ر شنبه بود كه نمروديان ابراهيم را در آتش افكندند و روز چهار شنبه بود كه او را در منجنيق گذاشتند و روز چهار شنبه بود كه حقتعالى فرعون را بدريا غرق كرد و روز چهارشنبه بود كه حقتعالى قوم لوط را وارونه كرد و روز چهارشنبه بود كه حقتعالى بادى كه حامل ابر نبود بر قوم عاد فرستاد و جميع آنها را چون استخوان پوسيده ريزه ريزه كرد و روز چهارشنبه بود كه باغ كسانى كه ميوه باغ را از فقراء و مساكين منع كردند مثل تل ريگى شد كه هيچ ميوه در آن نباشد «مترجم گويد» كه مروى است كه در دو فرسنگ صنعا از ولايت يمن مردى صالح را باغى بود و آن را ضروان خواندندى و در روز ميوه چيدن درويشان و فقرا را بخواندى و ده يك حاصل آن باغ را بآنها قسمت كردى چون آن مرد بمرد وى را سه پسر بود و آن باغ بپسران بميراث رسيد گفتند اگر ما چنين كنيم كه پدر ما ميكرد امر معيشت بر ما تنگ شود و درويشان بعادت هميشه در وقت محصول باغ بيامدند ايشان گفتند كه هنوز وقت چيدن ميوه نشده است پس چون شب رسيد اتفاق كردند كه پنهان از فقرا ميوه را بچينند و بدين سوگند خوردند چنانچه حقتعالى ميفرمايد إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّها مُصْبِحِينَ پس چون بخواب رفتند آتش از آسمان فرود آمد و آن باغ را در هم پيچيد و ميوه‏ها را بسوخت و درختان را خشك گردانيد فَأَصْبَحَتْ كَالصَّرِيمِ پس آن باغ چون تل ريگ شد چون پسران از خواب بيدار شدند از اين حال غافل بودند در صبح آن شب بيكديگر گفتند بيائيد برويم ميوه باغ را بچينيم و باتفاق داسها برداشته از خانه بيرون آمدند متوجه باغ شدند وَ هُمْ يَتَخافَتُونَ و آهسته بيكديگر تكلم ميكردند از ترس اينكه فقرا از حال ايشان آگاه شوند و ميگفتند كه لا يَدْخُلَنَّهَا الْيَوْمَ عَلَيْكُمْ مِسْكِينٌ بايد امروز در اين باغ فقيرى بر شما داخل نشود تا از اين ميوه بهره و نصيبى ببرد فَلَمَّا رَأَوْها قالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ‏
                          188
پس آن هنگام كه ديدند باغ را سياه شده است و سوخته است گفتند كه ما برادران باغ را گم كرده‏ايم چه ديروز باغ ما معمور و آباد بود و انواع ميوه در آن بود چون درست تأمل كردند بنشانهاى در و ديوار بدانستند كه باغ ايشان است و گفتند كه ما راه را گم نكرده‏ايم بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ بلكه بجهت منع فقرا از ميوه آن باغ محروميم و بى‏بهره شديم بهترين آن پسران گفت كه من بشما نگفتم هنگامى كه اين عزيمت خبيث كرديد و فقرا را از آن منع كرديد چرا خدا را ببزرگى ياد نميكنيد و از خدا نترسيديد شما از من نشنيديد و كرديد آنچه كرديد قالُوا سُبْحانَ رَبِّنا إِنَّا كُنَّا ظالِمِينَ گفتند منزه است پروردگار ما و ما در حق خود ستم كرديم و بعد از وقوع بليه بر عمل گذشته نادم شدند و از روى نياز بدرگاه خالق بينياز عرض حاجت كردند قالُوا يا وَيْلَنا إِنَّا كُنَّا طاغِينَ  عَسى‏ رَبُّنا أَنْ يُبْدِلَنا خَيْراً مِنْها إِنَّا إِلى‏ رَبِّنا راغِبُونَ گفتند واى بر ما بدرستى كه ما در گنهكارى از حد بر گذشتيم شايد پروردگار ما بر ما ترحم فرمايد و توبه ما را قبول فرمايد و باغى بهتر از اين باغ بما بدل از اين عطا فرمايد و ما بسوى پروردگار خود باز گشت كرديم و از عمل گذشته توبه كرديم حقتعالى بلطف عميم خود توبه ايشان را قبول فرمود و باغى مشتمل بر كثرت ميوه و درخت بايشان عطا فرمود كه هر خوشه انگور آن بار شترى بود و نام آن باغ حيوان بود.
 (1) القصه حضرت امير المؤمنين (ع) فرمود كه روز چهارشنبه بود كه حقتعالى پشه را بر نمرود مسلط گردانيد و روز چهارشنبه بود كه فرعون موسى را طلب نمود تا او را بقتل برساند و روز چهارشنبه بود كه حقتعالى خراب كرد سقف خانه‏هاى كسانى كه ايذا و آزار انبياء ميكردند پيش از اهل مكه بر روى ايشان و روز چهارشنبه بود كه فرعون امر كرد اطفال بنى اسرائيل را گردن بزنند و روز چهارشنبه بود كه بيت المقدس را خراب كردند و روز چهارشنبه بود كه مسجد سليمان بن داود (ع) را در اصطخر كه يكى از شهرهاى فارس است سوزانيدند و روز چهارشنبه بود كه يحيى بن زكريا (ع) را كشتند و روز چهار شنبه بود كه اول عذاب بر قوم فرعون نمايان شد و آنها را فرو گرفت و روز چهارشنبه بود كه زمين قارون را فرو گرفت و روز چهارشنبه بود كه ايوب مبتلا برفتن مال و اولاد شد و روز چهارشنبه بود كه يوسف داخل زندان شد و روز چهارشنبه بود كه خداوند فرموده أَنَّا دَمَّرْناهُمْ وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعِينَ ما هلاك گردانيديم در غار آن نه نفر از اشراف و اكابر قوم صالح كه خواستند صالح پيغمبر را بكشند و هلاك گردانيديم قوم آنها را جميعا بصيحه جبرئيل و روز چهارشنبه بود كه ناقه صالح را پى كردند و روز چهارشنبه بود كه بر قوم لوط سنگ از گل محكم شده باريدن گرفت و روز چهارشنبه بود كه پيغمبر ما محمد مصطفى (ص) محزون و غمين شد و دندان رباعى مباركش را شكستند و روز چهارشنبه بود كه عمالقه تابوت را از بنى اسرائيل گرفتند
                          189
 «مترجم گويد» كه تابوت صندوقى بود كه صورتهاى همه انبيا از آدم تا خاتم در آن نقش كرده بودند و آن تابوت از چوب شمشاد بود از طلا زينت داده بودند و سه گز طول آن بود و دو گز عرض آن بود و در آن سكينه بود كه باعث آرامش و اطمينان خلق بود و سكينه جانورى بود بمقدار گربه و دو چشم داشت چون شعله آتش افروخته كه كسى را قوه ديدن آن نبود و روى آن مشابه روى آدمى بود و دو بال داشت بوقت كارزار از تابوت بيرون آمدى و مانند بادى كه سخت وزد بر روى دشمنان جستى و ايشان را متفرق ساختى و بنى اسرائيل هميشه اين تابوت را پيش دشمنان بداشتندى و نعلين و عصا و جامه‏هاى موسى و عمامه هارون و پاره ترنجبين كه در تيه بر بنى اسرائيل مى‏باريد و ريزهاى الواح در آن تابوت بود و قوم جالوت اين تابوت را از بنى اسرائيل گرفته بودند و ببلاد خود برده بودند و در هر موضعى كه واداشتندى آفتى باهل آن موضع رسيدى آخر در حواله مزبله آن را دفن كردند و جالوت از اولاد عليق ابن عاد بود و مردى عظيم الجثه و شديد الشوكه بود و بصحت پيوسته كه اسلحه كه در بر وى بود هزار رطل آهن بود و خودى كه بر سر داشت سيصد رطل بود و حقتعالى مردى سقا يا دباغ را كه شاول نام داشت و بجهت طول قامت او وى را طالوت گفتندى پادشاه گردانيد بر بنى اسرائيل، و طالوت از فرزندان بن يامين بن يعقوب بود و پيغمبر آن زمان اشموئيل بود و جمعى از سبط يهودا بن يعقوب پادشاهى طالوت را انكار كردند و گفتند كه ما از يهودائيم و پادشاهى از او بارث ميبريم و صاحب ثروت و جاهيم و طالوت مرديست سقا يا دباغ و صاحب ملك و خزائن و مال نيست تا بجهت تجهيز لشكر تسخير مملكت كند آخر الامر اشموئيل پيغمبر از خدا درخواست كه حقتعالى علامتى از براى پادشاهى او نمايان كند و حقتعالى علامتى كه از براى پادشاهى طالوت قرار داد اين بود كه فرشتگان تابوت را از بلاد جالوت نزد بنى اسرائيل و طالوت آرند و گويند كه حقتعالى آن تابوت را بعد از دفن كردن قوم جالوت بآسمان برد و بعد از آن بجهت علامت 