وسته در خواب مى‏بينم كه ترا ذبح ميكنم يعنى پياپى در خواب خطاب الهى بمن ميرسد كه داغ فراق چون تو فرزندى بر دل بريان نهم و ترا بزخم بيدريغ قربانى كنم پس بنگر در اين كار چه چيز مى‏بينى اسماعيل عرض كرد راضى هستم برضاى خدا اى پدر بزرگوار بكن آنچه مأمورى و بجاى او آنچه در خواب ترا نموده‏اند و اسماعيل نگفت اى پدر مكن آنچه مى‏بينى چون اگر اين طور گفته بود كشف از عدم رضاى او مى‏نمود زيرا كه پدر قتل پسر را نمى‏پسندد اى پدر زود باشد كه بيابى مرا در اين امر اگر خداى من بخواهد از صبركنندگان بر ذبح يعنى اگر توفيق سبحانى قرين حال من باشد متحمل اين بليه عظيم شوم و اصلا جزع نكنم چون كه ابراهيم (ع) بر ذبح او عزم نمود و مصمم شد و اسباب ذبح فراهم آورد حقتعالى فدا فرستاد از براى او بذبح عظيم و بزرگ جثه و آن بره بود كبود رنگ و سفيدى ميزد مثل رنگ نمك و فربهى و بزرگى او بر وجهى بود كه اين قدر سايه او بزرگ بود كه علف ميخورد در سايه خود و آب ميخورد در سايه خود و نظر ميكرد در سايه خود و راه ميرفت در سايه خود و بول ميكرد در سايه خود و پشكل ميانداخت در سايه خود و پيش از آوردن آن چهل سال دو باغ بهشت چريده بود و از گوسفند ماده نزائيده بود بلكه حقتعالى بدون اسباب بيد قدرت ايجاد كرده بود تا اين كه آن را فداى اسماعيل قرار دهد پس تا روز قيامت هر چه در منى فدا خواهد شد فداى اسماعيل است و اين يكى از آن دو ذبح است اما ذبح ديگر عبد اللّه بن عبد المطلب پدر آن بزرگوار است و تفصيل آن اين است‏
                          153
 (1) كه عبد المطلب را فرزندى نبود وقتى بحلقه در كعبه آويخت و دعا كرد كه خداوند عز و جل ده پسر باو عطا كند و نذر كرد كه اگر ده پسر باو خداوند عنايت كند يكى از آنها را قربانى كند.
دعاى او بهدف اجابت رسيد خداوند ده پسر باو عطا كرد گفت كه چون حق تعالى دعاى مرا مقرون باجابت فرمود من هم بايد بنذر خود وفا كنم پس فرزندان خود را داخل كعبه نمود و قرعه زد ميان آنها قرعه به نام نامى عبد اللَّه پدر رسول خدا (ص) بيرون آمد و چون عبد اللّه را بيش از همه فرزندان دوست ميداشت ثانيا قرعه زد باز بنام عبد اللّه بيرون آمد ثالثا قرعه زد باز باسم عبد اللّه بيرون آمد عبد اللّه را گرفت و او را حبس كرد و عزم كرد او را قربانى كند قريش جمعيت كردند و كه او را ممانعت كردند از اين عمل زنان عبد المطلب گريه و زارى ميكردند و صيحه مى‏كشيدند تا آنكه دختر عبد المطلب پيش آمد و گفت اى پدر فكرى بخيال من رسيده است كه مى‏شود عذرى شود از براى تو ميان تو و خدا در باب كشتن فرزند خود گفت اى دخترك چه عذرى به نظر تو رسيده است تو دخترى هستى مباركه و ميمونه گفت شتران چرنده كه دارى بياور و قرعه بزن بنام عبد اللّه و شتران تا پروردگار از تو خوشنود شود عبد المطلب فرستاد شتران خود را حاضر ساخت و ده شتر از ميان آنها جدا كرد و قرعه زد بنام آن شتران و عبد اللّه قرعه بنام عبد اللّه بيرون آمد پيوسته ده شتر ده شتر زياد ميكرد و قرعه ميزد بنام عبد اللّه بيرون مى‏آمد تا اين كه رسيد بصد نفر شتر پس قرعه به نام شتران بيرون آمد بيك مرتبه چنان صداى تكبير قريش بلند شد كه كوه تهامه به لرزه در آمد عبد المطلب گفت نميشود اين مطلب تا من سه مرتبه قرعه نزنم پس سه مرتبه قرعه زد بنام شتران بيرون آمد چون مرتبه سيم قرعه را تمام كرد زبير و ابو طالب و ساير برادران عبد اللّه را از زير پاى عبد المطلب بيرون كشيدند و او را بر دوش گرفتند و چون عبد المطلب صورتش را بر روى خاك گذاشته بود پوست صورتش كنده شده بود و او را بلند ميكردند و ميبوسيدند و خاكى كه بر لباس و بدن او نشسته بود ميريختند و عبد المطلب أمر كرد شتران را در خروره نحر كنند و خروره موضعى است ميان صنعا و مروه كه در آن موقع بازار مكه بود و معروفست و عبد المطلب جميع شتران را نحر كرده و از آن شتر چيزى تصرف نكرد از عبد المطلب پنج سنت است كه حقتعالى آنها را در اسلام جارى كرد اول آنكه زنهاى پدران را بر فرزندان حرام كرد دويم آنكه ديه قتل صد شتر شد سيم آنكه طواف خانه كعبه هفت شوط شد چهارم آنكه گنجى پيدا كرده بود خمس آن را داد از اين جهت اين طريقه استقرار يافت پنجم اينكه چون زمزم را حفر نمود سقايه حاج قرار داد الآن نيز چنان است و اگر عمل عبد المطلب حجت نبود و قصد او بر قربانى كردن فرزندش عبد اللّه مثل قصد ابراهيم‏
                          154
خليل الرحمن در قربانى كردن فرزندش اسماعيل نبود (1) پيغمبر فخر نميكرد به نسبت دادن خود را باين دو نفر و نميفرمود
انا بن الذبيحين‏
و هر جهتى باعث شد كه اسماعيل را خداوند نگذاشت قربانى شود بهمان جهت عبد اللّه را نگذاشت قربانى شود و آن جهت اين بود كه وجود مبارك حضرت ختمى مرتبت (ص) در صلب آنها استقرار داشت پس ببركت وجود پيغمبر و ائمه عليهم السلام خداوند اين حكم را از آنها مرفوع ساخت پس اين سنت در ميان مردم جارى نشد كه اولاد خود را قربانى كنند و اگر نه اين بود بر جميع مردم واجب ميشد كه در هر عيد قربان اولاد خود را قربانى كنند بجهت تقرب درگاه حضرت حق سبحانه پس هر چه در عيد قربان مردم بجهت قرب خداوند قربانى كنند فداء اسماعيل است تا روز قيامت (2) «مصنف گويد» كه در ذبيح روايات مختلف وارد شده است از بعضى از روايات برميآيد كه ذبيح اسحق بن ابراهيم بود و از بعضى از روايات بر مى‏آيد كه اسماعيل بن ابراهيم بود و چون طرق احاديث طرفين بصحت پيوسته راهى برد احاديث هيچ طرف نيست و ليكن ذبيح اسماعيل است و بعد از وقايع اسماعيل اسحق متولد شد و چون آرزو كرد كه پدر بزرگوارش بذبح او مأمور بودى و صبر مينمود بامر خداوند و قبول ميكرد امر خدا را مثل صبر برادرش و تسليم او پس حقتعالى او را در ثواب بدرجه كه سزاوار است ميرساندى و حقتعالى از ضمير او آگاه بود كه چنين ميكند و اين خيال دروغ نيست از اين جهت حقتعالى او را ميان فرشتگان ذبيح ناميد بسبب اين تمنا و حديث آن را با اسناد در كتاب نبوت اخراج كرده‏ام‏
(3) باب نوزدهم در ذكر آنچه وارد شده است از آن جناب در علامات امام (ع)
 (4) على بن حسن بن على بن فضال از پدرش از حضرت ابى الحسن على بن موسى الرضا (ع) روايت كرده است كه آن جناب فرمود از براى امام علاماتى است از آن جمله آنكه امام بايد داناترين مردم و بهترين مردم در حكم كردن و با كفايت ترين مردم و بردبارترين مردم و شجاعترين مردم و سخيترين مردم و عابد ترين مردم باشد و بايد متولد شود در حالتى كه ختنه شده باشد و پاك و منزه باشد از كثافات و ببيند از عقب سر چنان كه از پيش روى بيند و او را سايه نباشد و هر گاه از شكم مادر بزمين آيد بر دو كف دست بزمين آيد در حالتى كه آواز او بشهادتين بلند باشد و محتلم نشود و چشم او در خواب باشد اما قلب او بايد بيدار باشد و بايد
                          155
حديث زياد گويد. (1) و زره رسول خدا بر قامت او موزون باشد و بول و غايط او را كسى نه بيند زيرا كه زمين از جانب رب العالمين مأمور است كه هر چه از او بيرون آيد بلع كند و بايد خوشبوتر از بوى مشك ب