ال است زيرا كه بسا هست مردى نيكو بنائى ميداند اگر چه بنائى ننهاده باشد و بسا هست نيكو ميداند خياطى كردن را اگر چه خياطى نكرده باشد و نيكو ميداند ساختن چيزى را اگر چه هرگز آن را نساخته باشد پس از آن فرمود اى سليمان آيا ميداند خدا كه يكيست و چيزى با او نيست عرض كرد بلى فرمود پس اين اثبات چيزى است براى او سليمان عرض كرد كه خدا نميداند كه يكيست و چيزى با او نيست؟
حضرت فرمود تو ميدانى اين را عرض كرد بلى فرمود اى سليمان پس تو از خدا داناترى؟ سليمان گفت اصل سؤال محال است يعنى دانستن من حضرت فرمود محال است در نزد تو كه حقتعالى يكيست و چيزى با او نيست و خدا شنوا و بينا و حكيم و قادر است عرض كرد بلى محال است فرمود پس چگونه خودش خبر داده است باينكه يكيست و حى‏
                          132
است و شنوا و بينا و دانا و خبير است (1) و حال آنكه تو ميگوئى عالم بآنهائيست پس اين قول تو رد فرموده خداوند است و تكذيب او است و خدا منزه است از اين گفتار تو پس از آن حضرت باو فرمود پس چگونه اراده ميكند خدا ساختن و صنعت نمودن چيزى را كه نميداند ساختن آن را و نميداند كه اين چه چيز است و هر گاه صانع پيش از صنعت نمودن خود نداند كه چگونه چيزى را صنعت ميكند پس متحير است و منزه است خداوند از اين صفت سليمان عرض كرد اراده قدرتست حضرت فرمود حقتعالى قادر است بر چيزى كه هرگز اراده آن نكند و چاره نيست ترا مگر آنكه قبول كنى زيرا كه ميفرمايد وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ اى پيغمبر گرامى اگر بخواهيم ما هر آينه ببريم آن چيزى را كه وحى كرده‏ايم بتو كه مراد قرآنست پس اگر اراده قدرت باشد بايد حقتعالى اراده كرده باشد كه ببرد قرآن را از سينه پيغمبر چه قدرت بر آن دارد سليمان خاموش شد و توانائى سخن راندن نداشت در اين وقت مأمون باو گفت اى سليمان اين جوان داناترين بنى هاشم است پس از آن جمعيت پراكنده شدند (2) (مصنف كتاب گويد) كه مأمون هر كسى از متكلمين از هر مذهبى و گمراه از هر ملتى را كه مى‏يافت او را با حضرت رضا (ع) در مقام گفتگو در مى‏آورد از زيادتى حرص او بر منقطع شدن و بازماندن حضرت رضا (ع) از دليل و جواب ايشان كه شايد از جواب دادن بر يكنفر عاجز شود بجهت حسدى كه بآن بزرگوار داشت و بلندى مرتبه كه آن جناب از علم داشت و آن حضرت سخنورى با احدى نكرده مگر آنكه اقرار بفضل او نمود و حجت و برهان او را ملتزم شد و قبول نمود زيرا كه حقتعالى بايد كلمه خود را بلند كند و نور خود را تمام كند و حجت خود را يارى كند و حقتعالى چنين وعده فرمود در كتاب مجيد إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا و مقصود او وَ الَّذِينَ آمَنُوا ائمه هداة باشند و متابعين آنها كه عارف بآنها باشند و كسانى باشند كه آنها را اخذ كرده و يارى كند حقتعالى آنها را مادامى كه در دنيا باشند و آنها را بر مخالف خود غلبه دهد و خصم آنها را ملزم كند و همچنين در آخرت نيز يارى كند آنها را چه حقتعالى خلاف وعده نميكند.
(3) باب چهاردهم در ذكر مجلس ديگر از آن حضرت نزد مأمون با اهل ملل و اديان و ذكر آنچه را كه آن جناب جواب داده است به على بن محمد الجهم در عصمت انبياء
 (4) از ابو الصلت هروى مروى است كه چون مأمون ملعون سخنوران اهل اسلام و اديان مختلفه از يهود و نصارى و مجوس و صائبين و ساير سخنگويان را در نزد حضرت على بن‏
                          133
موسى الرضا جمع نمود (1) احدى برنخاست سخنورى كند مگر آنكه حضرت او را الزام نموده و ساكتش مينمود و حجت او را رد ميفرمود و بطورى او را ساكت ميكرد كه گويا لقمه سنگى در دهان او بود كه قادر بر تكلم نبود در آن وقت على بن محمد الجهم برخاست و عرض كرد يا ابن رسول اللَّه آيا قائل هستى باينكه انبياء عصمت داشتند و هيچ معصيتى از آنها صادر نميشد حضرت فرمود بلى عرض كرد پس چه ميكنى در قول حقتعالى وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏ حضرت آدم عليه السلام معصيت كرد پس گمراه شد و در قول حقتعالى وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ ياد كن اى پيغمبر صاحب ماهى را كه مراد يونس بن متى است چون بيرون رفت از ميان قوم خود در حالتى كه خشمناك بود بر ايشان پس گمان برد كه ما قدرت نداريم بر او و در قول حقتعالى در حق يوسف وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها و هر آينه قصد كرد زليخا يوسف را و قصد كرد يوسف زليخا را و در قول حقتعالى در حق داود وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ و گمان برد داود كه ما او را بفتنه انداختيم و در قول حقتعالى نسبت به پيغمبر اكرم خود (ص) وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ و پنهان ميكنى در قلب خود چيزى را كه خداوند ظاهر بسازد آن را يعنى ميل كردن بزن زيد بنت جحش حضرت رضا (ع) باو فرمود واى بر تو اى على از خدا بترس نسبت مده به پيغمبران خدا اين عملهاى شنيعه را و كتاب خدا را براى خود تفسير مكن حقتعالى خود فرموده وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ و نميداند تأويل آنچه متشابهاتست و حمل آن بر معنى مراد او مگر خدا كه آن را فرو فرستاده است و كسانى كه ثابت‏قدمانند در دانش و متمكن هستند در بينش كه علماى اهل ايمان باشند اما قول حقتعالى در حق آدم (ع) كه فرمود وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏ حقتعالى آدم را حجت قرار داد در زمين خود و خليفه قرار داد در بلاد و شهرهاى خود و او را از براى بهشت خلق نفرموده بود و معصيتى كه از آدم سر زد در بهشت بود نه در زمين و عصمت او بايد در زمين باشد تا واجبات الهى را با تمام رساند پس چون آدم (ع) بزمين فرود آمد و حجت و خليفه خداى عز و جل شد معصوم شد بقول حقتعالى إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ و اما قول حق تعالى وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ لفظ ظن در آيه شريفه بمعنى (استيقن) است يعنى يونس يقين پيدا كرد كه خدا رزق او را بر او تنگ نگيرد و بنا بر اين لن نقدر معنى او لن نضيق است آيا نشنيده‏اى قول حقتعالى را كه ميفرمايد وَ أَمَّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ يعنى ضيق عليه و اگر يونس چنين گمان كرده بود كه خدا قدرت ندارد البته كافر ميشد و اما قول حقتعالى در حق يوسف وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها زليخا قصد معصيت نمود و يوسف قصد كرد كشتن زليخا را اگر زليخا اجبار كند او را چه سخت شده بود اصرار
                          134
زليخا و رفت و آمد او (1) پس حقتعالى گردانيد از يوسف قتل زليخا و عمل زشت را چنانچه ميفرمايد كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ القتل و الفحشاء يعنى الزنا همچنين نموده‏ايم يوسف را برهان روشن تا بگردانيم از وى بدى را يعنى قتل زليخا و عمل را و فحشاء زشت را يعنى زنا را و اما داود پس چه ميگويند پيشينيان شما در حق او على بن محمد الجهم عرض كرد كه ميگويند داود (ع) در محراب عبادت 