 و گردنكش باشد كه خود را از غير بالاتر داند (2) و عزيز بن مسلم نيز از حضرت رضا (ع) اين حديث را روايت نموده‏
(3) باب بيست و يكم در ذكر آنچه از آن جناب وارد شده است در تزويج فاطمه (ع)
 (4) حضرت على بن موسى بن جعفر از پدر بزرگوارش جعفر بن محمد (ع) و او از جد بزرگوارش و او از حضرت على بن ابى طالب (ع) روايت كرده كه آن جناب فرمود كه من قصد مزاوجت و مناكحت نمودم و ليكن جرأت نميكردم كه اين قضيه را بعرض اقدس جناب ختمى مرتبت برسانم و من شب و روز در خيال اين واقعه بودمى و از سينه‏ام بيرون نرفتى تا اين كه وقتى من بر حضرت رسالت پناهى وارد
                          165
شدم (1) آن جناب بمن فرمود يا على عرض كردم لبيك يا رسول اللَّه فرمود آيا ترا رغبت و ميلى بتزويج است عرض كردم رسول خدا داناتر است و مرا گمان رسيدى كه آن جناب اراده دارد بعضى از زنان قريش را بتزويج من در آورد و ترسان بودم از اينكه فاطمه (ع) از دست من بيرون رود و چيزى از اين باب آگاه نبودم تا آنكه رسول اكرم مرا نزد خود خواند من در خانه ام سلمه نزد او حاضر شدم چون آن جناب بمن نظر فرمود روى او گشاده شد و تبسم كرد تا آنكه من نگريستم بدندانهاى آن جناب كه ميدرخشيد پس بمن فرمود يا على مژده بده كه حقتعالى امر مرا كفايت كرد در تزويج تو عرض كردم يا رسول اللَّه چگونگى آن را بيان فرما حضرت ختمى مرتبت (ص) فرمود جبرئيل بر من نازل شد در حالتى كه سنبل و قرنفل با او بود و آنها را بمن داد من آنها را گرفتم و بوئيدم و گفتم سبب اين سنبل و قرنفل چيست گفت حق تعالى بفرشتگان ساكنان بهشت و كسى كه در بهشت بود امر نمود كه جميع بهشت را زينت نموده از نهالهاى آن و نهرهاى آن و ميوه‏هاى آن و درختهاى آن و نسيم بهشت را امر نمود بانواع عطر و بوى خوش وزيدن گرفت و حور العين بهشتى را امر نمود سوره طه و يس و حمعسق قرائت كنند پس از آن فرمود منادى را ندا كرد كه اى فرشتگان من و ساكنان بهشت من شاهد باشيد كه من تزويج كردم فاطمه دختر محمد (ص) را بعلى بن ابى طالب چه من باين واقعه خوشنود بودم و هر يك بديگرى خوشنود بودند پس فرشته از فرشتگان بهشت را كه راحيل نام داشت و در فرشتگان فصيحتر و بليغتر از او نبود امر نمود خطبه خواند كه اهل آسمان و زمين مثل آن خطبه انشاء نكرده بودند پس از آن منادى را امر فرمود ندا در داد كه اى فرشتگان من و ساكنان بهشت من مباركباد بگوئيد بر على بن ابى طالب حبيب محمد و فاطمه بنت محمد من بر آنها مباركباد گفته‏ام راحيل عرض كرد اى پروردگار من مباركبادى تو زياده بر آنچه من در بهشت ديده‏ام چيست فرمود اى راحيل مباركبادى من بر اين دو نفر آنست كه اين‏ها را بر محبت خود ميگمارم و قرار ميدهم كه بر خلق من حجت باشند بعزت و جلال خودم قسم كه از اين دو نفر خلقى بوجود آورم و ذريه بيافرينم كه در زمين من خزينه دار من و معدن حكم من باشند و بعد از پيغمبران ايشان حجت من باشند بر خلق من پس از آن رسول خدا فرمود يا على مژده باد ترا كه من فاطمه دختر خود را بتو تزويج كردم بنا بر آنچه پروردگار بتو تزويج نمود و من راضى شدم از براى فاطمه بكسى كه خدا از براى او راضى شد يا على بگير عيال خود را كه تو از من باو سزاوارترى و جبرئيل بمن خبر داد كه بهشت و اهل بهشت بشما دو نفر مشتاقند و اگر حقتعالى اراده نفرموده بود كه از شما بوجود آورد كسانى را كه بر خلق او حجت باشند هر آينه اجابت‏
                          166
فرموده بود بهشت او اهل آن را و شما را ببهشت ميبرد (1) پس تو خوب برادرى و خوب دامادى هستى و خوب ياورى هستى و كفايت ميكند از براى رضايت تو خوشنودى خدا پس از آن على بن ابى طالب (ع) عرض كرد پروردگارا مرا ملهم كن و مدد فرما تا شكرگزارى كنم ترا بازاء اين نعمت كه بمن انعام كرده رسول خدا آمين گفت (2) و اين حديث را اعمش از جعفر بن محمد از پدر بزرگوارش و او از جد بزرگوارش و او از پدر بزرگوارش و او از حضرت على بن ابى طالب (ع) روايت كرده كه آن جناب فرمود كه من قصد تزويج فاطمه (ع) را كرده بودم و ليكن جرأت نميكردم كه اين سخن را نزد رسول خدا گفتگو كنم و مثل اين حديث را تا آخر آن بدون كم و زياد ذكر كرده است (3) «مصنف گويد» كه از براى اين حديث طريقه‏هاى ديگر نيز هست كه در كتاب مدينة العلم اخراج كرده‏ام (4) و جناب على بن موسى الرضا (ع) از پدر بزرگوارش و او از پدران خود و آنها از على بن ابى طالب (ع) روايت ميكنند كه آن جناب فرمود رسول خدا (ص) بمن فرمود يا على چند نفر از قريش مرا ملامت كردند در امر فاطمه و مرا مؤاخذه كردند و گفتند كه ما نزد تو خطبه كرديم فاطمه را و تو ما را منع نمودى و او را بعلى تزويج كردى من در جواب آنها گفتم كه سوگند بخداوند كه من شما را منع نكردم و بعلى تزويج نكردم بلكه خدا شما را منع كرد و بعلى تزويج نمود پس جبرئيل بر من نازل شد و گفت يا محمد خداوند ميفرمايد كه اگر على را نيافريده بودم هر آينه بر روى زمين از براى دختر تو فاطمه كفو و هم شأنى نبود نه از آدمى و نه از غير آن اين حديث را حسين بن خالد از حضرت رضا از پدران خود از على بن ابى طالب از رسول خدا (ص) روايت كرده است. (5) «مصنف گويد» آنچه در اين معنى روايت كرده‏ام در كتاب مولد و فضايل فاطمه (ع) آنها را اخراج كرده‏ام.
فصل دوم : دربيان جامه هائيكه حرام است پوشيدن آنها 
بدانكه مردان را جامه حرير محض پوشيدن و جامه طاباف پوشيدن حرام است ، و احوط آنست كه عرقچين و كيسه و چيزهائى كه عورت را با آن نتوان پوشيد هم از حرير نباشد. و باز احوط آنست كه اجزاى جامه مانند سجاف ، حرير نباشد. وبهتر آنست كه چيزى كه با ابريشم مخلوط كنند يا پشم يا كتان يا ريسمان باشد و اولى آنست كه بقدر ده يك يا زياده باشد و اگر مجموع تار يا مجموع پود غيرحرير باشد، بهتر خواهد بود. و بايد كه پوست حيوان مرده نباشد هرچند كه دباغى كرده باشند بنا بر اشهر بين الاصحاب ، پوست حيوانى چند كه قابل تذكيه نيست نباشد، در نماز بايد كه پوست و پشم و مو وشاخ و دندان و ساير اجزاى حيوانى كه گوشتشان حرام است نباشد، در سمور و سنجاب و خزى كه الحال معروف است خلاف است و احوط اجتباب است اگر چه اظهر در خزى و سنجاب آنست كه نماز در آنها جايز است و بهتر آنستكه در جامه اى كه در زير آن جامه ها يا در بالاى آنها پوشيده باشند نماز نكنند، مبادا موئى چسبيده باشد. و بهتر آنست كه ولى ، اطفال غيربالغ را نيز منع نمايد از پوشيدن حرير و طلا.
بسند معتبر منقول است كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بحضرت اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود كه : يا على انگشتر طلا در دست مكن كه زينت تست در بهشت ، جامه حرير مپوش كه آن پوشش تست در بهشت .
در حديث ديگر فرمود كه : جامه حرير مپوش كه حق تعالى بسبب اين در قيامت پوستت را بآتش ميسوزاند.
از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند كه جايز است مرد را كه اهل خود را بطلا زينت كند؟ گفت : بلى زنان و كنيزان را اما پسران رانه .
در حديث ديگر وارد است كه ، آن حضرت فرمود: كه پدرم امام محمد باقر عليه السلام فرزندان و زنان خود را بزيور طلا و نقره زينت