ست كه ميگفت سليمان مروزى متكلم خراسان بر مأمون وارد شد مأمون او را اكرام نموده باو صله عطا كرد.
پس از آن باو گفت كه پسر عم من على بن موسى از حجاز آمده و بر من وارد شده است و دوست دارد گفتگو كردن با اصحاب كلام را و تو در روز ترويه نزد ما بيا و با او مناظره كن.
سليمان عرض كرد يا امير المؤمنين ناخوش دارم كه در مجلس تو از او سؤال كنم و حال اينكه جماعتى از بنى هاشم حاضر باشند و چون با من تكلم كند در سخنورى كوتاهى كند و نزد قوم خود خوار شود و جايز نباشد كه با او بسخن بنهايت رسد مأمون گفت كه من ترا بر اين عمل واداشتم بجهت قوت تو در سخنورى و مقصودى ندارم بغير از اينكه لا اقل از يك دليل او برآورد كنى و سخن او را قطع كنى.
سليمان عرض كرد يا امير المؤمنين اگر اين مطلب ترا كفايت كند من و او را در يك جا حاضر كن و اگر بر من مذمتى وارد آيد تو مرا واگذار با مذمت خود يعنى او نتواند بر من غالب آيد.
پس از آن مأمون فرستاد نزد حضرت و عرض كرد كه مردى از اهل مرو بر من وارد شده و او يگانه خراسان است در گفتگو كردن پس اگر آسان است بر تو كه بر خود مشقت و زحمت قرار دهى در آمدن نزد ما اطلاع بده ما را نوفلى گويد كه حضرت برخاست از براى وضو و بما فرمود كه شما پيش برويد و عمران صابى با ما بود رفتيم درب خانه مأمون ياسر و خالد دو نفر غلام او بودند دست مرا گرفتند و مرا وارد بر مأمون نمودند چون سلام كردم گفت كجا است برادر من أبو الحسن خداوند او را باقى بدارد گفتم عقب ماند كه جامه‏هاى خود را بپوشد و ما را امر كرد پيش از او نزد تو آئيم پس از آن من بمأمون گفتم.
يا امير المؤمنين عمران غلام تو با من بود و الآن بر در خانه واقف است مأمون گفت عمران كيست گفتم عمران صابى كه بر دست تو اسلام اختيار كرد فرمان داد تا داخل شود پس چون وارد شد مأمون باو مرحبا گفت پس از آن گفت اى عمران نمردى تا اينكه از بنى هاشم شدى.

                          122
 (1) عمران گفت حمد خدا را كه شرافت داد مرا بسبب شما يا امير المؤمنين پس از آن مأمون باو گفت اى عمران اين سليمان مروزى متكلم خراسان يگانه است در گفتگو و فكر و حال اينكه منكر است بدارا «مترجم گويد» كه بدا در لغت بمعنى ظهور است قال الله تعالى وَ بَدا لَهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا و گاهى استعمال مى‏شود در علم بعد از جهل و اين معنى نسبت بخداوند محالست و گاهى اراده مى‏شود بدا نسبت بخداوند عالم كه خلق كند چيزى را پس از آن معدوم كند آن را و غير آن چيز خلق كند يا اينكه امر كند بچيزى پس از آن نهى كند از آن يا اينكه امر كند بآن يا اينكه قبله را تغيير دهد پس كسى كه اقرار كند از براى خداوند كه. له ان يفعل ما يشاء و يؤخر و ما يشاء و يخلق مكانه ما يشاء و يقدم ما يشاء و يؤخر ما يشاء آن كس اقرار كرده است ببدا و اين معنى را مصنف در كتاب توحيد ذكر كرده است و گفته است كه اين رد بر يهود است چه آنها قائلند باينكه حقتعالى از امر فارغ شده است و ما گوئيم كه حقتعالى كل يوم في شان زنده ميكند و ميميراند و آنچه خواهد ميكند و ديگر گفتگوها باشد در بدا مثل آنكه تخصيص داده‏اند بعضى بدا را بامر تكوينى و امر تكليفى را بيرون كرده‏اند از بدا پس نسخ نزد ايشان بدا نباشد و اين گونه سخنان و تحقيق مطلب را مقام ديگر است.
پس چون كه عمران گفت بمأمون كه سليمان منكر است بدا را مأمون باو گفت چرا مناظره و گفتگو نميكنى با او عمران گفت كه اين امر موكول باو است يعنى اگر خواهد محاجه كند من حرف ندارم در اين اثنا حضرت رضا (ع) وارد شد و فرمود در چه مطلب گفتگو ميكرديد.
عمران عرض كرد يا ابن رسول اللَّه اين سليمان مروزى است سليمان بعمران گفت آيا راضى شدى بابى الحسن و گفته او به بدا عمران گفت بلى راضى شده‏ام بقول ببدا از حضرت ابى الحسن چه او از براى من دليلى آورده كه ميتوانم بآن دليل محاجه كنم با امثال و اقران خود در اهل نظر مأمون عرضكرد يا ابا الحسن چه ميگوئى در اين مسأله كه اين دو نفر گفتگو ميكردند در آن حضرت فرمود اى سليمان چرا منكر شدى بدارا و حال آنكه حقتعالى ميفرمايد.
أَ وَ لا يَذْكُرُ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ يَكُ شَيْئاً و ميفرمايد وَ بَدَأَ خَلْقَ- الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ و ميفرمايد وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ و ميفرمايد وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِي كِتابٍ و تمام اين آيات دلالت كند بر بدا سليمان عرضكرد آيا روايت از پدران خود در بدا دارى حضرت فرمود بلى از پدرم روايت ميكنم كه او از حضرت صادق (ع) روايت كرده‏
                          123
است كه فرمود (1) از براى حق تعالى دو علم است علمى است پوشيده و نهان كه غير از خودش كسى نميداند و از آن علم است بداء و علميست كه آموخته است آن را بملائكه و پيغمبران بود و علماء از اهل بيت پيغمبر ميدانند آن علم را «مترجم گويد» ظاهرا مقصود اين است كه آن علمى را كه بملائكه و پيغمبران تعليم فرموده است تغيير نخواهد داد چه اگر آن علم را تغيير دهد بسا هست كه تغيير كند نه اينكه آنچه در لوح ثبت است غير از آن شود بلكه آن چه ثبت است حكم حتمى است و ليكن چون تغيير داده شود مطابق لوح خواهد شد پس از آن سليمان عرض كرد كه دوست ميدارم كه اين فرموده خود را از قرآن بيرون آورى حضرت فرمود حق تعالى به پيغمبر گرامى خود فرمود فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَما أَنْتَ بِمَلُومٍ مقصود آنكه اى پيغمبر روبگردان از ايشان چون چنين كردى كسى را نرسد ترا ملامت كند و حقتعالى خواست آنها را هلاك كند و آن وقت بحسب ظاهر مصلحت اين نوع اقتضاء مينمود كه اين گونه فرمان دهد پس مصلحت نوع ديگر اقتضا نمود فرمود وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرى‏ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَ سليمان عرض كرد فدايت زياده از اين بيان كن حضرت فرمود كه حقتعالى به پيغمبرى از پيغمبران خود وحى نمود كه بفلان پادشاه خبر بده كه فلان وقت ترا از دار دنيا بدار بقا رحلت خواهم داد پس آن پيغمبر بپادشاه چنين خبر داد آن پادشاه بر روى تخت سلطنت استقرار داشت چون اين واقعه را استماع نمود روى بدرگاه حضرت احديت نموده دعا كرد تا اينكه از تخت خود افتاد و عرض كرد پروردگارا مرا مهلت بده تا طفل من جوان شود و امر خود را انجام دهم حقتعالى بآن پيغمبر وحى فرستاد كه برو آن پادشاه را اعلام كن زمان وفات ترا تأخير انداختم و پانزده سال بر عمر تو افزودم پيغمبر عرض كرد پروردگارا تو ميدانى كه هرگز حرفى از من صادر نشده است كه مردم آن را دروغ پندارند حقتعالى وحى فرستاد كه تو بنده مأمورى برسانى پيام مرا باو و خدا از آنچه ميكند سؤال از كرده او نميكنند پس از آن حضرت توجه فرمود بسليمان و باو فرمود گمان من آنست كه تو مانند يهودان در اين باب گفتگو ميكنى عرض كرد پناه ميبرم بخدا از اين كردار مگر يهود چه گويند حضرت فرمود يهود گويند يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ و مقصود آنها اينست كه خدا از امر فارغ شده است و ديگر چيزى را 