.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:683.txt">1</a><a class="text" href="w:text:684.txt">2</a><a class="text" href="w:text:685.txt">3</a></body></html>(2) باب سى و يكم «در ذكر اخبارى كه از آن جناب وارد شده است در علتهاى بعضى اشياء»
 (3) حسن بن على بن فضال گويد بحضرت على بن موسى الرضا (ع) عرض كردم چرا حقتعالى خلق را بر انواع مختلفه آفريد و همه را بيك نوع نيافريد فرمود از اين جهت كه در وهمهاى مردم خطور نكند كه خدا عاجز است پس هيچ صورتى در قوه وهميه هيچ ملحدى نخلد مگر آنكه حقتعالى مانند آن صورت خلقى آفريده است و از اين جهت كه گوينده را نرسد بگويد كه آيا حقتعالى قدرت دارد كه صورتى چنين و چنان بيافريند و بيابد آن صورت را در خلق او عز و جل پس بداند بنگاه كردن بانواع خلق او كه بر هر چيزى قادر است. (4) عبد السلام بن صالح هروى از آن حضرت روايت كرده است كه چون بآن حضرت عرض كردم يا ابن رسول اللَّه بچه سبب خداوند على اعلا تمام اهل دنيا را در زمان نوح غرق كرد و حال اينكه در ميان ايشان اطفال و بيگناهان بودند بفرمود كه اطفال در ميان ايشان نبود زيرا كه حقتعالى چهل سال صلبهاى قوم نوح و رحمهاى زنان آنها را عقيم گردانيد و از اين جهت نسل آنها را منقطع كرد پس آنها غرق شدند و حال اينكه طفل در ميان آنها نبود و حقتعالى هلاك نكند بعذاب خود بيگناه را اما بقيه قوم نوح چون تكذيب آن جناب كردند غرق شدند و غير از ايشان چون راضى بتكذيب تكذيب‏كنندگان بودند غرق شدند چه هر كسى كه از امرى غايب باشد و بآن راضى باشد مانند كسى است كه حاضر باشد و آن امر را مرتكب شود. (5) حسن بن على الوشا از حضرت رضا (ع) روايت كرده است و گويد كه از آن حضرت شنيدم كه فرمود پدرم فرمود كه ابا عبد اللّه جعفر بن محمد (ص) فرمود كه حقتعالى بنوح (ع) فرمود يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ زيرا كه فرزند نوح با وى مخالفت كرد و هر كس متابعت او كرد از اهل او قرارش داد.
راوى گويد كه آن بزرگوار از من سؤال كرد كه چگونه قرائت ميكنند اين آيه‏
                           310
شريفه را كه در حق فرزند نوح نازل شده است (1) من عرض كردم كه مردم بر دو وجه قرائت ميكنند بعضى قرائت ميكنند إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ يعنى بطريق صفت و بعضى قرائت ميكنند إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ يعنى بطريقه اضافه حضرت فرمود اينها دروغ بستند زيرا كه فرزند نوح في الحقيقه فرزند خودش بود و ليكن چون در دين وى با او مخالفت كرد از او نفيش فرمود «مترجم گويد» كه تكذيب حضرت راجع بقرائت ثانى است زيرا كه بنا بر اين قرائت لازم آيد كه فرزند از غير نوح (ع) باشد نه بنا بر قرائت اول.
 (2) حسين بن خالد از حضرت رضا (ع) روايت كرده است كه آن جناب فرمود از پدرم شنيدم كه از پدر بزرگوارش حديث ميكرد كه آن جناب فرمود حقتعالى ابراهيم را خليل خود فرا گرفت زيرا كه او آمد و شد با احدى نكرد و هرگز از كسى غير از خدا سؤال نكرد. (3) از اسماعيل بن همام مروى است كه گفت حضرت رضا (ع) فرمود در قول حقتعالى قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ كه اسحق پيغمبر را كمربندى بود كه بزرگان پيغمبران آن كمربند را از يك ديگر ارث بردندى و آن كمربند نزد عمه يوسف بودى و يوسف در نزد عمه خود بودى و يوسف را دوست داشتى پدر يوسف نزد وى فرستاد كه يوسف را نزد من فرست كه من وى را نزد تو باز فرستم عمه يوسف پيغام داد كه يوسف را امشب نزد من گذار كه خواهم وى را ببويم و فردا نزد تواش فرستم چون روزانه ديگر صبح شد كمربند را برداشته در كمر يوسف بزير جامه‏هاى وى بست و او را نزد پدرش فرستاد چون يوسف از نزد وى بيرون شد بجستجوى كمربند بر آمد نزد يوسفش يافت و قرار در آن زمان بر اين بودى كه چون كسى مال بدزديدى دزد را بصاحب مال دادندى كه بنده وى باشد. (4) از حسن بن على الوشا مروى است كه گفت از حضرت على بن موسى الرضا (ع) شنيدم كه فرمود طريق حكومت در زمان بنى اسرائيل بر اين بود كه چون هر كسى چيزى دزديدى بسبب آن دزدى بنده صاحب مال شدى و يوسف در نزد عمه خود ميبود و كوچك ميبود و او را دوست ميداشت و اسحق را كمربندى بود كه آن كمربند را بفرزندش يعقوب پوشانيده بود و در نزد دختر اسحق بود و يعقوب يوسف را طلب كرده و خواست از عمه‏اش خواهر خود او را بگيرد عمه يوسف از اين جهت غمگين شد و بيعقوب عرض كرد او را واگذار تا نزد تواش ميفرستم و كمربند را برداشته بر كمر يوسف زير جامه‏هايش بست و او را روانه كرد چون يوسف نزد پدرش آمد عمه وى بدنبالش آمد و گفت كمربند را دزديده‏اند پس جستجو كرد و در كمر يوسف يافت و از اين جهت است كه چون صاع پادشاه را در ميان اسباب و ظروف برادران يوسف پنهان كردند برادران يوسف بگفتند
                           311
إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ (1) اگر اين دزدى كرده است وى را پيش از اين برادرى بود كه او نيز دزدى كرده بود يوسف بايشان فرمود كه جزاء كسى كه مال دزديده در راحله او پيدا شده چيست گفتند كه دزد جزاى او است چه طريقه آنها بر اين جريان يافته بود كه دزد بنده صاحب مال بود پس شروع كردند بگردش كردن و اسباب‏هاى ساير برادران را قبل از آن برادر رسيدگى كرده پس صاع پادشاه را از ميان اسباب او بيرون آوردند و از اين جهت برادران بگفتند إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ اگر اين برادر ما دزدى كرده است وى را پيش از اين برادرى بود دزدى كرده بود و مقصود آنها كمربند بود و يوسف در آن حال واقعه را در قلب خود پنهان داشته و از براى ايشان اظهار نكرد. (2) از ابراهيم بن محمد همدانى مروى است كه گفت بحضرت رضا (ع) عرض كردم بچه سبب خداوند عالم فرعون را غرق كرد و حال آنكه باو ايمان آورد و بوحدانيت او اقرار كرد فرمود از اين جهت كه در وقت ديدن عذاب ايمان آورد و ايمان در نزد رويت عذاب مقبول نيست و در سلف و خلف حكم خداوند چنين جريان يافته بود چه خود فرموده است فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِما كُنَّا بِهِ مُشْرِكِينَ  فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمانُهُمْ و نيز فرموده است يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً و فرعون چنين بود چه او در هنگامى كه بغرق شدن مبتلا شد گفت‏
امنت أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائِيلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ‏
ايمان آوردم باينكه معبودى نيست بجز كسى كه بنى اسرائيل باو ايمان آوردند منم از جمله مسلمانان پس باو گفتند آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ  فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً الان ايمان آوردى و حال آنكه پيش از اين معصيت كردى و از مفسدان بودى پس امروز بدن ترا در مكان بلندى اندازيم تا از براى پسينيان علامت باشد كه نافرمانى چنين بكنند و فرعون از فرق تا قدمش غرق آ