معانى آنها تأويل كرده‏اند و بنا بر اين قول بطلان ثواب و عقاب لازم آيد چه اگر مدار و معيار چنين باشد پس ثواب دادن بر اعمال و عقاب كردن بر افعال محض جبر و جبر محض است زيرا كه مفروض اينست كه عمل از خدا صادر شده است پس عقاب كردن بنده چه معنى دارد و جميع قرآن رد بر اين قول است از قبيل لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ- فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ  وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ- كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ- ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ. وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى‏ عَلَى الْهُدى‏- إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً- وَ عاداً وَ ثَمُودَ وَ قَدْ تَبَيَّنَ لَكُمْ مِنْ مَساكِنِهِمْ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ كانُوا مُسْتَبْصِرِينَ-  وَ قارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مُوسى‏ بِالْبَيِّناتِ فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ وَ ما كانُوا سابِقِينَ  فَكُلًّا أَخَذْنا بِذَنْبِهِ و نفرمود اخذنا بفعلنا فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنا عَلَيْهِ حاصِباً وَ مِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنا بِهِ الْأَرْضَ وَ مِنْهُمْ مَنْ أَغْرَقْنا وَ ما كانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ و امثال اين آيات بسيار است و اين طائفه را در اصطلاح اهل كلام مجبره و مرجئه گويند- و معتزله گويند كه حقتعالى امور بندگان را بايشان تفويض نموده است و هر چه خواهند ميكنند و هر چه نميخواهند نميكنند پس قدرت تامه دارند بر دو طرف فعل و ترك عمل و اين طائفه را قدريه گويند و عجب در اين است كه نطفه گنديده با اين شدت عجز كه قادر بر نگاه داشتن بول و غايط خود نيست چگونه اين سخنان از او صادر مى‏شود و بالجمله اين قول نيز مخالف حس و وجدان است چه‏
                           364
قائل اين قول في الحقيقه نفى قدرت و سلطنت از خداوند ميكند چنانچه حديث است كه‏
من قال بالتفويض فقد اخرج الله عن سلطانه‏
و اين مطلب ببرهان عقلى ثابت است كه حقتعالى در هر زمانى از ازمنه قادر است بر هر فعلى از افعال پس قول حق مذهب عدليه است كه جبر و تفويض هر دو باطل است و صحيح ميان دو امر است چنان كه در حديث وارد شده است‏
لا جبر و لا تفويض و لكن امر بين الامرين‏
- از معصوم سؤال كردند كه امر بين الامرين چيست فرمود مثل اين مثل مردى كه او را در معصيت مشاهده كنى و از آن معصيت وى را نهى كنى دست از معصيت بر ندارد و او را واگذارى تا اينكه معصيت را مرتكب شود پس تو كه اين مرد را نهى از اين معصيت كردى و از تو نپذيرفت و او را واگذاشتى تا متحمل شد او را امر باين معصيت نكردى يعنى اگر او را امر بمعصيت كرده بودى جبر لازم مى‏آيد و اگر او را نهى نكرده بودى تفويض لازم مى‏آمد پس هيچ يك محقق نشد بلكه امرى ميان اين دو امر پديدار شد پس مذهب حق اينست كه عبد نه قدرت تامه دارد بر دو طرف فعل و ترك عمل چنان كه متعزله گويند و نه اينكه هيچ قدرت ندارد بر فعل و ترك چنان كه اشاعره گويند بلكه يكى از دو بر طرف فعل قدرت تامه دارد كه آن طرف را واقع ميسازد و قدرت ناقصه دارد بر طرف ديگر كه آن را واقع نميسازد و علت اين مطلب با تساوى اقدار و تمكين حقتعالى او را بدو طرف عمل امرى است كه بخود بنده رجوع ميكند كه اراده يكى از اين دو طرف ميكند بدون ديگرى پس عبد مختار است در فعل و ترك هر عملى از اعمال خود و ليكن هر طرفى كه اراده كرد از فعل يا ترك قدرت تامه بر آن طرف دارد و قدرت ناقصه بر طرف ديگر دارد پس نه قدرت تامه بر هر دو طرف دارد چنان كه معتزله گويند و نه هيچ قدرت ندارد بر هر دو طرف چنان كه اشاعره گويند بلكه امرى ميان اين دو امر است كه بر طرف مراد قدرت تامه دارد و بر طرف غير مراد قدرت تامه ندارد و اين مطلب اقتضاى بسط پيش از اين دارد و ليكن چون منجر بخروج از مقصود خواهد شد باين اجمال اكتفا شد و اللَّه الموفق (1) و آن جناب در شاهد قول بعدم جبر و تفويض ميفرمايد كه حقتعالى صحيح را بنا خوش فرا نميگيرد يعنى عمل هر كسى از براى نفس او است و اطفال را بگناهان پدران آنها عذاب نميكند و بار كسى را بر دوش ديگرى نمينهد و بنده را پاداش نميدهد مگر باندازه عمل او و ليكن او را ميرسد كه عفو و تفضل در حق بندگان فرمايد اما جور و ظلم نميكند چه او منزه و مبرا است از ظلم و جور و واجب نميكند بر بندگان اطاعت كسى را كه ميداند ايشان را گمراه ميكند و از جاده حق منحرف ميگرداند و اختيار نميكند او را از براى رسانيدن احكام خود بندگان و برگزيده نميكند از بندگان خود كسى را كه ميداند باو و به پرستش او كافر خواهد شد و بندگى شيطان را ميكند نه بندگى او را و همانا اسلام غير از ايمان‏
                           365
است (1) و هر مؤمنى مسلمانست اما هر مسلمانى مؤمن نيست و دزدى‏كننده هنگامى كه دزدى ميكند مؤمن نيست و اگر در آن حال مؤمن باشد دزدى نميكند و زناكننده هنگامى كه زنا ميكند مؤمن نيست و اگر در آن حال مؤمن باشد زنا نميكند.
اصحاب حدود يعنى كسانى كه مستحق جريان حدود الهى هستند مسلمان هستند نه از قبيل مؤمنانند و نه از قبيل كافران و حقتعالى هيچ مؤمنى را داخل آتش نميكند چه او را وعده بهشت داده است و هيچ كافرى را از آتش بيرون نمى‏آورد و حال آنكه او را وعيد آتش و مخلد بودن در آتش داده است و خداوند نمى‏آمرزد كسيرا كه باو شرك آورد و سواى او گناه هر كسى را كه بخواهد مى‏آمرزد و گناهكاران اهل توحيد را داخل آتش ميكند و آنها را از آتش بيرون مى‏آورند و شفاعت ايشان جايز باشد و دار دنيا در اين زمان دار تقيه و دار اسلام است نه در كفر است و نه در ايمان.
و امر بمعروف و نهى از منكر با امكان واجب است در صورتى كه خوف بر نفس نباشد.
و ايمان ادا كردن امانت و اجتناب كردن از جميع گناهان كبيره است و معرفت خدا و رسول و امام است بقلب و اقرار كردن است بزبان و عمل كردن فرائض است باركان بدن.
و تكبير در عيد فطر واضحى واجب است اما در عيد فطر در عقب پنج: از واجب است كه ابتداء آنها عقب نماز مغرب شب عيد فطر است و در عيد اضحى عقب ده نماز واجب است كه ابتداء آنها عقب نماز ظهر يوم النحر است يعنى روز عيد اضحى كه دهم ماه ذيحجه است و از براى كسى كه در منى است عقب پانزده نماز واجب است «مترجم گويد» كه در تكبير عيد اختلاف است ميان علماى اماميه و مشهور استحباب آنست و مرحوم شيخ حر عاملى در وسائل الشيعه و غير او در ساير كتب اين حديث را ذكر كرده‏اند وجوب را حمل بر تأكد استحباب كرده‏اند و فتاوى علماى اماميه بر استحباب تكبير است در عيد فطر عقب چهار نماز كه ابتداى آنها عقب نماز مغرب است اگر چه بعضى ترديد در چهار تكبير و پنج تكبير كرده‏اند و در عيد اضحى استحباب ده تكبير از براى كسى است كه در غير منى باشد 