عرض من بحث نسبتا بیشتری لازم دارد و آن این است:آیا در نهاد بشر تمایل به عدالت هست یا نیست؟بشر یک چیزهایی را به حکم نهاد و فطرت خودش می خواهد،یعنی هیچ دلیلی[بر خواستن آنها]ندارد جز ساختمان جسمی و روحی اش.مثلا شما در این جلسه محترم شرکت می کنید،این کتیبه های زیبا را می بینید،این «لا اله الا الله »را در وسط می بینید،در طرف راست «محمد رسول الله »را می بینید،در طرف چپ «علی ولی الله »را می بینید،یک ستاره مشکی به عنوان نشانه ای از عصمت کبری فاطمه زهرا سلام الله علیها می بینید،اسم دوازده معصوم دیگر را می بینید،آیات قرآن را که همه،شعارهای اسلام است می بینید،کلام پیغمبر را می بینید،کلام امیر المؤمنین را می بینید،کلام امام حسین را می بینید،هر کدام با قرینه مخصوص،کاشیهای زیبا را می بینید،خط زیبا را می بینید،حظ می کنید و خوشتان می آید،چرا؟ چه کسی شما را مجبور کرده است که خوشتان بیاید؟هیچ کس مجبور نکرده است،به دلیل اینکه زیباست خوشتان می آید.در نهاد هر انسانی این قوه قرار داده شده است که وقتی در مقابل زیبایی قرار می گیرد تحسین کند.این دیگر نمی خواهد قانون برایش وضع کنند یا یک روزی بر انسان اعمال شود.این در نهاد انسان است.

این جور چیزها را می گویند اموری که در نهاد بشر است.علم دوستی و خیلی چیزهای دیگر در نهاد بشر است.آیا میل به عدالت،یعنی میل به عادل بودن و علاقه به عادل بودن دیگران و لو انسان خودش منفعتی نداشته باشد،و به عبارت دیگر میل به عادل بودن خود بشر و عادل بودن اجتماع،قطع نظر از هر منفعتی که انسان در عدالت داشته باشد،جزء مطلوبهای بشر است و در نهاد بشر چنین چیزی هست یا نیست؟

ظر نیچه و ماکیاول

عده ای معتقدند که در نهاد بشر چنین قوه و نیرویی اساسا وجود ندارد.اکثر فیلسوفان اروپا این طور فکر می کنند و افکار همین فیلسوفان است که دنیا را در نهایت امر به آتش کشیده است.می گویند:عدالت اختراع مردمان زبون است.مردمان زبون و ضعیف،وقتی که در مقابل اقویا قرار گرفتند،چون زور نداشتند که با اقویا مبارزه کنند،آمدند کلمه «عدالت »را خلق و اختراع کردند که عدالت خوب است،انسان باید عادل باشد.اینها همه حرف مفت است و دلیلش هم این است که همین آدم طرفدار عدالت اگر خودش زورمند شود همان کاری می کند که آن زورمند سابق می کرد.نیچه،فیلسوف معروف آلمانی،می گوید:«چقدر زیاد اتفاق افتاده که من خندیده ام وقتی دیده ام ضعفا دم از عدالت و عدالت خواهی می زنند،نگاه می کنم،می بینم اینها که می گویند عدالت،چون چنگال ندارند.می گویم ای بیچاره!تو اگر چنگال می داشتی هرگز چنین حرفی را نمی زدی.»[این فیلسوفان می گویند]اصلا بشر به عدالت ایمان و اعتقاد ندارد.

اینهایی که اعتقاد ندارند که عدالت جزء اموری است که در نهاد بشر می باشد باز دو دسته هستند.یک دسته می گویند: عدالت را به عنوان یک آرزو،بشر دنبالش هم نباید برود،باید دنبال قوه و نیرو رفت،عدالت حرف مفت است،آرزویش را هم نداشته باشید،اساسا دنبالش هم نروید،فقط بروید دنبال زور،و یک مثلی می گویند که با همین تعبیر خودمان سازگار است،خلاصه اش این است که:«دو گره شاخ بر یک متر دم ترجیح دارد»(زور همان شاخ است و عدالت دم)شاخ به دست آور، عدالت یعنی چه؟!برو دنبال زور.نیچه و ماکیاول از این جور اشخاص هستند.

نظر برتراند راسل

ولی عده دیگری این حرفها را نمی زنند،می گویند:نه،باید رفت دنبال عدالت، ولی نه به خاطر اینکه عدالت مطلوب ماست،بلکه به خاطر اینکه منافع فرد در عدالت جمع است.برتراند راسل فکرش چنین است و با این فکر مدعی انساندوستی هم هست.چون فلسفه اش این جور ایجاب می کند چاره ای ندارد که غیر از این بگوید.می گوید:انسان به حسب طبیعت خودش منفعت پرست آفریده شده،و این حرف،دوم ندارد،پس چه باید کرد تا عدالت برقرار شود؟آیا به بشر بگوییم:بشر!عدالت را بخواه؟این که زور بردار نیست،در نهاد بشر عدالت خواهی وجود ندارد،چطور با زور به او بگوییم عدالت را بخواه؟!ولی یک کار دیگر می شود کرد و آن این است که عقل و علم و دانش بشر را تقویت کنیم تا برسد به آنجا که به او بگوییم بشر!درست است که آن که اصالت دارد منفعت است و تو را جز در طریق منفعت پرستی فردی نمی شود سوق داد،اما منفعت فرد در این است که عدالت در جمع برقرار باشد،اگر عدالت در جمع نباشد منفعت فرد هم تامین نمی شود.درست است که تو به حکم طبیعت می خواهی به همسایه ات تجاوز کنی،ولی تو که تجاوز کنی او هم تجاوز می کند و تو بجای اینکه منفعت بیشتر ببری منفعت کمتر می بری،پس عقلت را به کار بینداز،حساب کن،بعد می فهمی که نه،مصلحت فرد تو هم در عدالت است.

اینها ایده عدالت در عالم را دارند ولی راه وصول به ایده عدالت را تقویت فکر و علم و دانش می دانند،یعنی آشنا کردن بشر به اینکه منفعت فرد در عدالت جمع است.

نقد این نظریه

این هم خیلی واضح است که یک تئوری غیر عملی است،زیرا فقط درباره افرادی صادق است که زور زیاد ندارند.درباره بنده ممکن است صادق باشد.من که یک آدم ضعیفی هستم،وقتی از همسایه هایم می ترسم و می بینم به اندازه ای که من زور دارم همسایه ام هم زور دارد،از ترس زور همسایه می شوم عادل.اما آن ساعتی که یک قدرتی به دست آوردم که هیچ بیمی از همسایه ام نداشتم و صد در صد یقین داشتم که اگر او را لگد کوب کنم قدرتی نیست که در مقابل من بایستد، آنوقت چطور می توانم عادل باشم؟چطور علم من می تواند مرا عادل کند؟!چون جنابعالی که می گویید بشر منفعت پرست است،علم می گوید به خاطر منفعت خودت عادل باش،و این آن وقتی است که من زوری را در مقابل خودم ببینم، وقتی که زوری در مقابل خودم نمی بینم چطور عادل باشم؟!و لهذا فلسفه راسل-بر خلاف همه شعارهای انساندوستی او-به همه اقویا و زورمندان درجه اول که هیچ بیمی از ضعفا ندارند حق می دهد که هر چه می خواهند ظلم کنند.

نظر مارکسیسم

دسته سومی هم داریم که می توان این دسته را جزء دسته دوم حساب کرد.این دسته می گویند:عدالت،عملی است ولی نه از راه انسان،انسان می تواند عدالت را برقرار کند.این کار،کار انسان نیست.نه می شود انسان را آن طور تربیت کرد که واقعا عدالت را از عمق جانش بخواهد و نه می شود علم و عقل بشر را آنقدر تقویت کرد که منفعت خودش را در دالت بداند،عدالت را از خدای ماشین باید خواست،عدالت را از ابزارهای اقتصادی باید خواست،و به تعبیر صحیحتر:نباید خواست،به شما مربوط نیست،شما نمی توانید دنبال عدالت بروید،اگر فکر کنی خودت عدالتخواه بشوی دروغ است،تو اصلا عدالتخواه نیستی،اگر فکر کنی عقلت یک روزی تو را به عدالت هدایت می کند این هم دروغ است،ولی ماشین خود به خود بشر را به سوی عدالت می کشاند،تحولاتی که ابزارهای اقتصادی و تولیدی پیدا می کنند-با یک حسابی که پیش خودشان کردند و بسیاری از آنها هم غلط از آب درآمد-می رسد به دنیای سرمایه داری،دنیای سرمایه داری خود به خود منتهی می شود به دنیای سوسیالیستی،و در دنیای سوسیالیس