د ساخت.

ولى از طرفى يك جوان محصّل كه خود به صورت يك «دستگاه مصرف» و «هزينه تراش» است، نه يك «دستگاه توليد» و ايجاد درآمد، چگونه مى تواند دم از ازدواج با آن بارهاى سنگين و كمرشكن، بزند؟ و چگونه مى توان رابطه ازدواج را با پايان تحصيل انكار كرد؟

به عقيده ما اگر كمى آزاد فكر كنيم و از دنباله روى هاى غلط بپرهيزيم حل اين مسأله زياد مشكل نيست، و طرح روشنى براى آن وجود دارد و آن اين كه:


چه مانعى دارد جوانان در دوران تحصيل - هنگامى كه به سنين مناسب ازدواج مى رسند - شريك زندگى آينده خود را با مشورت با پدران و مادران و دوستان دلسوز روشن انتخاب كنند، نخست يك نوع نامزدى مشروع (خواندن عقد ازدواج و انجام مراسم مذهبى و قانونى، بدون مراسم عروسى) كه نياز به هيچ گونه تشريفات و تجملات و هزينه هاى سنگين ندارد، در ميان آنها برقرار گردد، و دختر و پسر بدانند به يكديگر تعلق دارند و شريك زندگى آينده يكديگر خواهند بود.

سپس با فراهم شدن امكانات در نخستين فرصت اقدام به بقيه مراسم ازدواج و عروسى با وضع ساده و آبرومندى كنند. فايده اين طرح، نخست اين است كه يك آرامش روحى به جوانان مى بخشد، و به زندگى آنها نور اميد مى پاشد، و از هيولاى وحشتناكى از آينده مبهم كه بسيارى از مجردان را آزار مى دهد نجات مى بخشد.

و ديگر اين كه آنها را در برابر بسيارى از انحرافات اخلاقى بيمه مى كند و از تلف كردن وقت هاى فراوانى كه به هنگام امكانات آغاز يك زندگى مشترك، به منظور پيدا كردن همسر مناسب مصرف مى گردد، نجات و رهايى مى بخشد و زندگى آنها را در يك مسير طبيعى قرار مى دهد.

انجام اين طرح براى اكثر جوانان ممكن است. اگر پدران و مادران، هوشيارى به خرج دهند، خود جوانان هم درست بينديشند، و اين طرح معمول گردد قسمت قابل توجّهى از مشكلات مربوط به اين مسأله حل خواهد شد.

خلاصه اين كه برقرارى مراسم نامزدى شرعى (عقد خوانده) و پيوند تعلق يك پسر و دختر به يكديگر، به جوانان امكان مى دهد كه قسمت قابل توجّهى از نياز جنسى خود را از اين راه برطرف كنند، زيرا دوران نامزدى دورانى است كه بسيارى از مزاياى زندگى زناشويى را در بر دارد و مقدار قابل ملاحظه اى از محروميّت هاى جنسى جوانان را - كه نياز به شرح ندارد - جبران خواهد نمود.

و به اين وسيله مى توان جوانان را از آلودگى به فحشا و انحرافات جنسى نگاه داشت، بدون اين كه هزينه اضافى خاصّى به خانواده پسر يا دختر تحميل گردد و يا مسأله به وجود آمدن فرزند پيش آيد و مشكلى براى ادامه تحصيل آنها ايجاد نمايد.

راه ديگر اقدام رسمى به ازدواج تا آخرين مرحله يعنى مرحله عروسى است، منتها با طرق خاصّى كه امروز فراوان است (و بسيارى از آنها شرعاً هم جايز است) از انعقاد نطفه فرزند جلوگيرى شود، چون اشكال عمده ازدواج مسأله فرزندانى است كه ميوه آن مى باشد كه تحمل آن براى جوانان در اين سنين و با ادامه تحصيل مشكل است، ولى همه اين طرح ها در صورتى است كه ازدواج از صورت تشريفاتى و پر خرج و هزينه هاى كمرشكن فعلى كه هيچ دليل منطقى براى آن وجود ندارد بلكه كاملا احمقانه به نظر مى رسد، درآيد و ساده و بدون تشريفات برگزار گردد.

اگر راستى پدران و مادران، و همچنين جوانان خواهان سعادتند راه اين است، و نشستن در انتظار پايان دوران تحصيلات عالى، و سپس پيدا كردن يك شغل مناسب و آبرومند و پردرآمد، و تهيه خانه و اتومبيل و وسايل ديگر و هزينه هاى سنگين ازدواج تشريفاتى، نتيجه اش، علاوه بر آلودگى شديد جوانان و هزاران گونه انحراف، اين مى شود كه غالباً در سنين نزديك به 35 يا 40 سالگى كه دوران (بازنشستگى)! كم كم نزديك مى شود اقدام به ازدواج كنند و اين گونه ازدواج ها صددرصد غير طبيعى و فاقد روح و اصالت است، به دليل اين كه هيچ گونه هماهنگى با سازمان هاى وجود انسان و تاريخى كه غرائز طبيعى براى ازدواج تعيين كرده اند ندارد.

كاهش ازدواج، و عدم تمايل جوانان به زندگى زناشويى و روى آوردن به زندگى غير طبيعى تجرّد، و يا صحيح تر چيزى كه اصلا نمى توان نام آن را زندگى گذارد، فاجعه بزرگى است براى جهان انسانيّت كه همراه ديگر آثار منفى زندگى ماشينى، دامنگير انسان قرن ما شده است.

كاهش ازدواج تنها از اين نظر فاجعه آور نيست كه به انقراض يا كمبود نسل، مى گرايد، تا گفته شود فعلا - و شايد تا چندين سال ديگر - فكر ما از اين جهت آسوده است، زيرا جهان انسانيّت با كمبود نفرات روبه رو نيست، بلكه شايد ازديّاد جمعيّت در حال حاضر مايه نگرانى باشد (البتّه در كشورهاى غير صنعتى، و نه صنعتى كه جمعيّت كاملا در آنها كنترل شده است)!

بلكه عيب اين موضوع بيشتر از اين نظر است كه افراد مجرّد در واقع از نظر احساس مسئوليّت اجتماعى بسيار عقب هستند، آنها تقريباً به هيچ جامعه اى تعلّق ندارند و به افرادى مى مانند كه در يك فضاى بيكران در حالت بىوزنى در ميان كرات سرگردان باشند!

آنها ممكن است با كمترين چيزى پيوند خود را از آب و خاك خود بريده، فوراً به نقطه ديگرى پرواز كنند، و يا در صورت ناراحتى با زندگى وداع گويند و از آن چشم بپوشند.

آمار انتحار و خودكشى ها به خوبى اين واقعيّت را روشن مى سازد زيرا طبق اين آمار (خودكشى) در ميان افراد مجرّد به درجات از افراد متأهّل بيشتر است.

فرار مغزها بيشتر در ميان افراد مجرّد كه هنوز پيوند زندگى زناشويى با اجتماع كشور خود برقرار نساخته اند ديده مى شود.

بسيارى از جنايتكاران يا مجرّدند يا يك نوع زندگى شبيه به تجرّد دارند. در حقيقت زندگى زناشويى، انسان را از اين كه تنها متعلّق به خودش باشد، و هر آن اراده كرد هر نوع تصميمى درباره خود و آينده خود بگيرد بيرون مى برد، و بر اثر احساس مسئوليّت در برابر جامعه كوچكى كه نامش «خانواده» است از هرگونه تصميم خطرناك و غلط باز مى دارد.

اين «عدم احساس مسئوليّت» و «فقدان پيوند اجتماعى» آثار شوم ديگرى هم دارد كه مهمتر از همه به كار نبستن حدّاكثر نيروها و بسيج نكردن همه قدرت ها در پيشرفت زندگى است، چه اين كه براى اداره زندگى يك نفر آن هم يك نفر كه هر طور بر او بگذرد غمى نيست. به كار بستن نيروى زيادى لازم نمى باشد!

همين موضوع است كه زندگى مجردان را با ركود و تنبلى، و بى تفاوتى، در به دست آوردن امكانات زندگى، و به كار انداختن نبوغ خود، و بى اعتنايى نسبت به حفظ امكاناتى كه به دست آورده اند، مى آميزد.

و نيز به همين دليل است كه بسيارى از كسانى كه در حال تجرّد از اداره زندگى شخص خود عاجزند، و به صورت سربار اجتماع زندگى مى كنند، و افرادى بى اراده و سست و ولنگار به حساب مى آيند، به هنگام شروع زندگى زناشويى، افرادى مصمّم، جدّى، با اراده، پر تحرك و هوشيار از آب در مى آيند اينها همه معجزه احساس مسئوليّت است!


و اين كه در «منابع اسلامى» مى بينيم تأكيد شده «روزى به همراه همسر است» نيز شايد اشاره به همين معنا باشد.

و از اين نظر افراد مجرّد را مى توان به «چادرنشينان خانه بدوش» تشبيه كرد كه، هرگز كوششى براى عمر