 آن زنى كه صورت او ميسوخت و روده‏هاى خود را ميخورد.
زنى است كه زنها را از براى مردان ميبرد كه آن را جاكش گويند و آن زنى كه سر او مثل سر خوك و بدون او مثل بدن حمار بود زن سخن چين و دروغگو است كه ميان دو نفر فتنه ميكند و آن زنى كه بصورت سگ بود و آتش از مقعدش ميرفت و از دهانش بيرون مى‏آمد كنيزك مغنيه بدخواهنده است.
پس از آن فرمود واى بر زنى كه شوهرش را بغضب آورد و خوشا بحال زنى كه شوهرش از او راضى و خوشنود باشد. (2) از محمد بن عرفه مروى است گفت حضرت رضا (ع) فرمود يا ابن عرفه نعمتهاى خدا بر گروه مردم مثل شترى ماند كه آن را عقال كرده باشند پايش را در آبگاه آن مادامى كه خوب نعمتهاى خدا را بمصرف خود رسانند و ليكن هر گاه بقسم بدى با آن معامله كنند و آن را در مقام خودش مصرف نكنند از چنگ ايشان برود.
                          251
 (1) ياسر خادم از حضرت رضا (ع) روايت كرده است كه آن جناب فرمود سخى طعام مردم را ميخورد تا مردم طعام او را بخورند و بخيل طعام مردم را نميخورد تا طعام او را نخورند. (2) از حسن بن على الوشا مروى است كه گفت از حضرت رضا (ع) ما شنيديم كه فرمود سخى نزديك خدا است نزديك ببهشت است نزديك بمردم است بخيل دور از خدا است و دور از بهشت است و دور از مردم است.
حسن گويد كه از آن جناب شنيدم كه فرمود سخاوت درختى است در بهشت هر كس بشاخه از آن بياويزد داخل در بهشت خواهد شد. (3) از على بن اسباط و حجال مروى است كه از حضرت رضا (ع) شنيدند كه فرمود عابدى از بنى اسرائيل عبادت خدا نميكرد تا ده سال سكوت ميكرد. (4) حضرت عسگرى حسن بن على بتوسط آباء امجاد از حسين بن على بن ابى طالب (ع) روايت كرده است كه آن جناب فرمود امير المؤمنين (ع) فرمود در اين آيه شريفه هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ حقتعالى است آنكه آفريد از براى شما تمام آنچه در زمين است تا اينكه بآن عبرت گيريد و برضوان و بهشت او واصل شويد و خود را از آتش او نگاهداريد ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ.
پس شروع كرد در آفريدن و استوار گردانيدن آسمان پس هفت آسمان بر روى يك ديگر خلق فرمود و او است دانا بهر چيزى و بجهت دانائى او بهر چيزى دانست مصالح عباد را و آنچه در روى زمين است اى فرزند آدم از براى مصالح شما آفريد. (5) حضرت رضا (ع) بتوسط آباء امجاد خود از حضرت امير المؤمنين (ع) روايت كرده است كه آن جناب فرمود رسول خدا (ص) فرمود كه مر هر امتى راست صديقى و فاروقى و صديق و فاروق اين امت على بن ابى طالب است همانا على كشتى نجات اين امت است و باب بردن گناهان اين امت است.
يعنى اگر كسى خواهد گناهان او ريخته شود بايد از باب محبت على وارد شود و يوشع و شمعون بن حمون وصى عيسى (ع) بود على وصى من است و ذو القرنين اين امت است. «مترجم گويد» كه در گفتن على را ذو القرنين اين امت چند وجه ذكر شده است و بعضى آنها مطابق اخبار است از جمله وجوه اينست كه مراد چنان است كه مراد از قرنين حسن و حسين است چه از رسول خدا روايت شده كه حقتعالى بحسن و حسين بهشت خود را زينت دهد.
پس بمنزله دو قرن بهشت باشند يا اينكه مقصود اينست كه على حجت است بر شرق و غرب عالم باين معنى كه مقصود از قرنين شرق و غرب عالم باشد و يا اينكه مقصود اينست كه‏
                          252
چنانچه ذو القرنين تسلط يافت بر اهل زمان خود و همه را در حيطه تصرف آورد على (ع) نيز همه عالم در اداره او باشد و بر كل مخلوق لازم باشد اطاعت او چه از حضرت صادق (ع) مروى است كه ذو القرنين نه پيغمبر بود و نه فرشته بلكه بنده بود كه خدا را دوست داشت و خدا او را دوست ميداشت و در ميان شما امت مثل او بود يعنى امير المؤمنين (ع) و يا اينكه مقصود بذو القرنين اينست كه صاحب دو ضربت است بر فرق نازنين خود چه ضربتى در روز خندق بفرق همايونش خورد و ضربتى ابن ملجم مرادى ملعون زد كه بآن سبب شهيد شد.
 (1) القصه آن جناب فرمود اى گروه مردم على خليفه خداست و جانشين و خليفه من است بعد از من بر شما و او است امير المؤمنين و بهترين وصيان كسى كه با او منازعه كند با من منازعه كرده است و كسى كه بر او ستم كند بر من ستم كرده است و كسى كه با او ستيزگى كند با من ستيزگى كرده است و كسى كه با او نيكوئى كند با من نيكوئى كرده است و كسى كه بر او جفا كند با من جفا كرده است و كسى كه با او دشمن كند با من دشمنى كرده است و كسى كه او را دوست دارد مرا دوست داشته است و اين از آن جهت است كه على برادر من و وزير من است و از گل من سرشته شده و آفريده شده است و من و او از يك نور باشيم. (2) از احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى مروى است كه گفت از حضرت رضا (ع) شنيدم كه فرمود مردى از بنى اسرائيل كسى را كشت كه از خويشان او بود و او را برداشته و در ميان راه بهترين فرزندى از فرزندان بنى اسرائيل انداخت پس از آن بخونخواهى آن كشته مردم بموسى گفتند كه فرزندان آل فلان از بنى اسرائيل فلان را كشته‏اند پس ما را خبر بده كه كشنده او كيست.
موسى فرمان داد كه گاوى نزد من آوريد ايشان گفتند أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً اى موسى آيا ما را مسخرگى ميكنى چه ما ميگوئيم كه فلان را كه كشته تو در جواب ما ميگوئى گاوى بياوريد و ذبح كنيد موسى گفت أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ پناه ميبرم بخدا از آنكه من از نادانان باشم چه سخريه در اين مقام از محض جهل و نادانى است و اگر ايشان گاوى آورده بودند هر نوع كه بود موسى از ايشان مى‏پذيرفت و ليكن چون سخت گرفتند خدا بر ايشان سخت گرفت گفتند ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ سؤال كن از براى ما پروردگار خود را تا از براى ما بيان كند آن گاو را كه چه صفت دارد قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ موسى گفت خدا ميفرمايد كه آن گاوى است كه نه بزرگ است و از كار افتاده و نه كوچك است و نارسيده بحد كار بلكه وسط است ميان پيرى و جوانى و اگر اينها چنين گاوى آورده بودند موسى از ايشان مى‏پذيرفت و ليكن بر خويشتن سخت گرفتند ادْعُ لَنا رَبَّكَ‏
                          253
يُبَيِّنْ لَنا ما لَوْنُها (1) سؤال كن از براى ما پروردگار خود را تا از براى ما بيان كند كه رنگ آن گاو چيست.
موسى گفت كه حقتعالى ميفرمايد إِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِينَ آن گاوى است رنگ زرد در غايت زردى و رنگ آن بر وجهى است كه شاد گرداند از رنگ خود نظركنندگان را و ايشان اگر چنين گاوى آورده بودند موسى از ايشان مى‏پذيرفت و ليكن چون سخت گرفتند خدا بر ايشان سخت گرفت گفتند ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا وَ إِنَّا إِنْ شاءَ اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ بار ديگر بخوان براى ما پروردگار خود را تا از براى ما آشكارا گرداند كه چه گاوى است كاركننده است يا در صحرا چرنده بعد از آن بجهت اعتذار از تكرار گفتند كه اين گاو بر ما مشتبه شده است چه 