صفت بموصوف و شهادت اقتران بحدث و قديم نبودن و شهادت حدث بممتنع بودن ازلى ممتنع از حدث يعنى بعد از ثبوت حديث نفى مى‏شود از اينكه آن ممتنع است از حدث زيرا كه ازلى با قديم مقارن است پس با حدث منافات دارد پس خدا نيست كسى كه به تشبيه ذات او شناخته شده و يگانه ندانسته او را كسى كه كنه از براى او قرار داده و بحقيقت او نرسيده كسى كه مانند براى او قرار داده و باو تصديق نكرده كسى كه نهايت از براى او قرار داده و تفوق و بلندى مرتبه از براى او قرار نداده كسى كه از براى او مكان معينى قرار داده و باو اشاره نموده و او را قصد