 جامه نازكى پوشيده بود، فرمودند كه جامه پائين را براى لذت نفس خود پوشيده و جامه بالا را براى فريب دادن مردم پوشيده اى .
ودر حديث معتبر از عبداللّه بن هلال منقول است كه گفت : عرض كردم بخدمت حضرت امام رضا عليه السلام كه چه بسيار خوش ميآيد مردم را از احوال كسى كه طعامهاى بدمزه و ناگوار ميخورد و جامه هاى گنده ميپوشد واظهار شكستگى و خشوع مينمايند، فرمود كه : مگر نميدانى كه حضرت يوسف پيغمبر و پيغمبرزاده بود و قباهاى ديبا طلاباف ميپوشيد، وبر مجالس آل فرعون مى نشست و حكم درميان مردم ميكرد مردم را بالباس او كارى نبود، واز او عدالت در حكم ميخواستند. امام مى بايد كه آنچه گويد راست گويد و هرگاه وعده كند وفا كند، وحكم بعدالت كند. خدا حلال را بركسى حرام نكرده است واندك و بسيارحرام را حرام كرده است پس خواندند اين آيه را كه : قُلْ مَنْ حَرَّمَ زينَةَ اللّهِ و بسيارى از اخبار مناسب اين فصل را در كتاب عين الحيوة ايراد نموده ام .مرا بقتل نرسانند (1) پس خدا او را مستور ساخت چه او است پوشنده بندگان و مهربان بايشان پس از آن موسى (ع) عرض كرد اى پروردگار من بسبب آنچه انعام كردى بر من از كمال قوت كه اين مرد را بيك مشت زدن كشتم پس هرگز نخواهم بود معاون و هم پشت و مددكار بدكاران بلكه مجاهده كنم در راه تو باين قوت تا اينكه از من راضى شوى پس بامداد كرد موسى (ع) در آن شهر در حالتى كه ترسان و هراسان بود و انتظار ميبرد كه دم بدم كسى او را طلبد و قصاص جويد پس ناگاه آن كسى كه طلب يارى ميكرد از او ديروز يعنى آن سبطى كه بسبب او در روز گذشته قبطى را بقتل رسانيده بود باز طلب فريادرسى ميكرد از او و استغاثه مينمود بر دفع ظلم قبطى ديگر موسى از حادثه روز گذشته دلتنگ و خائف بود روى بوى كرده و گفت كه تو گمراه و نااميدى از مطلوب خود و پيدا و هويدا است گمراهى تو و انحراف از صواب كه ديروز مخاصمه كردى با مردى باز امروز با اين مرد در مقام منازعه برآمدى تا من بسبب تو اذيت كرده شوم و موسى خواست كه بگيرد آن كس را كه دشمن مر موسى و بنى اسرائيل بود و شر او را از سبطى دفع كند پس آن هنگام كه خواست موسى بگيرد آن كس را كه دشمن موسى و بنى اسرائيل بود حال آنكه در واقع از پيروان موسى بود گفت اى موسى آيا ميخواهى مرا بكشى همچنان كه بكشتى ديروز آن مرد را نميخواهى از اين فعل مگر آنكه گردن‏كش باشى در زمين مصر و نميخواهى از اصلاح‏كنندگان در ميان مردمان باشى مأمون عرض كرد خداوند جزا و پاداش خير دهد ترا از پيغمبران او كه آنها را تنزيه نمودى از معصيت پس چيست معنى قول موسى از براى فرعون كه گفت فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ حضرت فرمود چون كه موسى (ع) نزد فرعون آمد فرعون باو گفت وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ وَ أَنْتَ مِنَ الْكافِرِينَ و كردى آن كردنى كه كردى يعنى قبطى را كه خباز من بود كشتى و تو از ناسپاسانى نعمت مرا كه قصد يكى از خوص من كردى پس تو كافرى نعمت مرا و يا از ناگرويدگانى بالهيت من موسى در جواب فرعون گفت فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ كردم آن كردنى را كه قتل قبطى بود آن هنگام و من گمراه بودم و نميدانستم راه را كه در شهرى از شهرهاى و واقع خواهم شد و اين عمل از من صادر مى‏شود فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ پس بگريختم از شما آن هنگام كه ترسيدم مرا بكشيد و بمدين رفتم پس بخشيد مرا پروردگار من بوقت رجوع از مدين بوادى ايمن آنچه حكمت داعى آن بود از فهم تو رية و دانستن حلال و حرام و ساير حدود و احكام و مرا داخل ساخت در زمره پيغمبران خود كه‏
                          141
بخلق فرستاده بود (1) و حقتعالى بپيغمبر خود محمد مصطفى (ص) ميفرمايد أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى‏ مقصود اينست كه اى پيغمبر گرامى آيا نيافت ترا خدا وحيد و بى‏كس پس جا داد ترا بر كنف كفاية جد و عم تو و وجدك ضالا و يافت ترا راه گم كرده از قوم و قبيله خود ناشناخته در نزد ايشان فهدى پس راه نمود ايشان را بمعرفت تو و ترا بآنها شناسانيد وَ وَجَدَكَ عائِلًا فَأَغْنى‏ و يافت ترا فقير و محتاج پس ترا بى‏نياز كرد باينكه هر چه خواستى اجابت كرد و دعاى تو در نزد او مستجاب است (مترجم گويد) كه مناسبت اين آيات شريفه با سؤال مأمون از آيه شريفه فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ اينست كه مقصود مأمون اين بود كه اگر انبياء معصوم هستند پس چرا موسى اقرار كرد باينكه گمراه بودم و حضرت جواب او را بوجه احسن داد و ضلالت را معنى كرد بعد از آن ميفرمايد چنانچه ضلالت در اينجا بمعنى گمراهى از دين مبين نيست ضلالت در سوره ضحى نسبت بمحمد مصطفى (ص) نيز اين معنى را ندارد و معنى ديگر دارد مأمون عرض كرد بارك اللَّه فيك يا ابن رسول الله چيست معنى قول خداى عز و جل وَ لَمَّا جاءَ مُوسى‏ لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِي تا آخر آيه و چگونه حايز است كه كليم خدا موسى بن عمران نداند كه خداوند عز و جل را رؤيت نمودن ممكن نيست و سؤال كند كه رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ اى پروردگار من بنما مرا تا به بينم ترا حضرت رضا (ع) فرمود كليم خدا موسى بن عمران (ع) ميدانست كه حقتعالى بلند است و منزه است از آنكه بديده‏ها رؤيت شود و ليكن چون حقتعالى با او تكلم فرمود او را در مقام قرب برده و با او راز گفت موسى (ع) برگشت نزد قوم خود و بآنها خبر داد كه حقتعالى باو سخن گفته و او را در مقام قرب برده و با او راز گفته قوم گفتند كه ما ايمان بتو نياوريم و تصديق تو ننمائيم تا بشنويم كلام خداوند را بآن نوع كه تو شنيدى و قوم هفتصد هزار مرد بودند موسى هفتاد هزار مرد از ميان آنها اختيار كرد پس از آن هفت هزار از ميان آن هفتاد هزار برگزيد پس از آن هفتصد نفر از آن هفت هزار نفر اختيار كرد پس از آن هفتاد نفر از ميان آن هفتصد نفر برگزيد از براى ميقات پروردگار خود يعنى وقتى كه با وى وعده نموده كه آن زمان را حاضر شود و سخن پروردگار بشنود.
پس موسى با اين هفتاد نفر بطور سينا روانه شد و آن هفتاد نفر را برابر دامنه كوه گذاشته و خود بر كوه طور سر بالا شد و از حقتعالى مسألت كرد كه با او تكلم فرمايد و ايشان بشنوند كلام خدا را حقتعالى تكلم فرموده اين قوم كلام او را از بالا و پائين و يمين و شمال و پيش و عقب شنيدند زيرا كه حقتعالى كلام را در درختى ايجاد فرموده بود و آن كلام را منبعث و
                          142
فرستاده شده از آن درخت قرار داده بود تا آن كلام را از شش جهت بشنوند «مترجم گويد» كه شايد نكته آنست كه درخت بر شش جهت استيلا دارد چه بن آن در زمين است و شاخهاى آن در هوا اطراف را گرفته (1) پس آن قوم گفتند كه اى موسى ما بمجرد اينكه اين كلام را شنيديم بتو ايمان نياوريم و تصديق نكنيم تا آشكارا خدا را ببينيم و بعد از آن تصديق كنيم پس آن هنگام كه اين قول عظيم گفتند و طلب بزرگى كردند و از حد خود تج