 را خودت ميدانى و مقصود من آنست كه حقتعالى ترا بلند كند پس انفاق كن و از تنگدستى واهمه نكن. (6) و حضرت رضا (ع) بتوسط آباء امجاد خود از حضرت على بن ابى طالب (ع) روايت كرده است كه آن جناب فرمود رسول خدا (ع) فرمود كه در روز قيامت دخترم فاطمه (ع) محشور خواهد شد.
در حالتى كه جامه‏هاى رنگ شده بخونها با او است و بقائمه از قوائم عرش مى‏آويزد و
                          248
عرض ميكند (1) اى حكم حكم كن ميان من و ميان كشندگان فرزندم على بن ابى طالب (ع) ميفرمايد كه رسول خدا (ص) فرمود قسم بخداوند كعبه كه حكم ميكند از براى دخترم. (2) حضرت رضا (ع) از پدران خود از جد بزرگوارش امير المؤمنين (ع) روايت كرده كه آن جناب فرمود رسول خدا (ص) فرمود كسى كه متدين شود بغير آنچه شنيده حقتعالى او را در وادى ضلالت و گمراهى فنا كند و هر كس متدين شود بآنچه شنيده است از غير بابى كه حقتعالى آن باب را از براى خلق خود مفتوح كرده است مشرك است و آن باب كسى است كه امين وحى خدا است و او محمد مصطفى (ص) است. (3) حضرت على بن موسى الرضا (ع) بتوسط آباء امجاد خود از على بن ابى طالب (ع) روايت كرده است كه آن جناب فرمود وقتى را من در بعضى از كوچه‏هاى مدينه با پيغمبر (ص) ميرفتم ناگاه مردى پير بلند قدى كه ريش انبوهى داشت و چهار شانه بود بما برخورد و سلام كرد بر پيغمبر و بعد از تعارف با آن جناب روى بمن كرد و گفت.
السلام عليك يا رابع الخلفاء و رحمة الله و بركاته سلام بر تو اى چهارمين خلفاء و رو كرد برسول خدا و عرض كرد آيا چنين نيست يا رسول اللَّه رسول خدا (ص) فرمود بلى چنين است پس از آن از ما گذشت.
من عرض كردم يا رسول اللَّه اين چه مطلبى بود كه شيخ بمن گفت و تصديق شما چه معنى داشت.
فرمود
الحمد الله‏
توئى متصف باين صفت چه حقتعالى در كتاب مستطاب خود فرموده إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً و آن خليفه را كه حقتعالى در روى زمين قرار داد حضرت آدم (ع) بود و حقتعالى فرموده يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ.
پس داود (ع) دوم از خلفاء باشد و حقتعالى حكايت از موسى (ع) ميفرمايد هنگامى كه بهارون گفت اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ اى هارون در ميان قوم من خليفه باش و اصلاح كن.
پس هارون خليفه سوم است كه موسى (ع) او را خليفه قرار داد در ميان قوم خود و باز حقتعالى ميفرمايد وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ بيزار بودن خدا و رسول خدا از مشركين اعلامى است از خدا و رسول خدا (ص) بسوى مردم و در روز حج بزرگ عيد قربان است. «مترجم گويد» كه مصنف در كتاب معانى الاخبار حديثى روايت كرده است از از حضرت صادق (ع) باين مضمون كه راوى گفت از آن حضرت سؤال كردم از معنى اين آيه شريفه وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ الى آخر آيه فرمود أَذانٌ مِنَ اللَّهِ اسمى است كه حقتعالى از آسمان بعلى (ع) عطا كرده چه او بود كه از جانب رسول اداى برائت و اعلام آن بكفار و
                          249
مشركين نمود.
زيرا كه چنين آيه برائت نازل شد اولا حضرت ختمى مرتبت ابى بكر را فرستاد بمكه تا اين آيه را بر مشركان مكه رساند و آنها را به بيزارى حق از آنها مطلع و آگاه سازد بناگاه جبرئيل فرود آمد و عرض كرد يا محمد تبليغ نبايد بكند كسى از جانب تو يا خودت بايد تبليغ كنى و اين مطلب را باهل مكه بخوانى يا مردى از خودت كه مقصود على (ع) است.
پس در اين حال رسول خدا (ص) على (ع) را نزد ابى بكر فرستاده على (ع) بتعجيل رفته ملحق بابى بكر شد و صحيفه را از دست او گرفته روانه مكه شد و آنچه بايد بمشركان اعلام كند اعلام كرد.
از اين جهت او را حقتعالى أَذانٌ مِنَ اللَّهِ ناميد و اين اسمى است كه خدا از آسمان بعلى (ع) فرستاد.
 (1) القصه حضرت ختمى مرتبت بعد از تلاوت اين آيه شريفه فرمود پس توئى تبليغ‏كننده از جانب خدا و رسول خدا (ص) و توئى وصى من و وزير من و قضاكننده قرض من و اداكننده امانات از جانب من و توئى نسبت بمن بمنزلت هارون نسبت بموسى مگر فرقى كه هست پيغمبرى بعد از من نيايد.
پس توئى چهارمين خلفاء چنان كه آن مرد پير بر تو سلام كرد و اين مطلب را گفت آيا ندانستى آن مرد پير كيست من عرض كردم نه فرمود اين برادر تو خضر (ع) بود پس بدان اين معنى را. (2) حضرت رضا (ع) بتوسط آباء امجاد خود از على بن ابى طالب روايت كرده است كه آن جناب فرمود من و فاطمه (ع) وارد شديم بر رسول خدا (ص) پس آن جناب را يافتم بشدت گريه ميكرد من عرض كردم پدر و مادرم فداى تو باد يا رسول اللَّه چرا گريه ميكنى.
فرمود يا على آن شبى كه مرا در آسمان سير ميدادند زنانى از امت خود را ديدم كه در عذاب سخت معذب بودند و من از براى آنها بفزع آمدم و از سختى عذاب آنها مرا گريه دست داد.
زنى را ديدم كه بموى خود آويخته بود و دماغ و مغز سر او بجوش آمده بود و زنى را ديدم بزبان خود آويخته بود و آب بسيار گرم جوشان در حلق او ميريختند و زنى را ديدم كه با دو پستان خود آويخته بود و زنى را ديدم كه گوشت بدن خود را ميخورد و آتش از زير او زبانه ميكشيد و زنى را ديدم كه دو پاى او را بر دو دست او بسته بودند و مارها و عقارب بر او مسلط بودند و او را اذيت مينمودند.
زنى را ديدم كه كر و كور و لال بود و در تابوتى از آتش بود و مغز سرش از لوله‏هاى دماغش بيرون مى‏آمد و بدن او از ناخوشى خوره و پيسى قطعه قطعه بود و زنى را ديدم كه بر دو

                          250
پاى خود در تنور آتش آويخته بود (1) و زنى را ديدم كه گوشت پشت و پيش بدنش را بمقراضهاى آتشين ميچيدند و زنى را ديدم كه صورت و دو دست را ميسوخت و رودهاى خود را ميخورد و زنى را ديدم كه سر او مانند سر خوك و بدنش مانند بدن حمار بود و بهزار هزار رنگ عذاب معذب بود و زنى را ديدم كه بصورت سگ بود و آتش از مقعدش داخل ميشد و از دهانش خارج ميشد و فرشتگان تازيانه‏هاى آتش بر سر و بدنش ميزدند.
فاطمه عرض كرد كه اى حبيب من و روشنى چشم من خبر بده مرا كه عمل و طريقه اين زنان چه بوده كه حقتعالى آنها را باين گونه عذابها مبتلا ساخته.
فرمود اى دخترك من اما آن زنى كه بموى خود آويخته بود موى خود را از مردان نمى‏پوشانيد و آن زنى كه بزبان خود آويخته بود شوهرش را اذيت و آزار مينمود و آن زنى كه بدو پستانش آويخته بود تمكين شوهرش نميكرد كه با او بخوابد و آن زنى كه بدو پاى خود آويخته بود بدون اذن شوهرش از خانه‏اش بيرون ميرفت و آن زنى كه گوشت بدنش را ميخورد بدنش را از براى مردم زينت ميداد و آن زنى كه پاى و دستش بهم بسته بود و مارها و عقربها بر او مسلط بودند زنى است كه بدن و محل وضويش نجس است و جامه‏هايش نجس است و غسل جنابت و غسل حيض نميكند و خود را از اين گونه نجاسات تطهير و تنظيف نميكند و نماز را سبك ميشمارد.
يعنى اعتنائى بنماز ندارد و آن زن كر و كور و لنگ زنى است كه از زنا بچه مى‏آورد و آن طفل را در گردن شوهرش مى‏بندد و ميگويد اين طفل از شوهر من است و آن زنى كه گوشت او را بمقراض مى‏چيند آن زنى باشد كه خود را بمردان مينمايد 