نمود قادر بر انكار آن نبودند پس اين گناه كه آنها را دعوت مينمود در نزد ايشان بخشيده شد بسبب ظهور صدق كلام حضرت بر ايشان مأمون عرض كرد پاداش تو بر خداوند كريم است يا ابا الحسن خبر بده مرا از قول خدا عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حضرت فرمود اين آيه شريفه از قبيل‏
اياك اعنى و اسمعى يا جاره‏
است يعنى از اين قبيل است كه مطلبى بر شخصى اظهار شود بخواهند از او و ليكن مقصود او نباشد و اين مطلب را باو اظهار كنند تا آن كس كه مقصود است امتثال آن كند و حقتعالى اگر چه اين خطاب را نسبت بپيغمبر؟؟؟ صادر كرده است اما مقصود امت او باشند؟؟؟ حقتعالى بپيغمبر خود ميفرمايد اى پيغمبر گرامى خداوند از تو عفو كرد چرا دستورى بمنافقين دادى كه در مدينه بمانند و جهاد نيايند و بمجرد حيله ايشان و عذر آوردن اكتفا نمودى پس مراد آن است كه امت چرا نيايند در موضع جهاد و اين گونه عذرها
                          145
آورند (1) و مانند اين آيه شريفه است.
لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ كه مراد آنست كه هر يك از امت كه شرك آورند عمل آنها باطل خواهد بود و از زيانكاران باشند و نيز نظير آنست قول حقتعالى وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلًا يعنى اگر نه اين بود كه ترا ثبات داديم بمدد عصمت نزديك بود كه ميل كنى بسوى ايشان ميل كردنى اندك يعنى بجهت قوت كيد و مكر ايشان نزديك بود كه تو در صدد ميل شوى بسوى ايشان و ليكن عصمت ما ترا نگاهداشت پس مقصود حقتعالى تخويف امت است كه ميل نكنند بسخن مشركان و الا پيغمبر هرگز ميل بسخن ايشان نداشت مأمون عرض كرد راست گفتى يا ابن رسول اللَّه.
پس خبر بده مرا از قول خداى عز و جل وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللَّهَ وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ حضرت فرمود رسول خدا را امرى رخ داد و بسبب آن امر قصد خانه زيد بن حارثة بن شراحيل كلبى كرد چون در خانه او تشريف فرما شد زن زيد را ديد كه غسل ميكرد فرمود
سبحان الذى خلقك‏
و مراد حضرت باين تسبيح تنزيه خداوند بود از قول كسانى كه گمان كردند كه ملائكه دختران خدا هستند و حقتعالى فرموده أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنِينَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلًا عَظِيماً آيا پس برگزيد شما را پروردگار شما بپسران و فرا گرفت از فرشتگان براى خود دختران كه ايشان از خسيس‏ترين اولادند بدرستى كه آنچه شما ميگوئيد سخن بزرگى است كه نسبت اولاد بحق سبحانه ميدهيد و خود را بر او تفضيل ميدهيد كه محبوب را بخود و مكروه را بخدا نسبت ميدهيد.
پس پيغمبر (ص) چون زن زيد را ديد كه غسل ميكند فرموده منزه است و مبرا خدائى كه ترا خلق كرده است از اينكه از براى خود فرزندى فرا گيرد كه محتاج باين غسل و تطهير باشد و هنگامى كه زيد در منزل خود باز آمد زن او باو خبر داد از آمدن رسول خدا و گفتن‏
سبحان الله خلقك‏
و زيد ندانست مقصود آن جناب را و گمان كرد كه چون آن جناب از حسن او تعجب كرده اين سخن فرموده است پس زيد نزد رسول خدا آمد و عرضكرد يا رسول اللَّه من اراده دارم زن خود را طلاق گويم زيرا كه با من ناسازگارى ميكند و از جهت شرافت و مزيت حسنى كه دارد با من ترفع ميكند.
حضرت فرمود أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللَّهَ نگاه دار او را و به ترس‏
                          146
از خدا از اينكه اذيتى باو رسانى (1) و چون كه حقتعالى عدد ازدواج پيغمبر را باو فرموده بود باو شناسانيده بود كه زن زيد يكى از ازدواج او است آن جناب پنهان داشت اين امر را در قلب خود و اظهار نفرمود بزيد و ترسيد كه مردم بگويند كه محمد به پسر خوانده خود ميگويد كه زن تو بزودى يكى از زنان من شود و باين سبب از براى او ثابت كند و حق تعالى فرموده وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ و ياد كن اى محمد (ص) وقتى را كه ميگفتى مر آن كس را كه انعام كرده است خداى تعالى بر او بتوفيق اسلام و هدايت ايمان و خدمت و متابعت ترا وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ و انعام كردى تو بر پروريدن و آزاد كردن او از فرط محبت و اختصاص تو او را در فرزند خواندن يعنى گفتى زيد را كه مستغرق نعمت خدا و رسول است أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللَّهَ نگاه دار بر خود زن خود را يعنى زينب و بترس از خداى تعالى در امر زينب از آنكه او را طلاق دهى از روى اضرار وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ و پنهان ميكردى در نفس خود آن چيزى را كه خدا آشكار سازنده آن است از نكاح كردن تو زينب را كه زيد طلاقش گويد وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ و مى‏ترسيدى سرزنش مردمان بغير حق را كه گويند زن پسر خوانده خود را خواست و حال آنكه خدا سزاوارتر است كه بترسى در آنچه بايد از او ترسيد پس زيد بن حارثه زن خود را طلاق گفت و آن زن عده نگاه داشت و بعد از انقضاء عده حقتعالى او را براى پيغمبر خود محمد مصطفى (ص) تزويج نمود و قرآن بدين منوال نازل شد فَلَمَّا قَضى‏ زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها لِكَيْ لا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْواجِ أَدْعِيائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا پس آن هنگام كه گذارد زيد از زينب زن خود حاجتى را كه باو داشت از نكاح و مباشرت و يا اينكه مراد خود را يافت و او را طلاق داد و تزويج نموديم ترا با او و او را بتو داديم تا نباشد بعد از تو بر مؤمنان شكى يا اثمى و وبالى در خواستن زنان پسر خواندگان خود را وقتى كه گذارده باشند حاجت خود را كه نكاح است يا طلاق و انقضاى عده يعنى بجهت آنكه مؤمنان اقتدا بتو كرده زوجات مطلقه ادعياى خود را بنكاح درآورند زينب را بتو تزويج كرديم و رسم جاهليت را در هم شكستيم و هر امرى كه اراده الهى بآن تعلق گيرد البته گذارده شود و بوقوع آيد چنانچه تزويج سيد عالم با زينب بوقوع پيوست و چون كه حقتعالى ميدانست كه منافقين پيغمبر اكرم را عيب ميكنند بسبب تزويج زينب اين آيه را نازل كرد ما كانَ عَلَى النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ بر پيغمبر هيچ وزرى و وبالى نيست در آنچه قسمت كرده و تقدير نموده خدا براى او يعنى حلال گردانيده مرا و را از تزويج زنان پسر خواندگان مأمون عرض كرد يا ابن رسول اللَّه شفا دادى سينه مرا و واضح كردى از براى من‏
                          147
آنچه بر من اشتباه بود (1) پس خداوند از پيغمبران خود و از اسلام ترا جزاى خير عنايت كند يعنى چون از براى پيغمبران عصمت ثابت كردى و اسلام را قوت دادى خداوند پاداش نيكو بتو عطا كند على بن محمد بن الجهم گويد كه مأمون برخاست از براى نماز كردن و دست محمد بن جعفر بن محمد را گرفت و او در مجلس حاضر بود و من از عقب آنها 