ن گناهى از ايشان صادر مى‏شود نوشته نشود زيرا كه اگر خدا قتال را در اين مدت حرام نكرده بود مشغول بجهاد ميبودند كه از اعظم عبادات است. (3) از جعفر بن عقبه از حضرت على (ع) مروى است كه آن جناب فرمود على (ع) بعد از آنكه از مكه هجرت كرد شب را در مكه زيست نميكرد تا اينكه وفات كرد راوى گويد عرض كردم اين از چه جهت بود فرمود ناخوش ميداشت كه شب را بيتوته كند و بسر برد بزمينى كه از آن زمين هجرت كرده بود و طريقه آن بزرگوار اين بود كه نماز عصر را در مكه ميگذارد و از مكه بيرون ميرفت و شب را در غير آن زمين بسر ميبرد. (4) از حسين بن خالد مروى است كه گفت از حضرت رضا (ع) سؤال كردم از مهر السنه كه چرا مهر السنه پانصد درهم شد فرمود كه حقتعالى بر خود لازم نمود كه تكبير نگويد مؤمنى صد تكبير و
الحمد لله‏
نگويد صد مرتبه و
سبحان الله‏
نگويد صد مرتبه و
لا اله الا الله‏
نگويد صد مرتبه و صلوات بر محمد و آل محمد نفرستد صد مرتبه پس از آن نگويد
                           317
 (1)
اللهم زوجنى من الحور العين‏
مگر اينكه حقتعالى او را زوجه از حوران بهشتى تزويج كند و اين اذكار را مهر او قرار دهد و از اين جهت است كه حقتعالى به پيغمبر خود وحى فرمود كه سنت كند مهرهاى زنان مؤمنه را پانصد درهم بمقابل اين پانصد ذكر و رسول خدا چنين كرد. (2) از حسين بن خالد مروى است كه گفت بحضرت رضا (ع) عرض كردم فداى وجودت شوم چگونه شد كه مهرهاى زنان پانصد درهم شد كه عبارت است از دوازده اوقيه و نش «مترجم گويد» كه اوقيه چهل درهم است و نش بيست درهم پس مجموع پانصد درهم شود حضرت فرمود كه خداوند بر خود لازم گردانيده است كه نگويد هيچ مؤمنى صد مرتبه‏
الله اكبر
و صد مرتبه‏
سبحان الله‏
و صد مرتبه‏
الحمد لله‏
و صد مرتبه‏
لا اله الا الله‏
و صد مرتبه‏
اللهم صل على محمد و آل محمد
پس از آن‏
اللهم زوجنى من الحور العين‏
مگر آنكه حقتعالى او را حور العين تزويج فرمايد پس از اين جهت است كه مهرهاى زنان پانصد درهم قرار شد يعنى چون پانصد درهم مقابل است با پانصد ذكر مذكور هر درهمى مقابل ذكرى و هر مؤمنى كه از برادر دينى خود زنى خواستگار شود و پانصد درهم بخواهد مهر او قرار دهد و او را تزويج نكند پس او را اذيت و آزار نموده است و مستحق است كه خدا او را حور العين تزويج نكند. (3) از حسن بن على بن فضال مروى است كه گفت از حضرت رضا (ع) سؤال كردم كه از چه سبب است كه زن مطلقه بطلاق عدى از براى شوهر خود حلال نيست مگر آن كه بغير او شوهر كند و بعد از آن حلال خواهد شد فرمود حقتعالى طلاق را دو مرتبه قرار داد. الطَّلاقُ مَرَّتانِ و در مرتبه سوم فرمود فَإِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسانٍ يا او را نگاهدارد و با يك ديگر سازش داشته باشند يا او را طلاق دهد كه ديگر او را نتواند بگيرد و چون داخل شود در طلاق سومى كه حقتعالى آن را ناخوش دارد پس بر وى حرام شود و بعد از آن بر او حلال نشود مگر آنكه شوهرى غير از او تزويجش كند تا مردم طلاق را خفيف نشمرند و بزنان ضرر و اذيت نرسانند. (4) از محمد اشعرى مروى است كه گفت از حضرت رضا (ع) سؤال كردم از تزويج زنانى كه آنها را سه مرتبه طلاق گويند فرمود بمن كه سه طلاق گفتن شما اشعريان زنى را از براى غير شما حلال نميكند و طلاق دادن غير شما از براى شما حلال ميكند زيرا كه شما سه طلاق چيزى نميدانيد كه سبب حرمت خواهد شد و بنا بر فتواى شما باعث نخواهد شد. (5) از حسن بن على بن فضال مروى است كه گفت از حضرت رضا (ع) سؤال كردم و عرض كردم چرا پيغمبر (ص) مكنى شد به ابو القاسم فرمود از اين جهت كه او را پسرى بود قاسم نام پس بابى القاسم‏
                           318
مكنى شد (1) راوى گويد عرض كردم يا ابن رسول اللَّه آيا مرا اهل ميدانى از براى زياده از اين مطلب فرمود يعنى وجه ديگر از براى من ميفرمائى فرمود بلى آيا نميدانى رسول خدا (ص) پدر جميع اين امت است و على (ع) بعضى از اين امت است عرض كردم بلى ميدانم فرمود آيا نميدانى كه رسول خدا (ص) فرمود من و على دو پدر اين امت هستيم عرض كردم بلى ميدانم فرمود آيا نميدانى كه على (ع) قاسم يعنى قسمت‏كننده بهشت و جهنم است عرض كردم بلى ميدانم فرمود پس پيغمبر را ابو القاسم ميگويند بجهت اينكه پدر قاسم بهشت و جهنم است كه على باشد من عرض كردم بلى ميدانم كه او پدر قاسم بهشت و جهنم است چه معنى دارد فرمود مهربانى پيغمبر بر امت خود مانند مهربانى پدران بر فرزندان خود است و افضل امت پيغمبر (ص) على بود و بعد از پيغمبر (ص) شفقت على (ع) بر امت چون شفقت پيغمبر بر ايشان بود چه او وصى پيغمبر و خليفه او و امام بعد از او بود و از اين جهت بود كه پيغمبر فرمود من و على دو پدر اين امت هستيم و پيغمبر بر منبر بالا رفت و فرمود هر كسى كه وفات كرده باشد و قرضى يا عيالى داشته باشد قرضش را من بايد ادا كنم و عيالش را من بايد نفقه دهم و هر كس كه مال واگذاشته باشد از آن وارث اوست پس از اين جهت پيغمبر اولى بود بمؤمنين از پدران و مادران ايشان و اولى بود بايشان از خود ايشان و چنين بود امير المؤمنين (ع) بعد از پيغمبر (ص) و از براى آن جناب جريان يافت آنچه از براى پيغمبر (ص) جريان يافته بود. (2) از ابى صلت هروى مروى است كه گفت روزى مأمون بحضرت رضا عرض كرد يا ابا الحسن خبر بده مرا از جد بزرگوارت امير المؤمنين (ع) كه بچه وجه قسمت‏كننده بهشت و جهنم است و بچه معنى اين مطلب را از براى او اثبات كنيد بتحقيق كه فكر بسيارى در اين مطلب كرده‏ام حضرت رضا بآن ملعون فرمود يا امير المؤمنين آيا از پدرت از پدرانت از عبد اللَّه بن عباس روايت نكردى كه گفت از رسول خدا (ص) شنيدم كه فرمود حب على ايمانست و بغض او كفر است عرض كردم بلى روايت كرده‏ام فرمود پس قسمت بهشت و جهنم هر گاه بر دوستى و دشمنى على باشد كه هر كس دوست اوست بهشت از او باشد و هر كس دشمن اوست جهنم از او باشد پس على قسيم بهشت و جهنم خواهد شد مأمون گفت خدا مرا بعد از تو زنده نگذارد يا ابا الحسن شهادت ميدهم كه توئى وارث علم رسول خدا ابو الصلت هروى گويد چون حضرت رضا (ع) بمنزل خود مراجعت فرمود من نزد او آمدم و بآن جناب عرض كردم يا ابن رسول اللَّه چقدر جواب نيكوئى بامير المؤمنين يعنى مأمون دادى حضرت فرمود اى ابا صلت من بنا بر راهى كه او ميدانست جواب او را دادم و ليكن از پدر بزرگوارم شنيدم كه از پدران خود از على (ع) روايت ميكرد كه آن جناب فرمود رسول خدا بمن فرمود
يا على انت قسيم النار و الجنه يوم القيمه‏
                           319
تقول النار هذا لى و هذا لك‏
يا على توئى قسيم جهنم و بهشت در روز قيامت كه بآتش فرمائى اين بنده از آن تست و اين بنده از آن من است. (1) از حسن بن على فضال از حضرت رضا (ع) مروى است كه گفت از آن حضرت سؤال كردم از امير المؤمنين (ع) كه از چه سبب فدك را بر نگردانيد هنگامى كه خود والى شد و بر تخت خلافت استقرار يافت فرمود بجهت اينكه خدا ما اهل بيت را صاحب اختيار و ولى مردم گردانيده است و نگيرد حقوق ما را از ستم‏كنندگان بر ما مگر خدا و ما صاحب اختيار مؤمنانيم از 