 نكرده كسى كه تشبيه كرده او را، و از براى او تذلل و خضوع ننموده كسى كه از براى او اجزا قرار داده و او را اراده نكرده كسى كه بوهم او را درك كرده.
هر چيزى كه بوجود خود شناخته شد مصنوع خدا است و هر قائم بنفسى نسبت باو معلول است و او علت است بصنع خدا استدلال مى‏شود بر وجود او و بعقول اعتقاد بمعرفت او پيدا مينمود و بفطرت و عقل خالى از شائبه و هم ثابت مى‏شود حجية او آفريدن خدا خلق را ستر و
                          99
و حجابست ميان او و ايشان كه او را نتوانند تعقل نمود (1) و مباينت و جدائى او است از ايشان و جدا بودن او از ايشان ثبوت مكانست از براى ايشان كه بايشان ميتوان گفت در كجا هستند و باو نميتوان گفت و ابتدا نمودن بآفريدن ايشان دليل ايشان است بر اينكه ابتدائى از براى او نبوده بجهت عجز داشتن هر ابتداكننده از كسى كه غير از او ابتدا كرده باشد و از براى خدا عجز نيست.
پس قبل از او كسى نيست تا ابتدا او باشد و ادات و آلت بودن ايشان دليل ايشانست بر اينكه ادوات و آلات در خدا نيست زيرا كه ادوات شهادت دهند بر اينكه صاحب ماده را فقر و فاقه و احتياج است و خداوند را ماده نيست و ادوات را ماده است پس اسماء خداوند محض عبارت و تعبير است و افعال و كردار او مجرد تفهيم است و ذات او حقيقت او است و كنه او جدائى ميان او و مخلوق است و هر چه غير از او است تحديد و تعيين است از براى ما سواى او پس كسى كه او را وصف نموده نشناخته است او را و كسى كه او را شامل غير او قرار داده و تعميم در او قائل شده باو تعدى و جفا كرده و كسى كه طلب كنه و حقيقت او نموده خطا كرده و كسى كه گفت چگونه است مانند از براى او قرار داده است و كسى كه گفت از چه سبب علت در كار او برده و كسى كه گفت چه زمان وقت از براى او قرار داده و كسى كه گفت در چه حال ظرف از براى او قرار داده و كسى كه گفت تا چه زمان نهايت از براى او قرار داده و كسى كه گفت تا كجا مسافت از براى او قرار داده و كسى كه مسافت از براى او قرار داده در او مسافت قائل شده كه او عرض و طول دارد و كسى كه در او مسافت قائل شده او را صاحب اجزاء قرار داده و كسى كه او را صاحب اجزاء قرار داده او را متصف بوصف كرده و كسى كه او را متصف بوصف كرده شرك در او قائل شده و خدا تغيير نميكند بمغايرت مخلوق چنانچه اگر كسى او را تحديد و تعيين كند محدود نميشود، يكيست نه بمعنى عدد، ظاهر است نه بمعنى مباشرت و استقراء در مكانى، متجلى و جلوه‏كننده است نه باينكه او را توان رؤيت نمودن، باطن است نه بمعنى مفارقت نمودن از مخلوق و پنهان در چيزى، مباين است و دور نه باينكه او را مسافتى باشد، قريب و نزديكست نه باينكه پهلوى شخصى باشد كه او را توان تشخيص نمود، لطيف است نه اينكه جسم نازك و كوچك باشد، موجود است نه باينكه اول معدوم بوده، فاعل است و هر عملى از او صادر خواهد شد نه باضطرار بلكه باختيار خود، مقدور است و تقدير كند امور را نه باستعانت فكر، مدبر است و تدبير كند امور را نه باستعانت حركت مريد است و اراده او تعلق گيرد باشياء نه اينكه قصد كند، مشيت او بهر چيزى كه خواهد تعلق گيرد نه اينكه عزم كند بچيزى، مدركست و درك كند اشياء را نه بتوسط جسم، سميع و شنوا است نه بآلتى مثل گوش، بصير و بينا است نه باداتى مثل چشم، مصاحب نشود او را اوقات و استقرار نيابد در مكانها و فرو نگيرد او را نعاس و پينكى و تعيين نكند او را صفات و ثمر و منفعت نبخشد او را ادوات و آلات بودن او بر اوقات سبقت دارد و وجود او بر عدم پيشى دارد و ابتداء نسبت باو هميشگى او است بشعور دادن او چيزهائى را كه شعور دارند دانسته شود كه نسبت شعور باو نتوان داد و مهيا كردن او جواهر و ماده‏هاى اشياء را دانسته شود كه‏
                          100
او را ماده و جوهرى نيست (1) و بضد قرار دادن او ميان اشياء دانسته شود كه او را ضدى نيست و بقرين و نظير قرار دادن او ميان اشياء دانسته شود كه او را شبيه و قرينى نيست نور را ضد ظلمت قرار داد و جلى و آشكار را ضد مبهم و مخفى قرار داد و سخت و خشكى را ضد ليزى و ترى قرار داد و سردى را ضد گرمى قرار داد تأليف و تركيب كند ميان اضداد اشياء و تفريق كند ميان ملايم و مناسب اشياء پس در تفريق او اشياء را دلالتى است بر مفرق و جداكننده اشياء و در تأليف جمع كردن ميان اشياء دلالت است بر مؤلف و جمع‏كننده ميان اشياء اينست قول او جل ذكره كه ميفرمايد وَ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ و از هر چيز آفريديم ما جفت نر و ماده شايد متذكر شويد چه حقتعالى جمع فرمود ميان طبايع مختلفه در وجود حيوانات از آدمى و غير آن و تفريق فرموده و جدائى انداخته ميان پيش و بعد بتوسط وجود موجودات تا اينكه دانسته شود كه او را پيش و بعدى نيست و ايجاد طبيعت در اشياء شاهد است بر اينكه طبيعت قرار دهنده را طبيعتى نيست و تفاوت قرار دادن ميان آنها دليل است بر اينكه وقت قرار دهنده را وقتى نيست حجاب و ستر قرار داده مر بعضى اشياء را نسبت ببعضى نادانسته شود كه ميان او و غير او حجابى نيست از براى او بود معنى در ربوبيت در وقتى كه كسى نبود كه پروردگارى داشته باشد و از براى او بود حقيقت خدائى در وقتى كه خداپرستى نبود و كسى نبود كه خدائى بخواهد او بود معنى عالم در وقتى كه معلومى نبود و او بود معنى خالق در وقتى كه مخلوقى نبود و او بود معنى سامع در وقتى كه شنيده‏شده نبود زمانى كه آفريد مستحق نشد معنى خالقيت را و بسبب ايجاد كردن او خلايق را معنى ايجاد كردن خلايق از او مستفاد نشده چگونه اين نوع خواهد بود و حال اينكه بنهايت نرساند او را لفظى كه دلالت كند بر اول مدت و باو نزديك نشود لفظى كه نزديك كند زمان گذشته را بحاضر و با او استعمال نشود لفظى كه معنى آن مشعر حجاب و منع و عدم امكان باشد و او را هنگام فرو نگيرد و لفظى كه دلالت كند بر زمان او را موقت و مقيد بزمان نكند و مقارن نشود با او لفظى كه دلالت كند بر دو بودن و ادوات مثل جوارح و غير آن تحديد و تعيين ميكند خود را و آلات چون حواس پنجگانه و غير آن اشاره و اشعاركننده بسوى امثال و نظائر خود و مانند خود را ادراك كنند و افعال و كردار موجودات در خودشان يافت شود نه در واجب الوجود و چون ممكن است كه در جوارح و حواس لفظى كه دلالت كند بر اول زمان يافت شود پس خواهد نفى شد از آنها معنى قديم و چون ممكن است كه لفظى كه نزديك كنيد معنى زمان گذشته را بحاضر در آنها يافت شود پس نفى ميكند از آنها معنى ازليت و ابديت را و اگر نبودند موجودات كه متفرق و پراكنده شده بودند پس دلالت كرده بودند بر كسى كه آنها را پراكنده نمود و بشكل و صورت از يك ديگر امتياز داده شده بودند پس استكشاف و اظهار مينمودند از وجود كسى كه آنها را از يك ديگر امتياز داده و جدا ساخته و هر يك را متشكل بشكلى و متلون بلونى آفريده هر آينه جلوه نميكرد و آشكارا نميشد صانع موجودات از براى عقول و حقتعالى بتوسط موجودات محجوب شد از رؤيت يعنى اگر موجودات نبودند رؤيت و عدم رؤيت‏
                          101
متصور