 دردناك ترين و فجيع ترين انواع بردگى قرون وسطى را در نظر مجسم مى سازد.

زنانى مطرود، درمانده و بينوا به معناى واقعى، كه هميشه از فرق تا قدم در قرض و بدهكارى غرقند، و شب و روز چون شمع مى سوزند تا روشنگر مجالس هوس و لذت حيوانى اين و آن باشند و عاقبت هم به بدترين وضعى در يك گوشه متروك اجتماع جان مى سپارند و حتّى گاهى كسى كه جسد آنها را از زمين بردارد و به خاك بسپارد پيدا نمى شود.

كدام وجدان اجازه مى دهد در عصرى كه در آن ادعاى الغاى بردگى مى شود چنين بردگان بينوايى در كنار اجتماع وجود داشته باشند و هيچ كس در راه آزادى آنها قدم بر ندارد؟!

ولى نبايد فراموش كرد كه اين بردگى رقّت بار را كه بدبختانه بسيارى از جوامع امروزى عملا به رسميّت  شناخته اند و صحّه پاى آن گذارده اند مولود همان سهولت ارتباط هاى نامشروع است.

زيرا زنانى كه در اين لجنزارهاى متعفّن اجتماع دست و پا مى زنند غالباً همان قربانيان ارتباط هاى نامشروعند كه تدريجاً به اين مراكز كشيده شده اند. شرح حال بعضى از اين زنان كه در پاره اى از كتاب ها آمده بدون شك غم انگيزترين تراژدى ها را تشكيل مى دهد، و لكّه ننگى بر پيشانى جوامع امروز محسوب مى گردد، و متأسفانه كمتر روى آن بحث مى شود.

بنابراين هم براى جلوگيرى از فرو ريختن خانواده ها، و هم براى جلوگيرى از سقوط و كاهش ازدواج، و هم براى آزاد كردن اين بردگان بينوا،

بايد جلوى اين آزادى و بى بندوبارى جنسى و امكان ارتباط هاى نامشروع گرفته شود، و آن هم بدون تنظيم برنامه صحيحى ممكن نيست.

جوانان عزيز با توجّه به حقايق بالا بايد در مورد خودشان و دوستانشان مراقبت بيشتر به عمل آورند و از سخنان مبتذل فريبنده اى كه براى كشانيدن آنها به اين بى بندوبارى ها از حلقوم افراد ناپاكى بيرون مى آيد وقعى ننهند.

كسانى كه اين وضع و اين مراكز را به عنوان يك ضرورت اجتماعى معرّفى مى كنند، و به اين وسيله مى خواهند از قبح و زشتى فحشا و رفت و آمد به اين مراكز بكاهند، بلكه پا را از اين فراتر نهاده، اين عمل ناروا را وسيله اى براى حفظ پاكى خانواده ها!! و سلامت جوانان!! بنامند سخت در اشتباهند.

آيا وجود يك لجنزار متعفن كه عامل گسترش انواع فساد اخلاق و احياناً بيمارى هاى جسمى مى شود، و به همين دليل غالباً آن را از اجتماعات جدا مى كنند و با ديوارهاى بلندى به دور اين زندانيان سيه روز و طرد شده به گمان خود از سرايت اين فساد به داخل خانواده ها جلوگيرى مى نمايند، آيا وجود چنين لجنزارى يك ضرورت اجتماعى و رفت و آمد در آن وسيله سلامت است؟

<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:id3.txt"> نبوغ و استعداد </a><a class="text" href="w:text:id4.txt">خلاّقيّت و ابتكار</a><a class="text" href="w:text:id5.txt">پشتكار و نظم در امور</a><a class="text" href="w:text:id6.txt">جامعيّت بين قلم و بيان</a><a class="text" href="w:text:id7.txt">درك مقتضيات زمان</a><a class="text" href="w:text:id8.txt">ديدبانى براى مكتب</a><a class="text" href="w:text:id9.txt">تائیدات غیبی</a><a class="text" href="w:text:id10.txt">خصوصیات و ویژگیها</a><a class="text" href="w:text:id11.txt">حیات علمی</a><a class="text" href="w:text:id12.txt">حیات سیاسی</a><a class="text" href="w:text:id13.txt">خدمات ارزنده</a><a class="back" href="command:back">بازگشت</a></body></html>«درست است كه از وقت طبيعى ازدواج ما مدت ها گذشته است ولى ما چگونه مى توانيم ازدواج كنيم با اين كه هنوز منزل شخصى نداريم.

هنوز اتومبيل سوارى نداريم.

هنوز شغل پردرآمدى به دست نياورده ايم.

هنوز پول هنگفتى كه جواب گوى هزينه هاى سنگين ازدواج، و هدايا و كادوهاى خانم عروس و بستگان و اقوام او باشد ذخيره نكرده ايم.

هنوز محل مناسب بزرگ و آبرومندى براى برگزارى جشن هاى ازدواج در نظر نگرفته ايم هنوز... و هنوز...!».

* «ما چگونه با ازدواج دخترمان موافقت كنيم با اين كه هنوز يك شوهر ايده آل، با درآمد كافى، شغل آبرومند، پست خوب، خانه و زندگى، خوش تيپ، فاميل دار و... به خواستگارى او نيامده و هر كس آمده غالباً فاقد يك يا دو تا از اين شرايط بوده است!؟

به علاوه هنوز جهيزيه لازم تهيّه نكرده ايم و از وسايل منزل، فرش و مبل، يخچال و ماشين رختشويى و سرويس هاى مختلف غذاخورى، اتو و جارو برقى، چرخ خياطى و... دو سه قلم كسرى داريم!

و البتّه با اين وضع اقدام به ازدواج دختر، جز آبروريزى چيزى نيست! خدا از سر اجتماع ما نگذرد كه اين همه قيد و بند بر پاى ما گذارده است...! چه كنيم شرايط سخت و مزاحم محيط به ما غير از اين اجازه نمى دهد».

* * *

اينها درد دل - يا صحيح تر عذر و بهانه هاى بنى اسرائيلى - جمعى از جوانان، دختران و پسران و پدران و مادران در مورد عدم اقدام به امر حياتى ازدواج است، دانشمندى مى گويد: «زندگى دو قسمت بيش نيست: نيم اوّل به اميد نيم دوّم، و نيم دوّم در حسرت نيم اوّل سپرى مى شود!».


و اگر به جاى كلمه «اميد» كلمه «رؤيا» به كار بريم شايد عبارت رساتر باشد و بگوييم: نيم اوّل زندگى در رؤيايى نيم دوّم، و نيم دوّم در حسرت نيم اوّل تلف مى شود! نمونه روشن اين موضوع همين مسأله ازدواج بسيارى از جوانان ماست. نيمى از عمرشان براى به دست آوردن همسر ايده آل تلف مى شود و نصف ديگر در حسرت ندانم كارى هاى نصف اوّل. به هر حال به اين جوانان و به آن پدران و مادران بايد گفت اين قيد و بندهاى غلط و مزاحم را كسى جز خود شما به دست و پاى شما نگذاشته است.

شماييد كه يك مفهوم توخالى و صددرصد خيالى براى زندگى زناشويى درست كرده ايد، و براى رسيدن به يك سعادت و خوشبختى «خيالى» سعادت و خوشبختى «واقعى» را از دست مى دهيد.

مطمئن باشيد اين مرزها و خطوطى كه براى سعادت خود ترسيم كرده ايد هرگز شما را خوشبخت نخواهد نمود، و تمام آزمايش ها و تجربه ها نيز اين حقيقت را ثابت كرده است.


اين چشم و هم چشمى ها، اين تقليدهاى كوركورانه از يكديگر، اين اصالت بخشيدن به امور غير اصيل، اين عينك هاى گمراه كننده در ديد صحيح زندگى، اين توقعات پردامنه و بى انتها، اين رؤياهاى كاذب و سراب هاى فريبنده، آرى اينهاست كه زنجيرهاى گران بر دست و پاى شما گذارده و شما را از انجام ضرورى ترين كار براى يك جوان باز مى دارد.

شما جوانان، شما پدران و مادران اگر كمى تصميم و اراده و شهامت به خرج دهيد و اين زنجيرهاى اسارت، اسارت در چنگال وهم و خيال و رؤيا را پاره كنيد و اين بت ها را بشكنيد آن گاه احساس خواهيد كرد كه چه اندازه آزادى روح، و راحتى پيدا كرده ايد و سعادتمند و خوشبخت شده ايد.

راستى شما چه كسى را پيدا مى كنيد كه در آغاز جوانى خانه و زندگى و همه چيزش جور بوده كه چنين توقعى را درباره خودتان يا همسرتان پيدا كرده ايد، هر كسى را مى بينيد غالباً از صفر شروع كرده است. بله آنها كه نسل اندر نسل ثروتمند و اشرافى بوده و پول مفتى به چنگ آورده اند شايد چنين باشند، امّا آنها هم چون غالباً افراد خودساخته نيستند خوشبختانه يا بدبختانه قدرت نگاهدارى اينها را نخواهند داشت.

كارها را سهل بگيريد، همين كه شرايط ساده و عاقلانه ازدواج فراهم شد اقدام كنيد.

به عقيده ما يك ازدواج بدون پيرايه 