 آن معلوم شود و ليكن بوزن و بماليدن دست و بديدن چشم و برنگ و بچشيدن معلوم نشود چون هوا و آسمان و يا ملائكه و جن و اشباه آن و قسم چهارم مقدار است و در اين قسم داخل شود صور كه اشكال باشد و طول و عرض و قسم پنجم اعراض قاره مدركه بحواس است چون رنگ و روشنائى و قسم ششم اعراض غير قاره است چون اعمال و حركات كه از موجودات صادر شود و آن را عمل آورند و تغيير دهند آنها را از حالتى بحالت ديگر و زياد و كم نكنند آنها را چه اعمال و حركات بگذرد زيرا كه وقتى زياده از قدر احتياج از براى آن نباشد و بعد از فراغ از عملى آن عمل زايل شود و حركتى در آن نباشد و ليكن اثر آن باقى باشد و اين نظير سخن گفتن است كه زايل خواهد شد و اثر آن باقى است عمران عرض كرد اى سيد من آيا خبر نميدهى مرا از خالق كه اگر يگانه باشد و چيزى غير از او نباشد و چيزى با او نباشد پس چرا تغيير كند بآفريدن خلق حضرت فرمود كه خداوند قديم است و بآفريدن خلق تغيير نكند و ليكن بسبب تغير دادن او خلق تغيير كنند عمران عرض كرد پس بچه چيز ما او را بشناسيم حضرت فرمود بغير او يعنى بمصنوعات او عرض كرد چيست غير او فرمود اسم او و صفت او و مشيت او و اشباه اينها و تمام اينها حادث باشند و مخلوق باشند و از تدبير او بوجود آمده باشند عمران عرض كرد اى سيد من پس چيست خدا فرمود نور است باين معنى كه راه نماينده است مخلوق را از اهل آسمان و زمين و از براى تو زياده از اين نيست بر من كه او را يگانه ثابت كنم عمران عرض كرد اى سيد من آيا چنين نيست كه خدا ساكت بود پيش از آفريدن خلق و تنطق نميكرد و پس از آفريدن خلق سخن گفت حضرت فرمود سكوت معنى ندارد مگر بعد از تنطق و مثل اين مطلب آنست كه نميگويند چراغ ساكت است و سخنگو نيست و در صورتى كه مقصود صدور فعلى باشد از چراغ نسبت بما

                          114
 (1) نميگويند چراغ روشنائى داد زيرا كه روشنائى از براى چراغ فعل و عمل او نيست و ابراز وجودى نيست چه روشنائى از براى چراغ چيزى غير او نيست تا اينكه وجود و يا عملى غير از نفس او حاصل شود پس چون كه روشنائى دهد گوئيم روشنائى داد از براى ما بسبب آن روشنائى حاصل شد آيا مطلب بتو واضح شد عمران عرض كرد اى سيد من چيزى كه من ميدانم اينست كه واجب الوجود چون آفريد خلق را در صدور اين عمل از او حال او تغيير يافت حضرت فرمود اى عمران محال پيدا شد در گفته تو كه واجب الوجود او بجهتى از جهات تغيير يافت و اين عارض سريان كرد در ذات او پس ذات او بجهت عروض عارض تغيير نمود اى عمران آيا تغيير نمودن خود آتش تغيير ميدهد آتش را و مى‏يابى حرارت را كه بسوزاند خودش را يا اينكه ديده هرگز كه چشم به‏بيند خودش را عمران عرض كرد نديده‏ام اين را اى سيد من آيا خبر نميدهى مرا كه خداوند در خلق است يا خلق در خدا فرمود اى عمران خدا منزه و مبرا است از اينها نه او در خلق و نه خلق در او بلند است شأن و مرتبة او از اين گونه سخنان و الان تعليم كنم ترا چيزى كه بواسطه آن خدا را بشناسى و لا قوة الا باللَّه خبر بده مرا از آينه كه تو در آينه هستى يا آينه در تو اگر هيچ يك از شما در ديگرى نيستيد پس بچه چيز راه يافتى بوجود خودت در آينه اى عمران عرض كرد بروشنائى كه ميان من و ميان آينه است يعنى روشنائى از چشم من بيرون آيد و بآينه واقع شود و عكس روشنائى از آينه برميگردد من خودم را مى‏بينم حضرت فرمود آيا اين روشنائى را در آينه بيشتر از روشنائى در چشم خود مى‏بينى عرض كرد بلى حضرت فرمود پس بنما اين روشنائى‏زا بما عمران جواب نداد و ظاهر اينست كه سبب سكوتش اين بود كه جواب خود را فهميد كه چنانچه اين ضوء را نميشود ديد خدا نيز چنين است حضرت فرمود پس نمى‏بينم اين روشنائى را مگر اينكه رهنما شده است ترا و آينه را بر ديگرى و اين روشنائى نه در تست و نه در آينه و از براى اين مطلب مثلهاى بسيار است غير از اين مثل كه نمى‏يابد جاهل در گفتگو آن را و للّه المثل الا على پس از آن حضرت رو كرد بمأمون و فرمود وقت نماز شد عمران عرض كرد اى مولاى من مسأله مرا قطع مكن قلب من رقيق و نازك شده است حضرت فرمود نماز ميگذاريم و عود ميكنيم پس آن جناب برخاست و مأمون نيز برخاست و آن جناب ميان خانه نماز گذارد و مردم بيرون عقب محمد بن جعفر نماز گزاردند پس از آن حضرت و محمد بن جعفر از محل نماز خارج شدند و حضرت برگشت در مجلس و عمران را طلبيد و فرمود اى عمران سؤال كن عرض كرد اى سيد من آيا خبر نميدهى مرا كه خداى عز و جل بحقيقت و كنه شناخته مى‏شود يا بوصف يعنى مى‏شود بكنه او پى برد و يا آنكه بوصف محض او را استدراك توان نمود
                          115
 (1) حضرت فرمود خداوند اولا خلق را آفريد و ثانيا خلق را از وجود بعدم برد و دوباره ايجاد كند او است يكتا و از اول بوده و هميشه يگانه بود چيزى با او نبود و فرد بود و دويمى از براى او نبود نه معلوم و نه مجهول و نه كسى كه حقيقت او مشخص باشد و نه كسى كه حقيقت او تشخيص نشده باشد و نه كسى كه مذكور باشد در السنه خلق و نه كسى كه فراموش شده باشد در افواه خلق و نه چيزى كه واقع شود بر او اسم چيز غير از ذات او يعنى اينها دويم خدا و با خدا نميتوانند بود حق يگانه و يكتا است نه ابتدا وقتى بود و نه منتهى بوقت خواهد شد نه قيام و نصب او بچيزى بود و نه بچيزى قائم و نصب مى‏شود نه بچيزى استناد و اعتماد نمود و نه بچيزى پنهان شد و اتصاف او بتمام اين صفات پيش از خلق نيز بود زيرا كه چيزى غير از ذات بى‏نياز او نبود و هر چه من گفتم از اين صفات حادث است و ترجمه است و ليكن باينها صفات خدا را ميداند و ميفهمد هر كس بايد بداند و بدان كه ايجاد و مشيت و اراده بيك معنى هستند و اسماء آنها سه است و اول ابداع يعنى ايجاد اراده و مشيت خداوند حروف است كه حقتعالى حروف را اصل هر چيزى و دليل و رهنما قرار داده از براى هر چيزى كه درك گرديده شود و تميز دهنده هر مشكلى قرار داده و بسبب اين حروف است جدا كردن هر چيزى را از حق و باطل و ساختن و ساخته شده و معنى و غير معنى و تمام امور بحروف فراهم آيد و حقتعالى از براى حروف در وقت ايجاد نمودن معنى غير از خود اين حروف قرار نداد كه نهايت اين حروف بآن باشد و در خارج وجودى از براى حروف نباشد زيرا كه حروف ايجاد شدند بايجاد كردن پس چيزى غير از ايجاد و حروف نبود كه محل ظهور و بروز حروف باشد و نور كه مراد وجود و ايجاد است در اين مقام اول فعل خداوند است كه مزين و روشن نمود خداوند آسمان و زمين را بوجود و حروف ساخته شده و مفعول اين فعل است و اين حروف اين گفتگوها و اين عبارات است كه حقتعالى بخلق تعليم نموده و اين حروف سى و سه حرف است بيست و هشت حرف از آنها دلالت كند بر لغت عربى و از اين بيست و هشت حرف دوازده حرف دلالت كند بر لغتهاى سريانيه و عبرانيه و از اين دوازده حرف پنج حرف است كه تغيير داده شده است و در ساير لغات از عجم و ساير اقاليم استعمال مى‏شود پس آن بيست و هشت حرف با اين پنج حرف كه از آن بيست و هشت تغيير داده شده است مجموع اينها بسى و سه حرف مى‏شود و اما آن پنج حرف 