 آدم و حوا چون مشاهده نكرده بودند پيش از اين قسم كسى قسم دروغ خورده باشد و بجهت اين قسم فريفته شدند فَدَلَّاهُما بِغُرُورٍ پس فرود آورد شيطان ايشان را بخوردن آن درخت بفريب و وسوسه پس از آن درخت خوردند بجهت اعتماد بسوگند شيطان بخداى عز و جل و اين واقعه پيش از پيغمبرى آدم بود و هنوز مبعوث بپيغمبرى نشده بود و اين گناه كه از او صادر شد گناه كبيره نبود كه بسبب آن مستحق جهنم شود بلكه اين گناه از صغيره‏هائى بود كه حقتعالى بر پيغمبران ميبخشيد و جايز است پيغمبران پيش از نزول وحى بايشان مرتكب شوند يعنى از اين قبيل گناه است كه ضرر بنبوت بعد از اين بآنها نميرساند
                          137
 (1) پس چون كه حقتعالى او را برگزيد بپيغمبرى معصوم شد كه هرگز گناه صغيره و كبيره از او صادر نشد چنانچه حقتعالى فرموده وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏  ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى‏ و در محل ديگر مى‏فرمايد.
إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ مامون به آن جناب عرض كرد پس چيست معنى حقتعالى فَلَمَّا آتاهُما صالِحاً جَعَلا لَهُ شُرَكاءَ فِيما آتاهُما حضرت فرمود كه حوا پانصد شكم از براى آدم زائيد و در هر شكمى يك پسر و دختر و آدم و حوا با حقتعالى معاهده كردند و دعا كردند و عرض كردند لَئِنْ آتَيْتَنا صالِحاً لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ اگر بدهى ما را فرزندى مستوى الخلقه و بى‏عيب ما بدين نعمت از سپاس دارندگان و شكرگزاران باشيم فَلَمَّا آتاهُما صالِحاً پس آن هنگام كه عطا كرد خدا بر ايشان فرزند صالح البدن را كه مستوى الخلقه بود و برى بود از فساد و عيب و آنچه بر ايشان عطا كرد دو قسم فرزند بود يك قسم پسر يك قسم دختر فجعل الصنفان لله شركاء پس اين دو قسم فرزند از براى حقتعالى شريك قرار دادند در آنچه از فرزندان كه حقتعالى باين دو قسم عنايت فرمود يعنى آن فرزندان را عبد الحارث و عبد الشمس و عبد العزى و امثال آن نام نهادند و مثل پدر و مادر خود آدم و حوا شكرگزارى نكردند خدا را فَتَعالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ پس بزرگست خدا و پاكست از آنچه براى او انباز ميگيرند.
مأمون عرض كرد گواهى ميدهم حقا كه توئى فرزند رسول اللَّه و عرض كرد كه خبر بده مرا از حق تعالى در حق ابراهيم (ع) فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى‏ كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّي حضرت فرمود كه ابراهيم ميان سه طائفه واقع شده بود يك طائفه ستاره زهره را مى‏پرستيدند و يك طايفه ماه را مى‏پرستيدند و يك طايفه آفتاب پرست بودند و اين هنگامى بود كه حضرت ابراهيم از ميان غارى كه مادر او وى را در آن غار مخفى كرده بود از ترس نمرود بيرون آمد با مادر خود فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ پس چون در آمد بر او شب و ظلمت شب عالم را فرو گرفت ستاره زهره را ديد گفت اينست پروردگار فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ پس چون آن ستاره فرو رفت گفت من دوست ندارم فرو روندگان را و زائل‏شدگان را زيرا كه افول و زوال از صفات حادث است نه از صفات قديم فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبِّي‏

                          138
 (1) پس چون ماه را ديد در حالتى كه برآمده بود گفت اين است پروردگار من بر سبيل انكار و استفهام فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ پس چون كه ماه بغروب رو نهاد يعنى از خط نصف النهار بجانب مغرب ميل كرد ابراهيم گفت اگر راه ننمايد مرا پروردگار من بمعرفت خود بر وجه لطف و توفيق هر آينه از گروه گمراهان باشم پس چون صبح شد رَأَى الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبِّي هذا أَكْبَرُ و ابراهيم ديد آفتاب را بر آينده و بنور خود جهان را تابنده‏تر گفت اين پروردگار من است اين كوكب بزرگتر است در جرم و بيشتر است در ضياء از زهره و ماه و اين مطلب را نيز بر سبيل انكار و استفهام گفت نه بر سبيل اخبار و اقرار پس چون نشان زوال ديد و انتقال بدو ظاهر شد باين سه طائفه كه زهره و ماه و آفتاب مى‏پرستيدند گفت يا قَوْمِ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ  إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ اى گروه من بيزارم از آنچه شما بانبازى و شريك ميگريد با خدا از اشياء محدثه محتاجه بمحدثى و موجدى من متوجه ساختم روى خود را يعنى خالص گردانيدم دل خود را يا روى دل خود را متوجه گردانيدم بآن كسى كه از محض قدرت و قدرت محض بيافريد آسمانها و زمين را در حالتى كه ميل‏كننده‏ام از همه اديان باطله و رو آورنده‏ام بدين توحيد و از مشركان نيستم و مراد ابراهيم بآنچه گفت اين بود كه ظاهر سازد از براى آنها بطلان دين آنها را و ثابت كند نزد آنها كه بندگى سزاوار كسى نيست كه بصفت زهره و آفتاب و ماه باشد و بندگى سزاوار كسى است كه اينها را از كتم عدم بعرصه وجود آورده و او است آفريننده آسمانها و زمين و آنچه را برهان آورد بر قوم خود از الهام ملك علام بود چنانچه حق تعالى فرموده وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إِبْراهِيمَ عَلى‏ قَوْمِهِ مأمون عرض كرد خداوند ترا اجر خير دهد اى فرزند رسول خدا خبر بده مرا از قول ابراهيم رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى‏ قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى‏ وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي حضرت فرمود كه حقتعالى وحى فرستاد بابراهيم كه من برگزينم از بندگان خود خليل را كه اگر از من مسألت كند زنده كردن مرده را اجابت كنم او را در قلب ابراهيم خطور كرد كه خودش خليل باشد عرض كرد رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى‏ اى پروردگار من بنما مرا بر وجه مشاهده كه بقدرت كامله خود چگونه زنده ميگردانى مردگان را خدا فرمود آيا تو ايمان نياورده و تصديق نكرده‏اى مرا باينكه مرده زنده ميگردانم و قادرم بر اعاده مردگان عرض كرد بلى ايمان دارم و بكمال قدرت تو گرويده‏ام وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي و ليكن اين سؤال كردم تا ساكن شود دل من بمعاينه آن بر خلت من فرمود
                          139
 (1) فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى‏ كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْياً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ پس فراگير چهار عدد از مرغان وضم كن اينها را بسوى خود يعنى هر يك از آنها را بدست گير و در صورت آنها نيكو تامل كن و همه جزئيات بدنيه هر يك را بنظر خود باز بين تا بعد از زنده شدن آنها بر تو مشتبه نگردد و بعد از آنكه آنها را پاره پاره كرده باشى مجتمع ساز اجزاء ابدان آنها را و سرهاى آنها را بدست خود نگاهدار و بعد از آن بر هر كوهى كه ممكن باشد ترا بگذار از آن مرغان در هم كوفته ممزوج شده پاره پس بخوان آن مرغان را بنامهاى ايشان تا باذن خدا اجابت نموده بيايند بسوى تو و بشتابند شتافتنى در آمدن يا در پريدن و بر وجه مع