 كه از لوازم عشق است پيدا كنيم:

عشق همچون آتشى است كه سراسر وجود عاشق بى قرار را شعلهور ساخته و همه را به رنگ آتش، يعنى به رنگ خود، درمى آورد، گويا تمام نيروهاى وجود او به يك نيرو تبديل مى گردد و آن نيروى عشق است.

و در واقع قدرت نمايى عشق هم به خاطر همين بسيج عمومى نيروها، و تمركز آن در يك نقطه مى باشد. نيروهاى گوناگون عقلانى، عاطفى، و غريزى انسان كه از درون وجود انسان سرچشمه مى گيرد بسان شعبه هاى يك رودخانه عظيم است كه بر حسب نيازمندى هاى سرزمين هاى مختلف در جوى هايى به راه مى افتد، بديهى است اگر تمام اين شعبه ها را در يك مسير، متراكم كنيم، هم بقيه زمين ها مى خشكد و هم اين يكى طغيان مى كند!

روى همين جهت است كه «عاشق دل سوخته» هيچ فكر و احساس ديگرى جز همين احساس داغ و سوزان عشق ندارد.

سخنش هميشه درباره محبوب است.

ميل دارد در هر مجلس و محفلى نيز از او سخن بگويند.

او با تمام ذرات وجود خود معشوق را مى جويد و هر حادثه اى با كمترين مناسبتى به صورت يك تداعى معانى نيرومند او را با معشوقش مرتبط مى سازد.

در لابه لاى زمزمه بادها،

جريان نسيم،

حركت آب رودخانه،

تكان خوردن برگ ها،

حركت پرندگان،

آواى مرغان و رفت و آمد آدميان،

هم او را مى بيند، و از او سخن مى شنود

و مرحله ؤ خطرناك از همين جا شروع مى شود، زيرا در اين موقع عشق هيچ گونه كنترلى را نمى پذيرد، و وجود عاشق مانند شهر بى دفاعى در برابر يك سپاه نيرومند غارت گر به سرعت و به تمام معنا تسليم مى گردد، و زمام تمام وجود خود را به دست عشق مى سپارد.

دوست رشته اى در گردنش مى افكند، «مى برد هر جا كه خاطره خواه اوست» خواه «كعبه» باشد يا «دير»!

* * *


در اين هنگام اگر افراد دلسوزى به يارى او نشتابند و او را به مسير صحيح و مشروعى رهبرى نكنند دست به هر كارى مى زند، زيرا همه چيز - جز وصال معشوق - براى او بى تفاوت است، بدنامى و خوش نامى، گناه و پاكى و... همه يكسان مى گردد.

نه به فردا مى انديشد، نه به آبروى خود و دوستان و بستگان، و نه به قيود و رسوم اجتماعى و اخلاقى.

البتّه او در اين حال بدون اين كه «سوء نيتى» داشته باشد، ناخودآگاه به همه چيز كشانده مى شود و گاهى حاصل يك عمر گذشته، با تمام محصول آينده را در همين معامله از دست مى دهد!

هنگامى كه به خود آمد - و اين به خود آمدن در عشق هاى آميخته به هوس معمولا مختصرى پس ازآميزش هاى جنسى صورت مى گيرد - طوفانى از غم و اندوه به خاطر آن چه از دست داده، و كارهايى كه احياناً از او سر زده، در وجود او پيدا مى شود.


ندامت وحشتناكى از گذشته، مانند يك كابوس، روى فكر و قلب او سنگينى مى كند، امّا متأسفانه غالباً دير شده است و كار از كار گذشته.

ممكن است اين ندامت و بيدارى در گوشه زندان پس از انجام يك جنايت روى دهد، و يا پس از گسستن پيوندهاى اجتماعى و فرار از خانه و زندگى و پدر و مادر و دوستان، و خزيدن در يك گوشه انزوا و يا پس از كشيده شدن به مراكز فساد و اعتيادها و...

* * *

جوانان در برابر اين خطر بزرگ كه مقدمات آن بسيار ساده است و ممكن است از يك نگاه شروع شود (آرى تنها يك نگاه) بايد به هوش باشند، و در همان مراحل نخستين كه قابل كنترل است خود را كنترل كنند و از منطقه خطر دور سازند.

با انتخاب سرگرمى هاى سالم، اشتغال تمام وقت به كارهاى متنوع تحصيلى، ورزشى و... فرد مورد نظر را فراموش كنند از دوستان غافل و منحرفى كه به اين آتش دامن مى زنند بپرهيزند و در عواقب اين جريان بينديشند.

آنها بايد اين خلائى كه در گوشه قلبشان براى يك عشق پاك و مقدّسى موجود است براى همسر آينده خود حفظ كنند.

و از اين عشق هاى هوس آلودى كه گاهى در قيافه مقدّسى خودنمايى مى كنند به شدت اجتناب ورزند.

دوستان آنها هم در اين هنگام وظيفه سنگينى به عهده دارند، وظيفه بيدار كردن آنها با روش هاى دوستانه و محبّت آميز و عاطفى پيش از آن كه حالت پذيرش اندرز از دست برود.

بسيارى از فرارها، جدايى ها و انتحارها    ناشى از عدم انطباق تخيّلات عاشقانه پيشين با زندگى واقعى آينده است.


هر جوانى در معرض اين خطر قرار دارد كه روزى گرفتار عشق آتشين نامقدّس و بى سرانجامى گردد، و بدون اين كه خودش بخواهد همه چيز حتى هستى خود، و شايد بعضى از بستگان دور و نزديك خود را، بر سر اين كار نهد!

بنابراين بايد همه جوان ها - و پدران و مادران - را از اين خطر آگاه ساخت تا بهنگامى كه پيشگيرى امكان دارد اقدام به پيشگيرى كنند.

«عشق» بر خلاف ساير نهال ها خيلى زود بزرگ و بارور مى گردد و دقيقه ها در آن كار سال ها را انجام مى دهد، و همان طور كه گفتيم گاهى با يك نگاه، در افرادى كه استعداد خاصى براى اين موضوع دارند، بذرى به صورت درخت تنومندى درمى آيد،آرى فقط در يك لحظه و با يك نگاه.


همين كيفيت خاص اين پديده روحى، ايجاب مى كند كه بيشتر مورد مطالعه قرار گيرد و به خطرات آن كاملا اهمّيت داده شود، اينك به دنبال بحث گذشته درباره خطرات عشق، خطرات ديگر را مورد بررسى قرار مى دهيم.

* * *

 

عشق و خيال!

هيچ چيز مانند عشق خيال انگيز نيست.

رابطه ميان اين دو موضوع از دورترين ازمنه تاريخ شناخته شده است.

گرفتاران اين «كمند» دائماً در يك عالم رؤيايى به سر مى برند كه همه چيز آن با اين جهان فرق دارد.

مقياس هاى آن غير از مقياس هاى اين جهان و نمودها و پديده هاى آن طورى است كه به گفته خودشان «ديدنى» است نه «گفتنى» و به هر حال، الفاظ و كلماتى كه براى اين زندگى معمولى ساخته شده قادر بر توصيف زندگى عاشقان نيست!


اين همه خيال پردازى «شاعران غزل سرا» و ريزه كارى هاى جالب اشعار آن غالباً مديون همين تخيلات عشق هاى حقيقى يا مجازى آنهاست.

به اين دليل عاشقان دل خسته هنگامى كه در اين عالم رؤيايى فرو مى روند پيش خود فكر مى كنند اگر روزى به وصال محبوب برسند چه خواهد شد؟ و چه حوادثى روى خواهد داد!؟

لابد زمين ها و آسمان ها و كهكشان ها رنگ ديگرى به خود خواهند گرفت!

يك جهان سرور و شادى، يك عالم شور و نشاط و يك دنيا لذت غير قابل توصيف ناگهان آشكار مى شود.

امّا غالباً هنگامى كه به وصال مى رسند و كمتر از آن رؤياهاى شيرين اثرى مى بينند، همه چيز در حدّ عادى يا كمى بالاتر از حدّ واقعى است، به واقعيّت هايى دست مى يابند كه اگر چه در حدّ خود قابل ملاحظه اند، امّا در برابر آن همه رؤياها صفر هستند، راستى صفر!


در اين موقع وحشتى سر تا پاى آنها را فرا مى گيرد.

سردى غم انگيزى - به جاى آتش سوزان عشق پيشين - قلب آنها را فشار مى دهد. خود را در اين معامله فردى ورشكست شده مى بينند. گاهى فكر مى كنند اغفال شده اند.

و يا فكر مى كنند ارواح مرموزى مستقيماً - يا به كمك اغيار و رقيبان و حسودان - به دشمنى با آنها برخاسته اند.

چيزى كه تصورش آن همه دل انگيز بود پس چرا وجود حقيقيش اين چنين كم روح و كم رنگ و سرد است؟!

درست حال كسى را پيدا مى كند كه روزى تابلوهاى نقاشى دورنماى فوق العاده دل انگيز و زيبايى را ببيند و سعى كند با هزار زحمت خود را به آن نزديك كند، امّ