فتم مأمون باو گفت چگونه گمان كردى پسر برادر خود را گفت عالم است و ما او را نديديم كه نزد اهل علم رفت و آمد كند مأمون گفت پسر برادر تو از اهل بيت نبوت است و از كسانى است كه رسول خدا در حق آنها فرمود كه نيكان ذريه من و طيبان اولاد من كه من اصل آنها هستم و آنها از شاخه‏هاى من هستند حليم‏ترين مردمند از جهت كوچكى و داناترين مردمند از جهت بزرگى و تعليم نكنيد ايشان را و آنها داناترين شما باشند بيرون نكنند شما را از باب راهنمائى و داخل نكنند شما را در باب گمراهى و حضرت رضا (ع) در منزل خود مراجعت نمود چون صبح شد من نزد او شتافتم و او را از قول مأمون و جواب عم او آگاه ساختم حضرت تبسم كرد و فرمود اى پسر جهم مغرور نكند ترا آنچه از مأمون شنيدى بزودى مرا هلاك كند از راهى كه كسى نداند يعنى مرا زهر دهد و خدا انتقام مرا از او بكشد (2) (مصنف گويد) كه اين حديث از طريق على بن محمد بن الجهم غريب است با اينكه ناصبى بود و دشمن اهل بيت رسالت (ص) بود.
(3) باب شانزدهم در ذكر آنچه وارد شده است از آن جناب از حديث اصحاب الرس‏
 (4) ابو الصلت هروى از حضرت على بن موسى الرضا (ع) و او از پدر بزرگوارش موسى بن جعفر و او از پدر بزرگوارش على بن الحسين و او از پدر بزرگوارش حسين بن على (ع) روايت كرده است كه آن جناب فرمود مردى از اشراف طائفه تميم سه روز پيش از قتل على بن ابى طالب نزد او آمد و او را عمرو نام بود عرضكرد يا امير المؤمنين خبر بده مرا از اصحاب رس كه در چه عصر بودند و منازل آنها كجا بود و پادشاه زمان آنها كى بود و آيا حقتعالى پيغمبرى از براى آنها فرستاد يا نه و بچه سبب هلاك شدند و من در كتاب خدا ذكر آنها را يافته‏ام و ليكن خبرى از آنها نشنيده‏ام و نفهميده‏ام حضرت فرمود حديثى از من سؤال كردى كه احدى پيش از تو اين حديث را سؤال نكرده بود و احدى بعد از من از براى تو حكايت نكند. مگر از من و در قرآن آيه نيست مگر آنكه ميدانم تفسير آن را و ميدانم كه در چه مكان نازل شده است از كوه و دشت و در چه‏
                          148
وقت نازل شده است از شب يا روز (1) و اشاره بسينه مبارك خود كرد و فرمود كه در اينجاست علم بسيار از هر چيزى و ليكن طالبان اين علم‏اند كند و چون من از ميان ايشان بروم و مرا مفقود كنند باندك زمانى پشيمان خواهند شد كه چرا از هر چيزى مسألت نكرديم يا اخا تميم قصه اصحاب رس چنين باشد كه اين‏ها قومى بودند كه درخت صنوبر مى‏پرستيدند و آن درخت را شاه درخت گفتندى و آن درخت را يافت بن نوح در كنار چشمه غرس كرده بود كه آن چشمه را روشاب گفتند و آن چشمه بعد از طوفان نوح از براى نوح جوشيدن گرفت و ايشان را اصحاب رس براى آن خواندندى كه پيغمبر خود را در زير زمين پنهان ساختند و اين پيغمبر بعد از سليمان بن داود بود و ايشان را دوازده قريه بر كنار نهرى بود و آن نهر را رأس گفتندى و آن قرى از بلاد مشرق بود و اين نهر بنام ايشان اشتهار يافته بود و در آن روزگار نهرى نبود در زمين كه آب او از آن آب كثير النفعتر و شيرين‏تر باشد و شهرى از آن قرى بيشتر و آبادان‏تر نبود و نام يكى از آن قرى ابان و دويم آذر سيم دى و چهارم بهمن و پنجم اسفند و ششم فروردين و هفتم اردى‏بهشت و هشتم خرداد و نهم مرداد و دهم تير و يازدهم مهر و دوازدهم شهريور بودى و بزرگترين آن شهرها شهرى بودى كه آن را اسفندار گفتندى و پادشاه ايشان را آنجا مسكن بود و نام آن تركوز بن غابور بن يارش بن خازن بن نمرود بن كنعان بود و نمرود بن كنعان فرعون ابراهيم خليل الرحمن بوده است.
 (مترجم گويد) كه فرعون مفرد فراعنه است و فراعنه سه تن بودند يكى فرعون خليل الرحمن كه نام او سنان بن كنعان بود دويم فرعون يوسف ابن يعقوب (ع) كه نام اوريان بن ولد بود سيم فرعون موسى بن عمران كه نام او وليد بن مصعب بود و چون در آن روزگار هر كسى كه سر تخت سلطنت استقرار مييافت او را نمرود گفتندى چنان كه ملوك النمارده پنجاه و هفت نفر بودند كه نمرود شدند و تاج سلطنت بر سر نهادند و نمرود بضم نون بمعنى عظيم الشأن است پس نام فرعون ابراهيم (ع) سنان بود و از جهت اين كه بر تخت سلطنت استقرار يافت او را نمرود گفتند و حضرت او را بلقب نام برده و نمرود بن كنعان گفته:
القصه آن چشمه و آن درخت صنوبر در آن ده بود كه پادشاه مسكن داشت و در هر يك از آن قريه‏ها شاخه از شاخه‏هاى آن درخت صنوبر گرفته و نشانيده بودند تا درخت عظيمى شده بود و آب آن چشمه و جويهائى كه از آن روان بود بر خود حرام كرده بودند نه خود خوردندى و نه چهار پايان را از آن آب دادندى و اگر كسى از آن آب بر گرفتى او را كشتندى و گفتندى كه اين حيات خدايان ما است و كسى را نميرسد كه حيات خدايان ما را كم كند و خود ايشان و چهارپايان ايشان از نهر رس كه بر كنار قريه‏هاى ايشان ميگذشت آب مى‏آشاميدند و در هر ماهى از سال در هر قريه عيدى قرار داده بودند اهل هر قريه چون عيد ايشان ميرسيد جمعيت مينمودند و آن درخت را كه در ده ايشان بود با انواع حلل و جواهر مى‏آراستند و جامهاى حرير كه انواع صورت بر آن نقش بود بآن درخت مى‏پوشانيدند
                          149
 (1) و گاو و گوسفند بسيار مى‏آوردند و از براى آن درخت قربانى ميكردند و آتش مى‏آفروختند و اين قربانيها را در آتش ميافكندند و چون بوى و دود آن ذبايح بر هوا بلند شدى و آسمان را بپوشانيدى بنوعى كه آسمان را نديدى آن درخت را سجده كردندى و گريستندى و تضرع زياد كردندى تا از ايشان راضى شود و گفتندى اى خداى ما از ما راضى شو شيطان لعنة اللَّه عليه مى‏آمد و شاخهاى آن درخت را مى‏جنبانيد و از ساق آن درخت آوازى ميداد مانند آواز كودك و ميگفت اى بندگان من از شما خشنود شدم ايشان خوشدل ميشدند و چشمهاى آنها روشن ميشد و در آن حال سرهاى خود را از سجده بر ميداشتند و بشراب خوردن مشغول ميشدند و عود و طنبور ميزدند و بانواع ملاهى در آن روز و شب مى‏پرداختند بعد آن حال آنها بدين منوال ميبود و روزانه ديگر بر ميكشتند و نام ماههاى عجم را كه آبان ماه و آذر ماه و غير آن گويند از نام اين دوازده قريه مشتق ساختند زيرا كه بعضى ايشان ببعض ديگر كه ميرسيدند ميگفتند اين عيد ماه فلان قريه است و آن عيد ماه فلان قريه است و اسم قريه را مى‏بردند القصه چون عيد قريه اسفندار كه قريه بزرگ ايشان بود ميرسيد كوچك و بزرگ همه قريه‏ها جمع ميشدند و سراپرده ديبائى كه انواع صور بر آن كشيده بودند نزديك آن چشمه و درخت كه اصل همه درختان بود بر سر پا ميكردند و آن پرده را دوازده در بودى هر درى از براى اهل قريه از آن قريه‏هاى دوازده‏گانه معين بودى و بيرون از سراپرده آن درخت را سجده ميكردند و اضعاف آن قربانيها كه نزديك هر درختى كه در قريه خود داشتند در نزديك آن درخت اصلى قربانى مينمودند پس ابليس پر تلبيس مى‏آمد و آن درخت را بشدت تمام مى‏جنبانيد و از جوف آن درخت بآواز بلند آواز ميداد و ايشان را وعده ميداد و منت ميگذاشت زياده از آنچه تمام شياطين در درختهاى ديگر وعده ميدادند و منت ميگذاردند پس آنها سرهاى خود