افه سر خود را بپوشان . ايشان همين كار را انجام دادند. آن گاه رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: السلام عليك يا فاطمة الزهراء. پاسخ دادند: عليك السلام يا رسول الله . پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: آيا وارد شوم ؟ فاطمه زهرا(سلام الله عليها) پاسخ دادند: آرى اى رسول خدا. فرمودند: من و آن كس كه همراه من است ؟ پاسخ دادند: آرى ، شما و آن كه با شماست ...
خواننده محترم در مى يابد كه پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) آن قدر براى فاطمه زهرا(سلام الله عليها) و بيت او ارزش قايل اند و آن محل را محل معظمى مى دانند كه براى ورود به منزل دخت گرانقدر خويش اجازه مى گيرند(113).
99 - اشك فاطمه در ديدار پيامبر

رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) از يكى از جنگها بازگشتند و داخل مسجد شده و دو ركعت نماز خواندند. حضرتش را بسيار خوش ‍ آيند بود كه هنگام آمدن ، به مسجد درآيند و دو ركعت نماز به پادارند. سپس از مسجد خارج شده ، پيش از ملاقات همسرانش به ديدار فاطمه آمد، فاطمه نيز به استقبال پدر آمد و شروع كرد به بوسه زدن بر چهره و چشمان رسول خدا، و در حالى كه مى گريست ، رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: چه چيز اشكت را جارى ساخت ؟
گفت : شما را رنگ پريده ديدم .
فرمود: اى فاطمه ، خداوند عزوجل پدرت را بر امرى بس عظيم مبعوث كرد؛ امرى آن قدر عظيم كه خداوند به واسطه آن در هر كلبه و خيمه اى يا غزت داخل كند و يا ذلت ، گستره اين امر به سان گستره شب است (114).

100 - حضور فاطمه در جنگ احزاب

در جنگ احزاب كه از پررنج ترين غزوات اسلامى بود، و در ماجراى فتح مكه در آن روز كه سپاه پيروزمند اسلام با احتياطات لازم آخرين سنگر شرك را از دست مشركان گرفت و خانه را از لوث وجود بتها پاك كرد، باز مى بينيم فاطمه (سلام الله عليها) در كنار پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) قرار گرفته و به كنار خندق مى آيد و براى پيامبر كه چند روز گرسنه مانده ، غذاى ساده اى كه از قرص نانى تجاوز نمى كرد، تهيه مى كند، و به هنگام فتح مكه براى او خيمه مى زند، آب براى شست و شو و غسل آماده مى كند، تا گرد و غبار را از تنش بشويد و لباس پاكيزه اى بپوشد و رهسپار مسجد الحرام شود(115).

101 - گريه فاطمه بر گرسنگى پدر

روزى پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) وارد خانه دخترش شد، فاطمه (سلام الله عليها) مقدارى نان نزد پدر آورد و آن حضرت با آن افطار كرد، آن گاه فرمود: دختركم ! اين اولين غذايى است كه بعد از سه روز گرسنگى مى خورم . فاطمه (سلام الله عليها) از اين سخن به گريه افتاد(116).

102 - همدردى با پدر

در روزهاى واپسين زندگانى ، پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) به منبر رفت و فرمود: هر كس از من طلبى دارد درخواست نمايد.
و بلال در كوچه هاى مدينه فرياد زد: هذا محمد يعطى القصاص من نفسه قبل يوم القيامة ؛ اى مردم ! اينك اين محمد بن عبدالله است كه مى خواهد قبل از روز قيامت قصاص شود، هر كس حقى از او طلب دارد بخواهد. مردى بلند شد و گفت : اى رسول خدا! شما در جنگ بدر كه صفوف سربازان را تنظيم مى كرديد، با شلاق خودتان بر شكم لخت من زديد!
فرمود: بيا قصاص كن .
مرد گفت : همان شلاق را بياوريد.
پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) به بلال اشاره فرمود كه از خانه فاطمه (سلام الله عليها) همان شلاق روزهاى جنگ را بياورد.
وقتى بلال درب منزل فاطمه (سلام الله عليها) را كوبيد و ماجرا را بيان كرد، حضرت زهرا(سلام الله عليها) فرمود: اى بلال ! پدرم با شلاق روزهاى جنگ چه مى خواهد بكند؟ الان كه روز جنگ نيست ؟
بلال آنچه را كه در مسجد گذشت خبر داد. فاطمه زهرا(سلام الله عليها) ناله اى زد و گفت : واى از اين غم ! براى غم و اندوه تو اى پدر بزرگوارم ! غير از تو چه كسى سرپرست فقرا و تهيدستان و در راه ماندگان است ؟ اى دوست خدا و دوست همه دلها! اى بلال ! به فرزندانم حسن و حسين (سلام الله عليها) بگو نزد آن مرد بروند تا آن مرد، از آنان قصاص ‍ كند و نگذارند پيامبر را قصاص كند(117).

103 - مرا بابا صدا كن !

فرشتگان بال در بال پرواز مى كردند و فرود مى آمدند، آن چنان كه آسمان را به تمامى مى پوشاندند.
دو فرشته پيش روى آنها بودند كه طلايه دارشان به نظر مى آمدند.
آمدند، سلام كردند و مرا در هودج بالهاى خود به آسمان بردند، ناگهان بوى بهشت به مشامم رسيد و بعد باغها و بوستانها و جويبارها، چشمم را خيره كردند. حوريه ها صف در صف ايستاده بودند و ورود مرا انتظار مى كشيدند.
اول خنده اى بسان وا شدن گلى و بعد همه با هم گفتند: خوش آمدى ، اى مقصود خلقت بهشت و اى فرزند مخاطب لو لاك لما خلقت الافلاك !
ملايكه باز مرا بالاتر بردند، قصرهاى بى انتها، حله هاى بى مانند، زيورهاى بى نظير؛ آن چنان كه چشم از حيرت خيره و دهان از تعجب گشاده مى ماند.
و بعد نهر آبى سفيدتر از شير، خوشبوتر از مشك .
و بعد قصرى ، و چه قصرى !
گفتم : اين جا كجاست ؟ اين چيست ؟ از آن كيست ؟
گفتند: اين جا فردوس اعلى است ، برترين مرتبه بهشت . منزل و مسكن پدر تو و پيامبران همراه او و هر كه خدا با اوست . و اين نهر، كوثر است .
قصر انگار از در سفيد بود و پدر بر سريرى تكيه زده بود.
مرا كه ديد، از جا برخاست ، در آغوشم گرفت ، به سينه اش چسباند و ميان دو چشمم را بوسه زد. به من گفت : اين جا جايگاه تو، شوى تو و فرزندان و دوستداران توست ، بيا دخترم ، كه سخت مشتاق توام .
گفتم : بابا! بابا جان ! من مشتاق ترم به تو. من در آتش اشتياق تو مى سوزم .
زنده شدم وقتى كه باز - اگر چه در خواب - پيامبر را، پدر را صدا كردم و صداى او را شنيدم . يادم آمد كه اين افتخار، تنها از آن من است كه مى توانم او را بى هيچ كنيه و لقب ، ((بابا)) صدا كنم (118).

104- گرسنگى فاطمه و دعاى پدر

روزى رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) نشسته بود، فاطمه (سلام الله عليها) نزد آن حضرت آمد و رنگ مبارك او از گرسنگى متغير گرديده بود.
حضرت فرمود: نزديك من بيا.
چون فاطمه (سلام الله عليها) نزديك آن حضرت رفت ، دست مبارك خود را بر سينه آن جناب نهاد. هنوز آن بانو كودك بود، پس ‍ گفت :
اللهم مشبع الجوعة و رافع الضيعة اشبع فاطمة بنت محمد؛ خداوندا، اى سيركننده گرسنگان و بلند كننده زيردستان ! فاطمه را گرسنگى مدار.
چون دعاى حضرت تمام شد، گونه فاطمه (سلام الله عليها) از زردى به سرخى مايل گرديد؛ گويا خون بر روى مباركش جارى مى شد.
پس فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: بعد از آن هرگز گرسنگى نيافتم (119).

105- مكان ملاقات با پدر در روز فزع

فاطمه (سلام الله عليها) به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) گفت : پدر جان ! روز موقف اعظم و روز فزع تو را كجا ديدار كنم ؟
فرمود: اى فاطمه ! بر در بهشت كه لواء حمد با من است و من به درگاه پروردگار شفيع امتم باشم .
عرص كرد: پدرجان ! اگر آن جا خدمتت نرسم ؟
فرمود: سر حوض مرا ديدار كن كه امتم را سيراب مى كنم .
عرض كرد: اگر آن جا ديدارت نكردم ؟
فرمود: بر صراط مرا ملاقات كن ، كه ايستاده ام و مى گويم : پروردگارا، امتم را سالم دار!
عرض كرد: اگر آن جا هم نشد؟
فرمود: مرا در پا