ست كه هر كس اذيت كند اولاد مرا كه بمنزله جزء بدن من هستند چنان كه موى من جزء منست خدا را اذيت كرده است و زيد بن على از اولاد امجاد آن جناب بود.
 (2) و سعيد بن خيثم از برادر خود معمر روايت كرده است كه گفت در نزد صادق آل محمد (ع) نشسته بودم بناگاه زيد بن على بن الحسين (ع) آمد و دست خود را بدو چوب دو طرف در گذاشت و در وسط آستانه ايستاد حضرت صادق (ع) فرمود اى عم بزرگوار پناه ميبرم بخدا كه ترا در كناسه كوفه بدار كشند مادر زيد گفت قسم بخدا كه وانداشته است ترا بر گفتن اين مطلب مگر آنكه بر فرزند من حسد ميبرى حضرت سه مرتبه فرمود اى كاش اين كلام از روى حسد بود اى كاش از روى حسد بود اى كاش از روى حسد بود پدر بزرگوارم از جد بزرگوارم روايت كرده است كه آن جناب فرمود ميان فرزندان من مردى بيرون آيد كه او را زيد گويند و در كوفه او را بقتل رسانند و در كناسه او را بدار كشند و در نشئه آخرت چون از قبر بيرون آيد از براى روح او درهاى آسمان گشوده شود و اهل آسمان را بهجت روى دهد بسبب او و روح او را در چينه‏دان مرغ سبزى قرار دهند و ببرند در بهشت و هر جاى از بهشت كه خواهد او را سير دهند (3) و از جابر جعفى مروى است كه گفت بر حضرت ابى جعفر محمد بن على (ع) داخل شدم در حالتى كه زيد برادر او نزد آن جناب بود و در آن حال معروف بن حر بود مكى وارد شد حضرت ابو جعفر (ع) باو فرمود اى معروف انشا كن طرفه اشعارى كه در نزد تست معروف اين اشعار را انشا نمود لعمرك ما ان ابو مالك- بوان و لا بضعيف قواه- و لا بألد لدى قوله- يعادى الحكيم- اذا ما نهاه و لكنه سيد بارع- كريم الطبائع حلو ثناه- اذا سدته سدته مطواعة و مهما وكلت اليه كفاه يعنى قسم بجان تو كه ابو مالك مردى سست و ضعيف القوى نيست بلكه استيلا و تسلط دارد و اين قدر سخت خصومت نيست كه نزد گفتار خود مخالفت كند حكيم را هر گاه آن حكيم او را نهى كند از گفتارى يعنى مطيع‏
                          193
حكيم على الاطلاق خداوند رحمان است (1) و لكن ابو مالك بزرگى است كه بر همگنان خود فائق و سرورى دارد و طبيعتهاى او تماما حسنه و از رذايل و بد خلقى مبرا است و شيرين است ثنا و مدح او و شايسته است هر گاه او را بزرگ و مولا ميدانى بزرگ دانسته كسى را كه لازم الاطاعه است و هر گاه امرى بدان موكول گردانى از عهده كفايت آن برميآيد چون معروف اين اشعار را انشاء فرمود آن جناب دست خود را بر دو شانه زيد گذاشت و فرمود يا ابا الحسن اينها صفت تست. (2) و از عبد اللَّه بن سيابه مروى است كه گفت ما هفت نفر بوديم بيرون رفتيم از كوفه تا اينكه در مدينه وارد شديم و خدمت حضرت ابى عبد اللَّه صادق آل محمد رسيديم فرمود آيا خبرى از عم بزرگوار من زيد داريد ما عرض كرديم آن جناب خروج كرده است يا خروج خواهد نمود فرمود اگر از او خبر يافتيد بمن بگوئيد ما چند روزى مكث كرديم در مدينه قاصدى از براى بسام صيرفى آمد و نامه داشت و در آن نامه نوشته بود اما بعد از روز چهارشنبه غره ماه صفر زيد خروج كرد و روز چهارشنبه و پنجشنبه را در خروج خود مكثى نمود و استمرارى يافت اما روز جمعه او را شهيد كردند و فلان و فلان هم كشته شد ما اين خبر را بسمع همايون حضرت صادق (ع) رسانيديم و نامه بخدمت او داديم آن جناب نامه را خواند و چون بر مضمون آن اطلاع يافت گريه كرد و فرمود إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ من در نزد خالق اكبر در صف محشر طلب مزد و ثواب از براى عم خود ميكنم چه خوب عمى بود و مردى بود كه در دنيا و آخرت از براى ما منفعت داشته و دارد و دو مرتبه فرمود بخدا قسم كه عم من شهيد وفات يافت مثل شهدائى كه با رسول خدا و على و حسن و حسين شهادت يافتند صلوات الله عليهم. (3) و از فضيل بن يسار مروى است كه گفت صبح روزى را در نزد زيد بن على (ع) رفتم كه در آن روز در كوفه خروج كرده بود و لذا شنيدم كه ميفرمود كيست كسى كه مرا اعانت كند از شما بر قتال و جهاد كردن با اهل شام كه در گذرگاههاى رودى وارد شده‏اند كه ميان عراق عرب و عجم است قسم بحق آن كسى كه محمد (ص) را بپيغمبرى مبعوث گردانيده كه احدى از شما اعانت و يارى نميكند مرا مگر آنكه در روز قيامت باذن خدا دست او را بگيرم و او را داخل بهشت كنم پس از آنكه او را بقتل رسانيدند حيوانى كرايه كردم و رو بمدينه آمدم چون بمدينه رسيدم رفتم بخدمت حضرت ابى عبد اللّه و در نزد خود اين خيال ميكردم كه اگر آن جناب را از اين واسطه آگاه كنم البته جزع خواهد كرد و چون داخل بر آن جناب شدم فرمود چه كردند بزيد عم من گريه گلويم را گرفت فرمود او را كشتند عرض كردم بلى بخدا او را كشتند فرمود او را بدار كشيدند عرض كردم بلى بخدا قسم كه او را بدار كشيدند فضيل گويد كه آن جناب شروع كرد بگريه كردن‏
                          194
 (1) و اشكهاى چشم او چون مرواريد بدو طرف صورت او جارى شد پس از آن فرمود اى فضيل تو با عم من زيد در قتال و جهاد با اهل شام حاضر بودى عرض كردم بلى فرمود تو چند نفر از ايشان را كشتى عرض كردم شش نفر فرمود شايد در قتل ايشان و استحقاق آنها شكى داشته باشى عرض كردم اگر در خون آنها شك داشتم چرا ميكشتم آنها را پس از آن جناب شنيدم كه فرمود خداوند مرا در اين خونها شريك گرداند بخدا قسم كه عم من با اصحاب او شهيد وفات كردند مثل شهدائى كه در ركاب على بن ابى طالب و اصحاب آن جناب جانفشانى كردند (2) «مصنف گويد» كه از اين حديث بقدر حاجت نقل نموديم‏
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:640.txt">1</a><a class="text" href="w:text:641.txt">2</a></body></html>فصل سوم : درپوشيدن پنبه و كتان و پشم 
يهترين جامه ها جامه اى است كه از پنبه بافته باشند و بعد از آن كتان است ،و جامه پشمينه را هميشه پوشيدن و لباس خود قرا دادن كراهت دارد، اما گاهى از براى قناعت يا دفع سرما پوشيدن بد نيست . چنانچه بسند معتبر از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقول است كه بپوشيد جامه پنبه را كه آن پوشش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم است و پوشش ما اهلى بيت است . حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم جامه مو و پشم نمى پوشيد مگر از براى علتى .
در حديث معتبر ديگر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه نبايد پوشيد جامه مو و پشم مگر از براى عذرى .
در روايت ديگر از حسين بن كثير منقول است كه حضرت صادق عليه السلام را ديدم كه پيراهن گنده پوشيده و جامه پشمينه بر بالاى آن پيراهن گنده پوشيده ، گفتم فداى تو شوم مردم كراهت دارند از پوشيدن جامه پشمينه ، حضرت فرمود كه : پدرم ميپوشيد و حضرت امام زين العابدين عليه السلام ميپوشيد و هرگاه به نماز مى ايستادند گنده ترين جامه ها را مى پوشيدند و ما نيز چنين ميكنيم .
از حضرت رسول صلّى اللّه وعليه وآله وسلّم منقول است كه فرمود: پنج چيز است كه تا مردن ترك نميكنم ، بر روى زمين با غلامان چيز خوردن ، وبر الاغ جل دار سوار شدن ، بز را بدست خود دوشيدن ، وسلام بر اطفال كردن ، جامه پشمينه پوشيدن .
وجه جمع ميان اين احاديث آنست كه اگر پوشيدن شال را زى خود قرار دهند، بر آن ممتاز شوند از ديگران مذموم است اما اگر گاهى برا