ز شروع نيز، با پشتكار تمام آن را ادامه داد و در اين رابطه نيز اوّلاً به اين آيه تمسّك مى كردند كه: (وَ الَّذِينَ جَاهَدُواْ فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا) و مى فرمودند: رمز موفّقيّت و پيشرفت يك طلبه، دو چيز است: يكى جهاد و به كارگيرى نهايت تلاش و پشتكار (جاهدوا)، و ديگر خلوص نيّت (فينا)، و ثانياً به گذشته تاريخ اشاره مى كردند و مى فرمودند: اگر تاريخ مردان بزرگ را ورق بزنيم و زندگى عالمانى كه خدمت به اسلام نمودند و كار زمين افتاده اى را بلند كردند بررسى نماييم به اين نتيجه مى رسيم كه غالب اين بزرگان اين گونه نبودند كه از استعداد و نبوغ فوق العاده اى برخوردار باشند بلكه اى بسا استعداد متوسّطى را دارا بودند ولى به خاطر پشتكار فوق العاده اى كه داشتند خدمت فوق العاده اى را متحمّل شدند.

 

مهم شكوفا ساختن است

به بيان ديگر: حتّى انسان هاى متوسّط هم اگر با تلاش و پشتكار، استعدادهاى نهفته و بالقوّه آنان به فعليّت رسد و در مسير واقعى خودش به جريان افتد، قدم هاى بزرگى را مى توانند بردارند و خدمات شايانى را مى توانند به انجام رسانند. بسيارند كسانى كه بالقوّه از قدرت بيان و يا توان نويسندگى خوبى برخوردارند امّا چون سعيشان را در راه شكوفايى آن به كار نگرفته اند و تمرين و ممارست لازم را به عمل نياورده اند نه خوب مى توانند سخن بگويند و خطابه ايراد كنند و نه خوب مى توانند بنويسند و مقاله يا كتاب تأليف نمايند.

«شكّى نيست كه فنّ نويسندگى و سخنورى، به همه انسان ها از سوى خدا يكسان داده نشده، ولى به هر حال هر كسى از اين دو موهبت، مقدارى برخوردار است، گرچه نويسندگى و سخنورى را بايد جزء هنرها و يا مهم ترين هنرها به حساب بياوريم ولى به عقيده من مثل فنّ شعر نيست كه بعضى ذوق آن را داشته باشند و بعضى فاقد آن باشند، بلكه هر كس مى تواند از اين دو بهره مند باشد حرف دلش را بزند، عقيده اش را بنويسد و از آن دفاع كند، بنابراين بايد همه فضلا و طلاّب بكوشند به اندازه توان خودشان از طريق تمرين و ممارست و ديدن مكتب استاد، به اين دو شمشير مجهّز شوند و سخنورى و نويسندگى را فرا بگيرند. من در دوران دبستان و دبيرستان، شكوفايى قلم نداشتم و به اصطلاح انشاهايى كه مى نوشتم از انشاى ديگران چندان بهتر نبود زيرا زمينه شكوفايى اين استعداد فراهم نشده بود، تجربه من اين است كه براى آشنا شدن به فنون نويسندگى و كسب مهارت، لازم است آثار نويسندگان خوب مطالعه شود، من مدّتى اين كار را كردم، كتابهايى كه در نوع خودش موفّق بود و به همين دليل زياد چاپ شده بود و مورد استقبال و بر سر زبان ها بود را مطالعه مى كردم و روى بندبند جمله ها مى ايستادم و فكر مى كردم و تجربه هاى آنها را جمع مى نمودم. البتّه تجربه ديگر اين است كه كارِ زير نظر استاد، با سرعت بسيار بيشترى پيش مى رود، من خودم متأسفانه استادى در نويسندگى نداشتم، بلكه همان طور كه عرض كردم از نوشته هاى خوب ديگران (كه آن هم نوعى استفاده از استاد محسوب مى شد) استفاده مى كردم، ولى كسانى كه در جلسات ما بودند و فنّ نويسندگى را به صورت منظّم فراگرفتند، خيلى سريع تر پرورش يافتند، و آثار خوبى منتشر ساختند«.

 
جايگاه مهمّ نويسندگى و سخنورى

سپس اهمّيت دو فن سخنورى و نويسندگى را گوشزد كرده، مى فرمايد:

»در آيات قرآن و احاديث اسلامى از اين دو موضوع به عنوان دو موهبت بزرگ الهى ياد شده است، مثلاً در سوره «الرّحمن» بعد از آن كه صحبت از آفرينش انسان مى كند، بلافاصله مسأله بيان ذكر مى شود (اَلرَّحْمَن * عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ * الاْنْسَانَ عَلَّمَهُ الْبَيانَ( و در جاى ديگر به قلم سوگند ياد مى كند و به محتواى قلم )ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ). اين نكته معلوم است كه هميشه به چيزهاى مهم سوگند مى خورند.

حديث معروف «مدادُ العلماءِ افضلُ مِن دِماءِ الشُّهَداءِ» را همه شنيده ايم كه مى گويد: مركّب هاى قلم هاى دانشمندان از خون شهيدان هم گرانقدرتر است! چراكه، قلم هاى علما، انگيزه قيام شهيدان است، به علاوه، پاسداران خون شهيدان هم، همين قلم هاى دانشمندان است. در حديث معروفى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله )مى خوانيم: هنگامى كه انسان از دنيا مى رود رابطه اش با عالم، قطع و اميدش از همه چيز بريده مى شود مگر از سه چيز، يكى از آن سه، همان علومى است كه از او به يادگار مى ماند يعنى يا از طريق بيان به شاگردانش منتقل مى شود و يا از طريق قلم و كتابهايش«.

روايت يكى از دوستان و همراهانش نيز در اين رابطه شنيدنى است كه مى گويد:

»يكى از جهاتى كه در ترقّى ايشان دخيل بود پشتكار و جدّيّت تمام است، ياد دارم در شيراز وقتى كه كه در مدرسه آقاباباخان بوديم در شبانه روز فقط چهار ساعت استراحت داشتيم با اين كه از تعطيلات نيز (براى استراحت) استفاده نمى كرديم«.

همراه و دوست ديگرى نيز چنين حكايت مى كند:

»يكى از خصايصى كه از ايشان اطّلاع دارم پشتكار ايشان است، پدر ايشان مرحوم شد، ما و استاد ايشان رفتيم تشييع جنازه و برگشتيم، ايشان منزل رفتند و فردا آمدند سر درس. در تمام سال در آن مدرسه، درس و بحث بود، تعطيلى نبود، جز روز جمعه و سه روز در سال: عاشورا و 28 صفر و 21 ماه رمضان، جدّاً شب و روز مشغول بود، بعد هم كه قم آمدند درس مرحوم آية اللّه العظمى محقّق داماد مى رفتند و از شاگردان برجسته ايشان بودند«.

پُركارى

 از مسائل جالب اين كه: تعطيلات در قاموس كارى استاد  مفهومى ندارد ساعتى كه وارد مدرسه مى شود و در اتاق مخصوص خويش مشغول فعّاليّت مى گردد تا ساعتى كه از مدرسه خارج مى شود در تمام ايّام سال، تغييرى نمى كند، شايد بشود گفت: بهره اى را كه ايشان از تعطيلاتشان مى برند بيش از بهره اى است كه از ايّام تحصيل نصيبشان مى شود!

اگر چنين نبود به هيچ وجهى ممكن نبود كه تفسير تمامى قرآن را آن هم با آن گستردگى و جامعيّت در عرض پانزده سال به اتمام برسانند; كارى كه به تعبير بعضى از اساتيد بزرگ و معروف حوزه از مواهب الهى است. جالب است كه اين سخت كوش مصمّم، در ايّام تبعيد نيز، دست از تلاش برنمى داشتند و در روزهاى سياه و سهمگينِ مبارزه با طاغوت، در محلّ تبعيد نيز كار جلسات تفسيرى را ادامه مى دادند.

استاد، خود در اين زمينه چنين حكايت مى كند:

»يادم نمى رود همين تفسير نمونه را كه مى نوشتيم شب و روز، وقت اضافى را كه داشتيم صرف آن مى كرديم... در تبعيدگاه مشغول تفسير نمونه بوديم، چون مجال بسيار وسيعى براى اين كار داشتيم، ده نفر از دوستان كه با من همكارى مى كردند دو نفر دونفر به نوبت به تبعيدگاه مى آمدند، البتّه آمدن آن جا مشكلات سياسى و غيرسياسى هم داشت منتهى به هر حال مى آمدند و كار را ادامه مى داديم. گاه در مسافرت با قطار مشغول نوشتن كتاب بودم و در هواپيما نيز همين گونه، در اتومبيل نوشتن، مشكل است ولى مشغول فكر كردن و يادداشت برداشتن مى شدم. بسيارى از مطالب و اشعار را در سفرها نوشتم و يادداشت كردم. اعتقاد ما بر 