مه اى بر سر داشت و در بازار در اثناى كار، كلاه پوستينى بر سر مى گذاشت، در «سراى گمرك» شيراز و سپس در» بازار وكيل» به تجارت مشغول بود، همواره در مسجد «مولاى» شيراز در نماز جماعت شركت مى كرد و از مرتبطين و نزديكان مرحوم آية اللّه العظمى حاج شيخ محمدجعفر محلاتى رحمه الله پدر مرحوم آية اللّه العظمى حاج شيخ بهاءالدين محلاتى و مرحوم آية اللّه حاج سيدمحمدجعفر طاهرى رحمه الله به حساب مى آمد.

پدرشان حاج محمد علی او نیز از تجار معروف شیراز بود استاد در مورد پدرشان چنین می فرمایند:

»پدرم علاقه زيادى به آيات قرآن داشت در دورانى كه در مدارس ابتدايى تحصيل مى كردم، گاهى شبها مرا به اطاق خودش فرامى خواند و به من مى گفت: ناصر! كتاب آيات منتخبه و ترجمه آن را براى من بخوان (اين كتاب مجموعه آياتى بود كه توسّط بعضى از دانشمندان، انتخاب شده و در زمان رضاخان در مدارس به عنوان تعليمات دينى تدريس مى شد) من آيات و ترجمه آن را براى او مى خواندم و او لذّت مى برد«.

نبوغ استاد از اوايل كودكى امرى مشهود بود و در هر مرحله از مراحل عمرش آشكارتر مى گشت.

 

دورترين خاطره

روايتى كه خود استاد از دوران كودكيش دارد چنين است:

»دورترين خاطره اى كه از دوران طفوليّت به نظر دارم مربوط به زمانى است كه بيمارى مختصرى داشتم و در گهواره خوابيده بودم، حادثه از اين قرار بود كه فصل تابستان بود و گاهواره من در گوشه حياط خانه قرار داشت; در وسط حياط، حوض آبى بود كه مى بايست از آب چاه، پر شود ولى چون حوض، نجس شده بود با آب چاه كه از دلو به آن مى ريختند پاك نمى شد، براى حلّ مشكل، در شيراز چنين معمول بود كه قسمت عمده حوض را با آب دستى پر مى كردند سپس ظرف بزرگ چرمى به نام «كُر» - كه واقعاً به مقدار كُر بود - را پر از آب مى كردند و روى آن حوض، خالى مى كردند تا با آبِ حوض مخلوط شود و همه پاك گردد (البتّه اين توضيحات را من الآن مى فهمم و در آن وقت به صورت كم رنگى مى فهميدم) بالاخره ظرف كُر را پر از آب كردند و روى حوض ريختند، حوض پر شد و آب از حوض بيرون ريخت و از زير گهواره من هم گذشت و من همه اين كارها را مى ديدم و اجمالاً مى فهميدم و چنان به خاطرم مانده كه گويى ديروز اين امر اتّفاق افتاده است!«.

اين جريان كه يادآور قصّه هاى افسانه اى و يا غير افسانه اى مربوط به نبوغ افرادى مثل بوعلى است، به روشنى دليل بر وجود يك هوشمندى فوق العاده در استاد بود.

 

كلاس هاى جهشى

استاد به كلاس هاى به اصطلاح جهشى خود در آن دوران اشاره مى كند و مى فرمايد:

»چهار يا پنج ساله بودم كه به دبستان رفتم و به اصطلاح امروز چون سنّ من كافى نبود، در كلاس آمادگى شركت كردم، مدرسه ما به نام «زينت» در شيراز معروف بود، ولى در همان كلاس آمادگى، به ما تعليماتى ياد دادند كه خوب آنها را فراگرفتم و به همين دليل بدون اين كه سلسله مراتب رعايت شود، مرا به كلاس هاى بالاتر بردند«.

 

نقطه آغاز دروس دينى

اين نابغه پس از طىّ دوره دبستان و دبيرستان و پس از آن كه با سقوط رضاخان و فراهم شدن آزادى نسبى، از طرف يكى از علماى بزرگ شيراز (مرحوم آية اللّه حاج سيّدنورالدين شيرازى) از همه علاقمندان به تحصيل علوم دينى دعوت به عمل آمد (و استاد نيز در سال سوّم دبيرستان با اشتياق زائدالوصفى حاضر شدند كه در كنار دروس دبيرستان، دروس دينى را مشغول شوند) بيشتر و بيشتر رُخ نشان مى داد:

»محلّ بعدى ما مدرسه خان در شيراز بود كه از مدارس بسيار قديمى و بزرگ و معروف است كه محلّ تدريس يا تحصيل فيلسوف گرانقدر صدرالمتألّهين شيرازى بود. شروع به جامع المقدّمات و شرح الأمثله كردم. استاد من، مرحوم آية اللّه ربّانى شيرازى بود، به ايشان گفتم من جامع المقدّمات ندارم اگر بيست و چهار ساعت، امانت بدهى مطالعه مى كنم و امثله و شرح الامثله را يك روزه با مطالعه، امتحان مى دهم، ايشان به من دادند و تمام شب و روز را مشغول شدم و فردا امتحان دادم قبول شدم و به رتبه بالاتر ارتقاء يافتم و با ايشان خداحافظى كردم و در كلاس ديگرى شركت نمودم.»

 

پيمودن راه ده ساله در چهار سال

درخشندگى اين نبوغ، زمانى اوج مى گيرد كه استاد، ره ده ساله امروزِ دورانِ سطحِ حوزه هاى علميّه را چهارساله مى پيمايد، آن گاه، در حالى كه تنها هفده بهار از عمر شريفش مى گذرد بر متن عميق و در عين حال معقّد كفاية الاصولِ مرحوم آخوند خراسانى، حاشيه مى زند. استاد در اين باره مى فرمايد:

»با جدّيتى كه استاد بسيار دلسوز و پركار(آية اللّه موحّد) داشت، از اوّل سيوطى تا آخر كفايه را نزد او در مدّت چهار سال خواندم، همان درسى كه امروز در حوزه ها در مدّت ده سال خوانده مى شود. و هنگامى كه كفايه را تمام كردم، حدود هفده سال داشتم و در همان شيراز، حاشيه فشرده اى بر كفايه نوشتم، اين نكته نيز شنيدنى است كه بعد از اتمام جامع المقدّمات در مدرسه خان، روزى مرحوم آية اللّه موحّد به مغازه پدرم آمد; تابستان بود و روزها در مغازه پدر كه شغلش در آن زمان جوراب بافى بود كار مى كردم، رو به پدرم كرد و سخنى گفت كه مضمونش اين بود:

چند پسر دارى؟

- چهارتا.

بيا اين يكى (ناصر) را وقف امام زمان (عليه السلام(  كن و پدرم با اين كه كمك زيادى به او مى كردم پذيرفت كه مرا به خدمت آقاى موحّد يعنى مدرسه علميّه آقاباباخان بفرستد«.

 

اتمام صمديّه در كمتر از دوشبانه روز

از شگفتى هاى آن زمان در همين زمينه، قصّه اى است كه استاد حكايت مى كند:

»روزى استاد ما، عبارت معروف «صمديّه»  )و المبرّد ان كان كالخليل فكالخليل و الاّ فكيونس و الاّ فكالبدل ( را از من سؤال كرد و سفارش كرد آن را حل كنم، من صمديّه را از ميان كتابهاى جامع المقدّمات تا آن روز نخوانده بودم در حالى كه از پيچيده ترين كتابهاى جامع المقدّمات است، تصميم گرفتم آن را با مطالعه حل كنم، در مدّت  »سی وشش ساعت » يعنى كمتر از دو شبانه روز، تمام آن را مطالعه و جواب سؤال استاد را تهيّه كرده و براى ايشان بيان كردم و ايشان تعجّب كرد و مرا تشويق نمود.

اين درخشش هنگامى به قلّه خود مى رسد كه مشاهده شود جوانى هيجده يا نوزده ساله، پاى در محفل درس شيخ الفقهاء و استاذ الاساتذة مرحوم آية اللّه العظمى بروجردى (قدس سره) مى گذارد.

او كه (مطابق تعريف استاد) مردى بسيار باتقوى، هوشيار، نورانى، جذّاب و فوق العاده در فقه قوى بود و در واقع مكتب خاص و مستقلّى در فقه داشت كه به واقعيّت بسيار نزديك بود و در رجال و حديث و ادبيّات و فنون ديگر، فوق العادگى داشت، درسش براى استاد ما بسيار دلچسب بود و به اعتراف خود استاد، بسيار چيزها در مكتب فقهى او آموخت.

خاطره شركت در درس اين اَبَر مرد فقه و حديث را استاد، اين چنين توصيف مى كند:

»در آغاز جوانى، هيجده - نوزده ساله بودم و شركت چنين نوجوانى در درس مثل آية اللّه العظمى بروجردى كه معمّرين و بزرگان حوزه، حتّى استاد من آية اللّه العظمى داماد و آية اللّه العظمى گلپايگانى و همچنين امام راحل (قدس سره ( در آن شركت داشتند،