 را از سجده برميداشتند و شادان ميشدند و چندان بنشاط و سرور اشتغال مى‏يافتند كه نهايت نداشت و از كثرت اشتغال بشرب خمر و زدن ملاهى سخن با يك ديگر نميگفتند و دوازده شبانه روز بعدد عيدها كه در هر سال ايشان را در اين قريه‏ها بود حال آنها بدين منوال بود و بعد از آن بمنزلهاى خود مراجعت ميكردند و چون مدت مديدى از كفر ايشان بگذشت و ايشان عبادت غير خدا را كردند پيغمبرى از فرزندان يهودا ابن يعقوب بر ايشان فرستاد و مدت مديدى ايشان را ببندگى خدا و معرفت ربوبيت او دعوت مينمود اجابت نكردند چون آن پيغمبر ديد كه اين دعوت مفيد نيست و مدتى است مديد كه در گمراهى و ضلالت ميباشند و هر چه آنها را براه راست و رستگارى دعوت ميكند قبول نميكنند روز عيد قريه بزرگ ايشان حاضر شد و رو بدرگاه الهى آورد و عرض كرد بار خدايا تو عالمى كه اين بندگان تو بغير از تكذيب كارى نكرده‏اند و بتو كافرند و هر روز چون صبح كنند پرستش درخت ميكنند كه ضرر و منفعتى بر وجود آن درخت مترتب نيست و قدرت و
                          150
سلطنت خود را بديشان بنماى و درخت آنها را خشك گردان (1) صبح روز ديگر آن قوم ديدند كه درخت ايشان خشك شده است از اين حال پريشان شدند و امر آنها سخت شد و گفتگوى در ميان آنها پيدا شد و بدو فرقه شدند گروهى گفتند كه اين مرد سحر كرده خدايان شما را و اين مرد پيغمبر خداى آسمان و زمين است و ميخواهد شما روى از خدايان خود بگردانيد و روى كنيد بخداى او و گروهى گفتند چنين نيست بلكه چون اين مرد عيب كرد خدايان شما را و دشنام داد آنها را و شما را بعبادت غير آنها دعوت كرد خدايان شما بر شما غضب كردند و حسن و بهاء خود را از شما محجوب كردند تا اينكه بر او خشمناك شويد بسبب خدايان خود و نصرت يابيد از جهت اذيت كردن او پس همه بر كشتن آن پيغمبر اتفاق كردند پس آبنوبهاى بلند از ارزيز ساختند كه دهنه آنها وسعت زياد داشت يعنى اين قدر وسعت داشت كه انسان از ميان آن ميگذشت پس يكى از آنها را در ته چشمه قرار دادند و ديگرى را بر روى آن و هكذا هر يك را روى ديگر گذاشته تا آنكه از روى آب گذرانيدند نظير چاهها كه در كنار خانه‏ها درست ميكند و اطراف آنها را از سفال برميآورند و محل كثافات قرار ميدهند و آبهائى كه در ميان آبنوبها بود بيرون ريختند پس در ته چشمه چاهى عميق تنگى حفر نمودند و اين پيغمبر را در ميان آن چاه كردند و سنگ عظيمى بر سر آن چاه نهادند پس از آن آبنوبها را از ميان آب بيرون آوردند و آب روى چاه را گرفت و ليكن چون منافذ آن چاه را مسدود كرده بودند آب ميان چاه نميرفت و بعد از آن گفتند اميدواريم الآن خدايان ما از ما خوشنود شوند چون به بينند كه ما اين نوع بقتل آورديم كسيرا كه بآنها بد ميگفت و منع ميكرد ما را از عبادت آنها و ما او را زير خداى بزرگ دفن كرديم تا از قل او شفا يابد و نور و سبزى خود را از براى ما برگرداند مثل سابق.
پس بقيه آن روز ناله او را مى‏شنيدند كه ميگفت اى خداى من تو مى‏بينى تنگى مكان مرا و سختى محنت مرا پس رحم كن بر ضعف بدن و كمى چاره من و تعجيل فرما بقبض روح من و تأخير مكن اجابت دعاى مرا تا اينكه وفات كرد.
خداوند عز و جل بجبرئيل فرمود اى جبرئيل كثرت حلم من اين بندگان كافر نعمت را مغرور كرده و ايمن شدند از غضب من و سالها است كه بعبادت غير من مشغولند و كشتند پيغمبر مرا و گمان ميكنند كه ميتوانند متحمل شوند غضب مرا و يا اينكه از قدرت من بيرون رفتند و حال اينكه من انتقام كشم از كسى كه نافرمانى من كند و از عذاب من نترسد بعزت و جلال خودم كه اينها را عبرت جهانيان گردانم پس چون نوبت عيد ايشان در رسيد بر عادت خود بعيدگاه آمدند باد وزان بسيار سرخى وزيدن گرفت پس اينها متحير شدند و از آن باد ترسيدند پس آن باد آنها را بر روى يك ديگر ميريخت و زمين در زير ايشان سنگ كبريت شد و آتش از آن زبانه كشيد و
                          151
 (1) ابرى سياه بر بالاى سر ايشان بايستاد و آتش بر ايشان باريدن گرفت كه هر قطعه آتش چون طاق عمارتى بود پس آتش شعله كشيد و بدنهاى آنها را گداخت چون ارزيز كه در آتش گداخته شود، پناه ميبريم بخدا از غضب او و نزول بلاى او و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.
(2) باب هفدهم در ذكر خبرى كه وارد شده است از آن جناب در قول حقتعالى وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ‏
 (3) از فضل بن شاذان مروى است كه گفت از حضرت رضا (ع) شنيدم كه ميفرمود هنگامى كه حقتعالى حضرت ابراهيم (ع) را امر فرمود كه جاى فرزندش اسماعيل بره كه از براى او فرستاده بود قربانى كند ابراهيم (ع) از خداوند آرزو كرد كه كاش فرزند خود اسماعيل را بدست خود در راه خدا قربانى ميكردم و كاش مأمور نشده بودم بقربانى كردن بره جاى اسماعيل تا اينكه قلب من رجوع كند و قلب پدرى شود كه عزيزترين فرزندان خود را بدست خود در راه دوست قربانى كند و باين سبب درجه‏هاى او بلندتر شود از كسانى را كه حقتعالى بآنها ثواب عطا فرموده بجهت نزول مصائب بآنها حقتعالى وحى بسوى او فرستاد كه اى ابراهيم از مخلوق من كيست دوست‏تر بسوى تو عرض كرد پروردگارا اين همه مخلوق را كه آفريدى احدى را بيش از حبيب تو محمد مصطفى (ص) دوست‏تر ندارم حقتعالى باو وحى فرستاد كه آيا او را بيشتر دوست ميدارى يا خود را عرض كرد بلكه او را فرمود فرزند او را بيشتر دوست ميدارى يا فرزند خودت را عرض كرد بلكه فرزند او را فرمود قربانى شدن فرزند او بر دست دشمنان او از روى ظلم بيشتر دل ترا بدرد مى‏آورد يا قربانى كردن فرزند خود را بدست خود در اطاعت من عرض كرد بلكه قربانى شدن فرزند او بر دست دشمنان او بيشتر دلم را بدرد مى- آورد فرمود اى ابراهيم طائفه را گمان برسد كه از امت محمد (ص) باشند و بكشند فرزند او حسين را بعد از او بجور و ستم مانند آنكه بره را ذبح كنند يعنى قتل آن حضرت نزد آنها عظمى ندارد و مستوجب شوند باين سبب سخط و غضب مرا پس فرياد و فغان ابراهيم (ع) بلند شد و دل او بدرد آمد و شروع كرد بگريه كردن پس خطاب از مصدر جلال الهى رسيد كه اى ابراهيم جزع و فغان تو را فداى فرزندت اسماعيل قرار دادم مثل آنكه اسماعيل را بدست خودت فدا كرده چون بر حسين (ع) و قتل‏
                          152
او گريه كردى و واجب گردانيدم از براى تو بلندترين درجات كسانى را كه ثواب دادم بجهت مصائب و اين است تفسير قول حقتعالى كه ميفرمايد وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم‏
(1) باب هيجدهم در ذكر آنچه وارد شده است از آن جناب در گفته پيغمبر انا بن الذبيحين حضرت فرمود يعنى اسماعيل‏
 (2) حسن بن على بن فضال از پدرش روايت كرده است كه گفت از حضرت ابى الحسن على بن موسى الرضا (ع) سؤال كردم از معنى قول پيغمبر
انا بن الذبيحين‏
حضرت فرمود يعنى‏
اسماعيل بن ابراهيم خليل الرحمن و عبد اللَّه بن عبد المطلب‏
اما اسماعيل آن پسر بردبار و حليم است كه حقتعالى مژده داد ابراهيم (ع) را بوجود او و چون باوان بلوغ رسيده و در جوانى و خوشروئى عديل و نظير نداشت ابراهيم باو گفت اى پسرك من پ