 را آورد در بابل و كشت آن‏ها را پس از آن حقتعالى حزقيل را فرستاد آن‏ها را زنده كرد اين مطلب در تورية است و انكار نميكند اين مطلب را مگر كافر از شما رأس الجالوت عرض كرد ما اين مطلب را شنيده‏ايم و دانسته‏ايم حضرت فرمود راست گفتى اى يهودى توجه كن تا من اين سفر از تورية را بخوانم.
پس آن جناب چند آيه از توريه را تلاوت نمود آن يهودى هوش از سرش رفت متحيرانه نظر ميكرد بحضرت و تعجب مينمود كه چگونه آن جناب اين‏ها را تلاوت ميفرمايد پس از آن حضرت رو كرد بنصرانى و فرمود اى نصرانى آيا اين سى و پنج هزار نفر پيش از زمان عيسى بودند يا عيسى پيش از زمان آن‏ها عرض كرد بلكه آن‏ها پيش از زمان عيسى بودند حضرت فرمود طائفه قريش جمعيت نموده رفتند خدمت رسول خدا (ص) و از آن بزرگوار مسألت نمودند كه از براى ايشان مردگان ايشان را زنده كند آن بزرگوار رو كرد بعلى بن ابى طالب (ع) و فرمود باو كه برو در قبرستان و با على صوت نامهاى اين طائفه و گروهى كه اينها ميخواهند بر زبان جارى كن كه اى فلان و اى فلان.
محمد رسول خدا (ص) ميفرمايد بشما برخيزيد باذن خداوند عز و جل پس بيك مرتبه همه برخاستند در حالتى كه خاك را از روى سر خود ميافشاندند پس طائفه قريش رو كردند بآنها و از آنها مى‏پرسيدند امورات آنها را پس از آن بقريش خبر دادند كه محمد (ص) بپيغمبرى مبعوث شده است و گفتند كه ما دوست ميداشتيم درك خدمت او نمائيم و ايمان آوريم و پيغمبر ما (ص) به ميساخت كور مادرزاد و پيس و ديوانه‏ها را و با حيوانات و مرغان و جن و شياطين تكلم نمود و ما او را پروردگار فرا نگرفتيم و خدايش ندانستيم و غير از خداوند عز و جل كسى ديگر را ستايش نكرديم و ما انكار نميكنيم فضيلت احدى از اينها را اما نه اينكه خدايش بدانيم و شما كه عيسى را خدا ميدانيد چرا يسع و حزقيل را خدا نميدانيد و حال اينكه اين دو نفر هم مثل عيسى بودند در عمل از مرده زنده كردن و غير آن نشنيده‏اى كه چندين هزار از قوم بنى اسرائيل از شهرهاى خود فرار كردند بجهت خوف از طاعون و ترس از مردن.
پس حقتعالى همه آنها را در يك ساعت هلاك كرده و اهل قريه كه اينها در آنجا مردند اندوهگين شدند و ديوارى گرداگرد آنها ساختند و پيوسته چنين بود تا اينكه استخوانهاى آنها ريزه شده و پوسيد پس پيغمبرى از پيغمبران بنى اسرائيل بآنها گذشت تعجب كرد از آنها و از بسيارى استخوانهاى كهنه و پوسيده پس از جانب پروردگار وحى رسيد بآن پيغمبر كه ميل دارى زنده كنم اينها را تا بآنها نظر كنى.
                          107
 (1) عرض كرد بلى پروردگارا وحى رسيد كه آنها را بخواه و فرياد كن.
آن پيغمبر گفت اى استخوانهاى پوسيده برخيزيد باذن خدا پس بيك مرتبه جميعا زنده شدند در حالتى كه خاكها را از روى سر خود ميافشاندند و نشنيده‏اى ابراهيم خليل الرحمن هنگامى كه مرغان را گرفت و آنها را ريزه ريزه كرد و هر جزئى را بر سر كوهى گذاشت پس از آن ندا كرد بآن مرغان يك مرتبه همه بسوى او آمدند و موسى بن عمران (ع) با هفتاد نفر از اصحاب خود كه آنها را برگزيده و اختيار نموده بود از ميان قوم رفتند بسوى كوه پس آن اصحاب بموسى عرض كردند كه تو خداوند را ديده بنما او را بنما چنانچه تو ديده او را موسى بآنها فرمود كه من او را نديده‏ام عرض كردند كه هرگز بتو ايمان نياوريم تا اينكه آشكارا خدا را بما بنمائى پس صاعقه آنها را فرو گرفت و مجموع سوختند موسى تنها ماند عرض كرد پروردگارا من هفتاد نفر از بنى اسرائيل را برگزيديم و با آنها آمدم الحال تنها مراجعت كنم و جواب آنها را چه بگويم و چگونه تصديق خواهند كرد مرا اگر اين خبر را بآنها دهم اگر ميخواستى هلاك ميكردى ايشان را پيش از بيرون آمدن ما از ميان قوم و مرا نيز هلاك ميكنى ما را بسبب آنچه سفيهان و بى‏خردان ما كردند يعنى بجهت بعضى از هفتاد كس كه اين جرأت كردند و طلب رؤيت نمودند همه ما را هلاك ميكنى.
پس حقتعالى همه ايشان را زنده نمود بعد از مردن ايشان، اى جاثليق تمام اينها را كه از براى تو ذكر كردم قدرت ندارى بر رد هيچ يك از آنها زيرا كه اينها در تورية و انجيل و زبور و قرآن مذكور است پس اگر هر كس زنده كند مرده را و به سازد كور مادر زاد و پيس و ديوانه‏گان را سزاوار عبوديت و بندگيست و بايد او را ستايش نمود نه خداوند عز و جل را پس تمام اينها را خدايان خود بدان چه ميگوئى اى نصرانى جاثليق عرض كرد كه قول قول تست لا اله الا الله پس از آن حضرت رو كرد برأس الجالوت و فرمود اى يهودى اقبال كن و توجه نما بر من از تو سؤال ميكنم بحق ده معجزه كه بر موسى بن عمران نازل شد آيا يافته در تورية كه نوشته شده باشد خبر محمد (ص) و امت او كه هر گاه بيايند امت اخيره كه اتباع شتر سوارى باشند و على الاتصال تسبيح كنند پروردگار را بتسبيح تازه يعنى بغير آن تسبيح كه امت سابق بر آن تسبيح مى‏نمودند و در مساجد تازه كه تازه بسازند تسبيح كنند.
پس بايد بنى اسرائيل آهنگ كنند بسوى آنها و در ملك آنها بروند تا اين كه مطمئن و مستحكم شود قلوب آنها چه در دست آنها شمشير باشد كه بآن شمشيرها از امتهاى كافره در اطراف زمين انتقام كشند اى يهودى آيا چنين است آنچه در توريه نوشته شده است رأس الجالوت عرض كرد بلى ما چنين يافته‏ايم پس از آن بجاثليق فرمود اى نصرانى چگونه است علم تو نسبت بكتاب شعيا ميدانى آن را عرض كرد حرف بحرف آن را ميدانم فرمود به جاثليق و رأس الجالوت آيا ميدانيد اين كلام او را اى قوم من ديدم صورت سوارشونده بر حمار را در حالتى كه لباس نور پوشيده‏
                          108
بود و ديدم سوارشونده شتر را كه روشنائى او گفتند بلى شعيا (ع) مثل روشنائى ماه بود چنين گفته است. (1) فرمود اى نصرانى آيا ميدانى قول عيسى (ع) را در انجيل كه من بسوى پروردگار شما و پروردگار خود خواهم رفت و فارقليطا يعنى محمد (ص) مى‏آيد و اوست كسى كه گواهى دهد بر من بحق چنانچه من از براى او گواهى دادم و او است كسى كه تفسير كند از براى شما هر چيزى را و او است كه ظاهر كند فضيحتها و رسوائيهاى امت‏ها را و او است كسى كه مى‏شكند ستون كفر را پس جاثليق عرض كرد ذكر نفرمودى چيزى را در انجيل مگر آنكه ما اقرار و اعتراف ميكنيم بآن آن جناب فرمود آيا مييابى اين مذكورات را در انجيل عرض كرد بلى فرمود اى جاثليق آيا خبر نميدهى مرا از انجيل اول هنگامى كه او را مفقود نموديد نزد چه كس يافتيد آن را و كيست آن كسى كه اين انجيل را از براى شما ساخت.
عرض كرد ما مفقود نكرديم انجيل را مگر يك روز و بعد از يك روز يافتيم انجيل را و ليكن اين انجيل تازه بود و نو درست شده بود و يوحنا و متى اين انجيل را بيرون دادند از براى ما حضرت رضا (ع) فرمود چقدر كم است معرفت تو بسر انجيل و علماى انجيل پس اگر چنان باشد كه تو گمان دارى چرا اختلاف كرديد در انجيل و اختلاف در اين انجيل واقع شد كه امروز در دست شما است پس اگر اين بر عهد اول باقى بود و انجيل اول بود در آن اختلافى ظاهر نميشد و ليكن من اين سر را از براى تو ميگويم بدان كه چون انجيل اول مفقود شد نصا