پادشاهى طالوت فرشتگان را امر كرد تا آن را بر زمين آوردند و بنى اسرائيل بعد از رسيدن تابوت حكم طالوت را اطاعت كرده و تهيه مقاتله جالوت كردند و از شهر ايليا بيرون آمدند و بقول اشهر هشتاد هزار جوان با قوت بودند و چون طالوت بامر اشموئيل با آنها شرط كرد كه از نهرى كه ميان اردن و فلسطين ميگذرد نخورند و گفت فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي إِلَّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ هر كه يك كف از اين آب بيشتر خورد از من نيست و هر كه نياشامد از من است و چون هوا بشدت گرم بود همه آن لشكر از آن آب زياده از يك كف آب خوردند مگر سيصد و سيزده نفر بعدد اصحاب بدر و آنها كه زياده از يك كف از آن آب آشاميده بودند لبهاى ايشان سياه گشت و تشنگى بر ايشان غالب آمد و هر چند زيادتر آب ميخوردند تشنه‏تر ميشدند و بر كنار جوى ماندند و شرف فتح و نصرت در نيافتند و آن سيصد و سيزده‏
                          190
نفر كه بيك كف آب اكتفا كردند سيراب شدند و مطهرهاى ايشان از بقيه آبى كه در كف آنها مانده بود پر شد و از جوى گذشتند چون چشم آنها بازدحام و جمعيت دشمن و كثرت آنها افتاد لا طاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ ما را توانائى جدال با جالوت و لشكريان او نيست بجواب كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً مفتخر شدند و چون در مقابل جالوت صف كارزار ترتيب دادند از روى نياز و الحاح بدرگاه قاضى الحاجات آغاز كرده غرض كردند رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ حقتعالى دعاى ايشان را بهدف اجابت رسانيده داود بن ايشان سنگى بفلاخن گذاشته بجانب جالوت انداخت سنگ بر كلاه خود جالوت آمد سرش شكسته مغزش پريشان و لشكر او پراكنده و مخذول و منكوب شدند و طالوت چون اين شجاعت و دلاورى از داود ملاحظه كرد دختر خود را بعقد وى در آورده انگشتر مملكت دارى بر انگشتش كرد و او را بجاى خود در تخت نشانيد همه مردم مطيع او شدند و حقتعالى او را خلعت نبوت كرامت فرمود (1) القصه آن مرد شامى از حضرت امير المؤمنين (ع) پرسيد از ايام هفته كه هر روزى بچه كارى سزاوار و بچه عملى از اعمال شايسته است حضرت فرمود روز شنبه روز مكر و خدعه است روز يك شنبه روز كشتن اشجار و غرس نمودن آنها و بنا ساختن است و روز دو شنبه روز سفر كردن و طلب كردن چيز است روز سه شنبه روز حرب كردن و خونريزى است و روز چهار شنبه روز شومى است كه مردم آن را بفال بد گرفته‏اند و روز پنجشنبه روز رفتن نزد پادشاهان و وزر او حاجت خواستن است و روز جمعه روز خطبه كردن و نكاح است (2) و از احمد بن عامر طائى مروى است كه گفت از حضرت ابا الحسن على بن موسى الرضا (ع) شنيدم كه ميفرمود روز چهار شنبه روز شومى است كه قوت و استحكام دارد در شوم بودن و هر كس در آن روز حجامت كند بايد بر او ترسيد كه محل حجمتهاى او سياه شود و او را هلاك كند و كسى كه در آن روز تنوير بكشد بايد بر او ترسيد از اينكه بناخوشى برص و پيسى مبتلا شود
(3) باب بيست و پنجم «در ذكر آنچه از آن حضرت وارد شده است در حق زيد بن على بن الحسين (ع)»
 (4) اين ابى عبدون از پدرش روايت كرده است كه چون زيد بن موسى بن جعفر را گرفته نزد مأمون آوردند از جهت اينكه در بصره رفته بود و خانه‏هاى اولاد عباس را سوزانيده‏
                          191
بود (1) مأمون جرم او را ببرادرش على بن موسى الرضا (ع) بخشيد و بآن جناب عرض كرد يا ابا الحسن اگر برادر تو رفت و كرد آنچه كرد زيد بن على پيش از او نيز رفت و كشته شد و اگر تو قرب و منزلت نداشتى نزد من هر آينه او را ميكشتم زيرا كه اين عملى كه از او صادر شده است عمل كوچكى نيست حضرت رضا (ع) بآن ملعون فرمود يا امير المؤمنين زيد برادر مرا يزيد بن على (ع) قياس مكن زيرا كه او از علماء آل محمد بود و بجهت رضا و خوشنودى خداوند غضب كرد و با دشمنان خدا جهاد كرد تا اينكه در راه خدا كشته شد پدر بزرگوارم موسى بن جعفر (ع) از براى من حديث كرد از پدر بزرگوارش جعفر بن محمد بن على (ع) شنيده بود كه آن جناب ميفرمود خداوند رحمت كند عم من زيد را كه مردم را دعوت نمود به پسنديده از آل محمد و اگر ظفر يافته بود و فتح نموده بود البته وفا ميكرد بآنچه مردم را بآن ميخواند و وقتى كه ميخواست خروج كند بمن در اين باب مشورت كرد من باو گفتم اى عم بزرگوار اگر راضى ميشوى كه ترا در كناسه كوفه بكشند و جسدت را بر سر دار كشند خروج كن پس چون كه خروج كرد جعفر بن محمد بن على (ع) فرمود واى بر كسى كه آواز او را بشنود و او را اجابت نكند مأمون عرض كرد يا ابا الحسن آيا از پيغمبر (ص) توعيد و تعذيب نرسيده است در حق كسى كه بغير حق ادعاى امامت كند حضرت رضا (ع) فرمود زيد بن على (ع) ادعاى باطلى نكرد و نهايت ترس از خدا و پرهيزكارى داشت از اين مطلب بلكه بمردم گفت اى مردم من دعوت ميكنم شما را به پسنديده از آل رسول و مقصود او خودش نبود چه او معرفت داشت باينكه برادرش مستحق امامت است و توعيد و تعذيب كه از جانب پيغمبر اكرم رسيده است در حق كسى است كه ادعا كند كه خداوند او را امام قرار داده و بعد از آن مردم را بغير دين خدا دعوت كند و با اينكه خودش علم ندارد و چيزى نميفهمد مردم را گمراه كند و از دين بيرون برد چه آنها را واميدارد كه اقرار كنند و امامت او و سوگند بخداوند كه زيد از كسانى بود كه مخاطب آيه شريفه وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ بوده و مصداق اين آيه آن بزرگوار بوده چه آن جناب در راه خداوند جانفشانى كرد (2) «مصنف گويد» كه زيد بن على بن الحسين فضايل بسيار دارد كه از غير از حضرت رضا (ع) نيز روايت شده مناسب اينست كه بعضى از احاديث كه دلالت بر فضيلت او دارد عقب اين حديث ذكر شود تا هر كس در اين كتاب نظر ميكند اعتقاد ما اماميه را در حق زيد بن على (ع) بداند (3) جابر بن يزيد جعفى از حضرت باقر (ع) از پدران خود از حضرت امير المؤمنين (ع) روايت كرده‏اند كه آن جناب فرمود كه رسول خدا فرمود بفرزند سعادتمند خود حضرت حسين (ع) كه اى حسين از صلب تو بيرون آيد مردى كه او را زيد گويند او و اصحاب او در روز قيامت على رؤس الاشهاد قدم گذارند بر گردنهاى مردم و بى‏حساب داخل بهشت شوند (4) و از عمرو بن خالد مروى است كه گفت زيد بن على (ع) از براى من حديث كرد
                          192
 (1) در حالتى كه موى خود را بدست گرفته بود و فرمود پدرم از براى من حديث كرد در حالتى كه موى خود را بر دست گرفته بود و فرمود حسين بن على (ع) از براى من حديث كرد در حالتى كه موى خود را بدست گرفته بود و فرمود على بن ابى طالب (ع) از براى من حديث كرد در حالتى كه موى خود را بدست گرفته بود و فرمود رسول خدا از براى من حديث كرد در حالتى كه موى خود را بدست گرفته بود و فرمود هر كس اذيت كند يك موى مرا اذيت كرده است مرا و هر كس مرا اذيت كند خدا را اذيت كرده است و هر كس خدا را اذيت كند تمام اهل زمين و آسمان او را لعنت كنند. «مترجم گويد» كه موى بر دست گرفتن رسول كنايه از آن