بسبب حدوث علل و اسباب مثل انحراف لهجه‏هاى خلق و اختلاف منطق آنها شده است كه ذكر آنها سزاوار نيست زياده بر آنچه ذكر شد. «مترجم گويد» كه چون عبارت در بعضى از نسخ اين طور نسخه شده است كه‏
و اما الخمسة المختلفه فبحجج‏
و مرحوم مجلسى ميفرمايد در بحار كه اظهر اينست كه اين عبارت اين نوع نبوده است و روات بجهت اشتباه امر بر آنها تصحيف كرده‏اند و آن پنج حرف كاف فارسيه است مثل اينكه گويند بگو و جيم سه نقطه است مثل اينكه ميگويند چه ميگوئى و از سه نقطه است مثل اينكه ميگويند:
                          116
ژاله و باء سه نقطه است مثل اينكه ميگويند پياله و پياده و باء هنديه است و آن مرحوم باء هنديه را تفصيل نداده است (1) پس از خلقت حروف قرار داده، حقتعالى حروف را بعد از شماره در آوردن و متقن نمودن شماره آن حروف را فعل خود مثل قول او عز و جل كن فيكون پس لفظ كن از حقتعالى صنع و فعلست و آنچه بلفظ كن بوجود آيد موضوع و مفعولست.
پس خلق اول اصل ايجاد است كه نه وزن دارد و نه حركت و نه سمع و نه حس و خلق دويم حروف است كه نه وزن دارد و نه رنگ و ليكن مسموعست و موصوف بصفات است و محسوس نيست.
و خلق سيم همه اقسام خلقت است يعنى آسمان و زمين و اطعمه و اشربه و غير آنها كه محسوس است و بقوه لامسه ميتوان آن را درك نمود و همچنين بقوه باصره پس وجود حقتعالى مقدم است بر ايجاد زيرا كه نه پيش از او چيزى بود و نه با او چيزى بود و ايجاد مقدمست بر حروف و حروف بر غير خود دلالت نكند.
مأمون عرض كرد چگونه بر غير خود دلالت نكند حضرت فرمود زيرا كه حقتعالى آنچه از اين حروف مركب نمود از براى معنى مركب نمود يعنى مفردات اينها معنى ندارد پس بر معنى دلالت ندارد و بر غير خود دلالت نكند پس چون از اينها چهار حرف يا پنج حرف يا شش حرف يا بيشتر يا كمتر مركب نمود از براى غير از معنى مركب ننمود و نبود مگر از براى معنى كه آن معنى حدوث پيدا كرد و قبل از آن چيزى نبود يعنى قبل از حدوث اين معنى از تركيب معنى متصور نبود از براى مفردات اين حروف تا دلالت كند بر چيزى غير از خود عمران عرض كرد چگونه ما باين مطلب معرفت پيدا كنيم حضرت فرمود باب اين معرفت و راه اين معرفت آنست كه هر گاه نخواهى از اين حروف غير خود اين حروف را بدانى ذكر ميكنى اين حروف را فرد فرد ا ب ت ث ج ح خ تا آخر پس نمى‏يابى از براى اينها معنى غير از خود اينها پس چون مركب كنى اينها را و چند حرف اينها را در يك جا جمع كنى و اسم قرار دهى يا صفت از براى آنچه خواسته و بآن وجهى كه قصد كرده اينها دليل شوند بر معانى خود و ترا بخوانند بآنچه اينها را وصف از براى آن قرار داده آيا فهميدى.
عرض كرد بلى حضرت فرمود بدان كه رهنماى موصوف صفت است و رهنما و دليل معنى اسم است و رهنما محدود حد است يعنى شخص انسانى چون خواهد بحقيقت اشياء پى برد باسم و وصف و تعريف پى برد و ليكن اسماء و صفات حقتعالى جميعا دلالت كند بر كمال و وجود حق جل و علا و دلالت بر كنه ذات بى‏نياز او نكنند چنانچه دلالت كنند بر حدود كه آن چهار بودن و يا سه بودن و يا شش بودن است و يا امثال آن چه حقتعالى بلندتر و عزيزتر است از اينكه كنه و حقيقت او بصفات و اسماء درك شود يا اينكه تحديد شود بطول يا عرض و قلت و كثرت و رنگ و وزن و مانند آن و سزاوار جلالت شان و نبالت‏
                          117
رتبه حقتعالى نيست كه خود را بخلق خود بشناساند بطريقى كه مخلوق خود را مى‏شناسند (1) چه اين مطلب بديهى است و محتاج ببرهان نيست چنانچه ذكر شد و ليكن صفات حقتعالى و اسماء او رهنماى وجود او باشند و از آنها شخص پى بوجود حق برد و بموضوع و مخلوق او معرفت باو حاصل شود.
پس چون بآثار و علامات صفت و قدرت او معرفت باو پيدا شود شخص طالب را كه كنجكاوى كند احتياج نباشد بديدن از چشم و شنيدن از گوش و ماليدن از دست و احاطه نمودن بقلب و اگر صفات او دلالت نكند بر وجود او و اسماء او رهنما نباشند ببودن او و اشيائى كه واسطه باشند در فهميدن مطالب از قبيل حواص پنجگانه او را بمعناى او درك نكنند پس عبادت و طاعت بندگان از براى اسماء و صفات نه از براى معناى او باشد و اگر چنين نباشد معبود يگانه غير از خداوند خواهد بود زيرا كه بنا بر اين مطلب صفات و اسماء او غير از ذات او باشند آيا فهميدى.
عرض كرد بلى اى سيد من زياد كن بيان خود را از براى من، حضرت فرمود بترس و بپرهيز از گفته نادان و كور باطن و اهل گمراهى و ضلالت كه گمان ميكنند حقتعالى در آخرت عيان باشد و مرئى شود از براى حساب و عقاب و ثواب و رسيدگى در امر بندگان و ليكن در دنيا ديده نشود از براى آنكه بندگان طاعت كنند و اميدوار باشند و اگر در وجود حقتعالى نقصى و يا شكستگى بود در آخرت پديدار نميشد و ليكن اين قوم بمطلب نرسيدند و از راه نادانى كور و كر شدند از حق و اينست قول حقتعالى كه ميفرمايد وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى‏ فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى‏ يعنى كسى كه در اين عالم كور باشد از حقيقتهاى موجوده و از موضوعهاى گوناگون كه هر يك برهانيست روشن و دليلى است متقن بر وجود صانع پى نبرد بذات حق پس در آخرت كور است از معرفت و محروم است از آمرزش و مغفرت چه بر صاحبان عقل روشن است كه درك نمودن ذات پروردگار و حصول معرفت حضرت كردگار در اين دنيا راههاى بسيار و واسطه‏هاى بى‏شمار دارد كه در عالم بقا نيست يعنى آن زمان موقع اين گونه وقايع نيست در اين دنيا محل آنست و كسى كه خواهد دانستن اين قضيه را براى خود اخذ كند و وجود او درك نمودن ذات او را از خود بدون اين طريق طلب كند از براى او از اين قسم دانستن بغير از دورى چيزى حاصل نشود چه حقتعالى علم اين را مخصوص ساخته بكسانى كه عقل دارند و ميدانند و ميفهمند.
 «مترجم گويد» شايد اين مطلب كنايه از مقربان خاص حضرت احديت باشد چون ائمه چه آنها وسائط ميان خالق و مخلوق باشند و اين گونه مسائل بايد از اين طايفه عليه مسألت شود.
عمران عرض كرد اى سيد من آيا خبر نميدهى مرا از ايجاد نمودن كه آيا مخلوق است يا غير مخلوق‏
                          118
 (1) حضرت فرمود بلكه مخلوقى است ساكن يعنى ايجاد نسبت و ربط است ميان علة و معلول پس گويا ساكن است در علت و معلول يا اينكه عرض است قائم بمحل پس مفارقت آن ممكن نيست از محل و ساكن است در محل پس اين امر اضافى اعتبارى درك نشود در خارج و قابل اشاره حسيه در خارج واقع نشود بلكه عقل آن را انتزاع كند و اين مخلوق باشد زيرا كه چون غير حق است پس محدث است و حق او را احداث كرده پس مخلوق او است و چيزى را اطلاق وجود بر آن نتوان نمود مگر پروردگار و خلق او و ثالثى ميان اين دو نباشد و غير از اين دو نشايد هر چيزى را كه حقتعالى آفريده است تجاوز از اين نكند كه مخلوق او باشد و مخلوقات خداوند مختلف باشند بعضى ساكن باشند و بعضى متحرك و بعضى مخالف و بعضى متفق و حقيقت بعضى معلوم و حقيقت بعضى مجهول و آنچه حد و نهايت بر آن روا باشد مخلوق خداوند باشد و بدان كه آنچه حواس تو آن را دريابد آن معنى و مرادى باشد كه حواس آن را يافته و هر يك از حواس دلالت كنن