 بر ضد خداوند جل شانه شود در جميع احكام‏
                           336
 (1) جواب داده شود كه در نزد اهل خود معروف و موجود است.
پس اگر بگويد كه آيا شما مى‏شناسيد و ميدانيد آن علتها را يا نميشناسيد و نميدانيد بايد جواب گفته شود كه بعضى آنها را ميدانيم و ميشناسيم و بعضى آنها را نميدانيم و نمى‏شناسيم.
و اگر بگويد كه اول واجبات چيست بايد جواب گفته شود كه اقرار بخدا و بآنچه از نزد خداوند عز و جل رسيده است.
پس اگر بگويد كه چرا خلق مامور شدند باقرار بخدا و بفرستادگان خدا و بحجتهاى خدا و آنچه از خدا رسيده است بايد جواب گفته شود كه بجهت علتهاى بيشمار است بعضى از آنها اينست كه كسى كه بخدا و بفرستادگان او و بحجتهاى او و بآنچه از نزد او رسيده است اقرار نكند معصيتهاى او را اجتناب نكرده و قبول نهى از ارتكاب گناهان كبيره او نكرده و از عذاب خدا نترسيده در آنچه شهوات او اقتضا كرده است و از ظلم و فساد لذت برده است و چون مردم مرتكب اين گونه افعال شوند و هر انسانى متحمل شود آنچه ميل كند و متابعت هواى نفس كند بدون ترس از احدى در اين كردار ايشان فساد تمامى خلق و باختن بعضى ايشان بر بعضى ديگر است پس فروج را غصب كنند و خونريزى و مال مردم و اسير كردن عيال مردم را مباح دانند و بعضى ايشان بعضى ديگر را بدون حق و جرمى بقتل رسانند پس خرابى دنيا و هلاكت خلق و فساد دين مردم بر آن مترتب شود و بعضى از آنها اينست كه خداوند حكيم است و حكيم در عالم وجود صورت نپذيرد و حكمت بصفت نيايد مگر در حق كسى كه فساد را منع كند و بصلاح و سداد كوشد و از ستم و جور زجر كند و از كردار ناشايسته نهى كند و منع از فساد و امر بصلاح و سداد نهى از اعمال ناشايسته متصور نشود مگر بعد از اقرار بخداى عز و جل و معرفت آمر و ناهى و اكثر مردم بدون اقرار و معرفت خداوند واگذاشته شوند امر بصلاح و نهى از فساد ثابت نشود زيرا كه در اين صورت آمر و ناهى نباشد.
و بعضى از آنها اينست كه ما خلق را چنين يافته‏ايم كه در باطن و مستور از خلق فسادها در امورات ميكنند پس اگر اقرار بخدا نداشته باشند و در غياب خلق از خالق نترسند احدى را خوف از احدى نيست چون با ميل و اراده نفسانى خود خلوت كند در ترك كردن معصيت و فرو گذاشتن عمل حرام و مرتكب شدن گناهان كبيره چه فعل او از خلق مستور است و او را از احدى اضطراب و بيمى نيست پس در اين گونه كردار هلاكت تمامى خلق است پس قوام امر خلق و صلاح ايشان صورت نپذيرد مگر با قرار ايشان بكسى كه دانا و بينا است و بامور پوشيده و پنهان عالم است و امر بصلاح و ناهى از فساد است و هيچ امر پنهانى بر او پوشيده نيست تا اينكه در اين اقرار منعى باشد ايشان را از انواع فساد در هنگامى كه‏
                           337
 (1) او و بندگان را بجانب خود روى دهد و در اين عمل بزرگترين كفر و سخت‏ترين نفاق حاصل شود.
پس اگر بگويد چرا بر مردم واجب است كه از براى خداوند اقرار كنند باينكه مثل او چيزى نيست بايد دو جواب گفته شود كه از چند جهت است يكى از آنها اينست كه مردم قصد نكنند جانب مثل خدا را در عبادت و اطاعت و غير او را پرستش نكنند و بر مردم اشتباه نشود امر پروردگار و صانع رزاق ايشان.
و يكى از آنها اينست كه اگر مردم ندانند كه مثل خدا چيزى نيست نميدانند پروردگار ايشان كيست و احتمال ميدهند كه شايد پروردگار ايشان اين بتها باشد كه پدرهاى ايشان از براى ايشان درست كرده‏اند و يا اينكه آفتاب يا ماه يا آتش باشد چه جايز است كه از براى ايشان اشتباهى حاصل شود در خداوند و اين سبب فساد و ترك اطاعت خداوند جل شانه و ارتكاب معصيتهاى او شود بمقدارى كه از اين خدايان باطله اخبار بآنها منتهى شود و امر و نهى آنها بايشان واصل شود.
و بعضى از آنها اينست كه اگر بر مردم واجب نباشد كه بدانند مثل خدا چيزى نيست جايز باشد نزد ايشان كه بر خدا جارى شود آنچه بر مخلوق جارى مى‏شود از عجز و جهل و تغيير و زوال و فنا و دروغ و ستم و كسى كه اين گونه اشياء بر او جايز است از فنا او ايمن نيست و بعدل او اعتمادى نيست و قول او و امر او و نهى او وعد او و وعيد او و ثواب او و عقاب او محقق و درست نيست و بر اينها مترتب شود فساد خلق و ابطال ربوبيت.
پس اگر بگويد چرا خدا بندگان را امر و نهى فرمود بايد در جواب گفته شود كه بقا و صلاح ايشان ممكن نشود مگر بامر و نهى و منع از فساد و غصب كردن از يك ديگر.
پس اگر بگويد چرا ايشان را متعبد كرد يعنى از براى ايشان موقت و معين نمود كه در هر زمانى متحمل عملى شوند بايد در جواب گفته شود از براى اينكه ذكر او را فراموش نكنند يعنى او جل شانه از ياد ايشان نرود و آداب او را ترك نكنند و از امر و نهى او باز نايستند زيرا كه در آنست صلاح و فساد قوام ايشان پس اگر بدون تعبد و تعين واگذاشته شوند مدت اشتغال بعمل آنها طول ميكشد و قلوب ايشان سخت مى‏شود يعنى خدا را فراموش ميكنند و در آن هر گونه مفاسد پيدا مى‏شود.
پس اگر بگويد چرا مردم بنماز مأمور شدند بايد در جواب گفته شود كه در نماز است اقرار بربوبيت خداوند و نماز صلاحى است كه شامل قاطبه ناس مى‏شود زيرا كه در نماز است مانند و نظير سلب نمودن از خدا و ايستادن در درگاه او بذلت و مسكنت و خضوع و اعتراف باو و طلب بخشيدن گناهان گذشته و نهادن پيشانى را بر زمين در هر روزى و هر شبى و نماز موجب شود كه بنده يادكننده خدا باشد و او را فراموش نكند و خاشع و ترسان و ذليل‏
                           338
 (1) و طالب و راغب در زيادتى عبادت باشد كه از براى دين و دنياى او مفيد باشد با اينكه در نماز است منزجر شدن از فساد و نماز در هر شب و روز بر بنده واجب شده است تا اينكه آفريننده و خلق‏كننده خود را فراموش نكند پس تكبر كند و طاغى شود و تا اينكه در ياد كردن خالق خود و ايستادن در پيشگاه حضور پروردگار حائل شود از نافرمانيهاى او و حاضر و مانع شود او را از انواع فساد.
پس اگر بگويد بندگان چرا بوضو مأمور شدند و بايد بوضو ابتدا كنند بايد در جواب گفته شود از جهت اينكه بنده طاهر باشد در وقتى كه خواهد در پيشگاه حضور خداوند جبار بايستد در هنگام مناجات با او در حالى كه مطيع او باشد در آنچه امر فرموده است و پاكيزه باشد از كثافات و نجاست با اينكه وضو سبب برطرف كردن كسالت و رفع نمودن پينكى و پاك كردن قلب باشد از براى ايستادن در پيشگاه حضرت جبار.
پس اگر بگويد چرا وضو گرفتن بر دو دست و سر و دو پاى و صورت واجب شد بايد در جواب بگويد از براى اينكه بنده چون خواهد در حضور حضرت جبار بايستد منكشف و ظاهر مى‏شود از جوارح و اعضاى و آنچه وضو در آن واجب است و باين اعضاء مباشر اعمال عبادت مى‏شود زيرا كه چون سجده و خضوع ميكند بر وى خود سجده ميكند و بدست خود سؤال ميكند و رغبه و رهبه و تبتل ميكند «مترجم گويد» كه تفسير ترغيب و ترهيب و تبتل كه هر يك قسمى از دعا كردن با دست است قبل از اين مذكور شد و بسر خود در حالت ركوع و سجود استقبال ميكند بقبله و بدو پاى خود ميايستد و مى‏نشيند.
پس اگر بگويد چرا در شستن صورت و دو دست در وضو واجب شد و مسح 