باشد و بر ما واجب است كه او را پرستش كنيم و قومى گفتند سليمان ساحر است و چنين بنظر ما جلوه داده است كه ايستاده و بر عصاى خود تكيه كرده است و چنين نيست بلكه بنظر ما اين نوع جلوه ميكند و چشمهاى ما را سحر كرده است مؤمنان گفتند كه سليمان بنده خدا است و پيغمبر او است و تدبير و تفكر در امر خدا ميكند كه چه قسم مشيت او قرار گرفته است پس چون اختلاف در ميان آنها پيدا شد حقتعالى جانور معروف چوبخواره را فرستاد رفت در ميان عصاى سليمان و جوف عصا را خورد تا اينكه عصا شكست و سليمان از قصر خود بروى در افتاد پس جن باين سبب جزاى چوب خواره و صنعت او را داد كه هر وقت خواهد چوب‏
                          202
بخورد گل از براى آن در محل آن روى هم بچسبانند (1) از اين جهت است كه در هيچ مكان چوب خواره يافت نشود مگر آنكه نزد آن آب و گل باشد و از اين سبب است كه حقتعالى ميفرمايد فَلَمَّا قَضَيْنا عَلَيْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلى‏ مَوْتِهِ إِلَّا دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْكُلُ مِنْسَأَتَهُ فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِي الْعَذابِ الْمُهِينِ پس آن هنگام كه حكم كرديم ما بر سليمان مرگ را و او مرده و بر عصاى خود تكيه كرده بود راهنمونى نكرد ديوان را بر مرگ او مگر جنبنده زمين يعنى چوب خواره كه آن را ارضه گويند از زمين برآمده ميخورد عصاى او را پس آن هنگام كه بيفتاد سليمان دانستند جنيان كه اگر ميدانستندى غيب را درنگ نميكردند اين مدت كه بعضى گويند يك سال بود در عذاب خواركننده يعنى تكاليف شاقه كه ايشان در عمل عمارت ميكوشيدند: «مترجم گويد» كه چون جنيان را گمان اين بود كه غيب ميدانند اين عمل باعث شد كه اين گمان خطا بوده است پس از آن حضرت صادق (ع) فرمود كه بخدا قسم اين آيه نازل نشده است باين نوع كه مشهور است و باين طور نازل شده است فلما خر تبينت الانس ان الجن لو كانوا يعلمون الغيب ما لبثوا في العذاب المهين‏
(2) «باب بيست و هفتم» «در ذكر آنچه وارد شده است از آن حضرت در واقعه هاروت و ماروت»
 (3) از حضرت عسگرى حسن ابن على (ع) بتوسط آباء و امجاد خود از حضرت صادق (ع) مروى است كه در قول خداى تعالى وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ عَلى‏ مُلْكِ سُلَيْمانَ وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ آن جناب فرمود كسانى كه گمان كردند كه سليمان بجهت سحر مملكت پيدا كرد متابعت كردند از آنچه را كه كفار از شياطين از سحر و نيرنگات در عهد سليمان ميخواندند و گويند كه ما نيز امور عجيبه اظهار ميكنيم تا مردم مطيع و منقاد ما شوند و گويند سليمان ساحر و كافر بود و در سحر مهارت تمام داشت و آنچه مالك شد بسبب سحر مالك شد و بر هر چه قدرت پيدا كرد بسبب سحر بود پس حقتعالى رد كرد بر ايشان اين سخن را و فرمود ما كَفَرَ سُلَيْمانُ كافر نشد و سحر نكرد چنانچه اين كافران گويند وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ و لكن ديوان در زمين او كافر شدند بسبب ساحرى كردن كه مى‏آموختند مردم را سحر و جادوئى كه بسليمان نسبت ميدادند آن سحر را و بآن دو فرشته‏
                          203
كه نام آنها هاروت و ماروت بود و در شهر بابل كه يكى از شهرهاى كوفه بود و گويند دماوند است اين جادوئى را نسبت ميدادند (1) چه بعد از نوح نجى سحره و جادوگران بسيار شده بودند حقتعالى دو فرشته فرستاد به پيغمبر آن زمان كه آن عمل كه جادوگران مرتكب ميشدند آن دو فرشته نيز مرتكب ميشدند و بعد باطل ميكردند و بسبب ابطال سحر خدعه و فريب جادوگران را رد ميكردند چون آن پيغمبر آن دو ملك را ملاقات كرد بامر پروردگار آنها را نزد مردم برد و مردم را امر كرد كه سحر بياموزند و بر حقيقت آن اطلاع پيدا كنند و بر ابطال آن مطلع شوند و آنها را نهى كرد از اينكه يك ديگر را سحر كنند و اين مثل آنست كه كسيرا بر حقيقت زهر هلاهل مطلع سازند كه دفع آن را بتواند كرد و از شر آن سالم باشد پس از آن حقتعالى فرمود وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَكْفُرْ يعنى آن پيغمبر آن زمان آن دو ملك را امر نمود كه بصورت انسان بر مردم ظاهر شوند و جادوئى را كه حقتعالى بر آنها تعليم فرموده است تعليم مردم كنند پس حقتعالى فرمود اين دو فرشته تعليم ندهند اين جادوگرى را باحدى و طريقه ابطال آن را باحدى نگويند تا اينكه بر طريق نصيحت و موعظه پيش از آموزانيدن بآن كس كه ميخواهند بياموزانند بگويند كه ما آزمايش و امتحان خلقان و بندگانيم تا ظاهر شود كه تعليم‏گيرنده اطاعت خدا را خواهد نمود در آن چيزى كه تعليم ميگيرد از اين عمل سحر و ابطال ميكند كيد و خدعه جادوگران را و مردم را سحر نميكند.
پس اى تعليم‏گيرنده كافر مشو باستعمال اين سحر و طلب اضرار باينجا دوئى و خواندن مردم را باينكه معتقد شوند كه تو زنده ميكنى و ميميرانى و عملى از تو صادر مى‏شود كه احدى غير از خدا بر آن قدرت ندارد پس اگر چنين كنى اين كفر است بعد از آن حقتعالى ميفرمايد فَيَتَعَلَّمُونَ پس طالبين سحر مى‏آموزند و ياد ميگيرند مِنْهُما از آن چيزى كه ديوان در عهد سليمان از جادوگرى و نيرنگ با وى نوشتند و از آنچه حقتعالى بر هاروت و ماروت فرو فرستاد در شهر بابل از عمل سحر، پس از اين دو فرقه مى‏آموختند ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ سحرى را كه بسبب آن تفريق كنند ميان مرد و زن او چه اينها كسانى بودند كه سحر ياد ميگرفتند از براى ضرر زدن بمردم و باقسام حيله‏ها و خدعه‏ها مردم را ضرر ميزدند و اقسام تعويذات و طلسمات ساخته بودند كه اگر فلان تعويذ در فلان موضع دفن شود و فلان عمل بشود هر آينه آن مرد آن زن را دوست دارد و اين زن دوستى زياد باين مرد پيدا ميكند يا آنكه ميانه آنها جدائى پيدا خواهد شد پس از آن حقتعالى ميفرمايد وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ‏
                          204
 (1) يعنى نيستند كسانى كه سحر مى‏آموختند ضرر رساننده باين سحر احدى را مگر باذن خدا يعنى بواگذاشتن خدا ايشان را بر آن كردار چه اگر مشيت خداوند تعلق گرفتى ايشان را بجبر و قهر از اين كردار منع كردى پس از آن فرمود وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ و مى‏آموختند بايشان آن چيزى را كه زيان ميرساند و سود ندهد ايشان را زيرا كه ايشان چون آموختند اين سحر را تا اينكه مردم را بآن جادو كنند و ضرر رسانند پس آموختند چيزى را كه بدين ايشان ضرر رساند و سود نبخشد بلكه ايشان را بسبب اين عمل از دين خدا بيرون كند وَ لَقَدْ عَلِمُوا و هر آينه دانسته‏اند اين آموزندگان‏
لَمَنِ اشْتَراهُ بدينه‏
كه هر كس اختيار كند سحر را يعنى بدل كند آن را بدين حق و بسبب آموختن آن از دين بيرون رود ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ نباشد در آخرت او را هيچ بهره و نصيبى از ثواب بهشتى و رسيدن بدرجات عاليات پس از آن ميفرمايد وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ و هر آينه بد چ